دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام: @delestoon

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۷ مطلب با موضوع «صرفا جهت اطلاع» ثبت شده است

دوره ی دبیرستان واقعا بچه‌ی کتاب خوانی بودم. رمان، شعر، کتب مذهبی و غیره. هرچند متأسفانه در انتخاب رمان کمی کج‌سلیقه‌بودم و شاید چون کسی به من کتاب خوبی معرفی نمی‌کرد من هم‌مثل خیلی‌های دیگر متاب‌های افرادی مثل مرتضی مؤدب‌پور و حسن کریم‌پور و حتی فهیمه رحیمی را می‌خواندم! بگذریم.

وارد دانشگاه که شدم به شکل غم انگیزی‌از دنیای‌کتاب فاصله‌گرفتم و حالا می‌خواهم برگردم. فعلا از فیدیبو استفاده می‌کنم. کتاب‌ها را یک چهارم الی نصف قیمت و به صورت قانونی توی گوشی می‌خوانم. هرچند هنوز تعداد و‌تنوع کتاب‌ها به حد کافی نیست و کتاب‌های خارجی‌اش گاهاً  از مترجمین کمتر پیشنهاد شده است. اما در کل راضی‌ام. زمان‌های توی ترافیک‌ماندن و آخر شب‌های تاریک اتاق را حسابی پر برکت کرده. 

تا به حال کتاب‌های «ناطور دشت» از دی.جی.سلینجر و «چشم‌هایش» از بزرگ‌علوی را خوانده‌ام. هنوز برای معرفی کتاب زود است! در مجموع از خواندنشان راضی‌ام اما فکر می‌کنم کتاب‌های بهتری باید بخوانم.

لطفا اگر اهل فیدیبو هستید کتابی از آنجا را معرفی‌کنید. طاقچه هم قابل قبول است!

راستی هم‌اکنون مشغول «عزاداران بَیَل» از غلامحسین ساعدی هستم و کتاب بعدی هم «یوسف» از‌محمود دولت آبادی است.

  • مصطفی موسوی


مشتری گرامی. خودت که میدونی اوضاع اقتصادی مملکت خرابه. ما هم مثل همه. البته ما دیشب نشستیم فکر کردیم دیدیم اگه همه ی چند میلیون نفر مشتریامون (مشتری؟:| ) بیان کارت_بانکی شون رو با قیمت ۲۳۰۰تومن عوض کنن، چند ده میلیارد پول نصیبمون میشه و خیلی حال میده.

چی؟ نمیخوای؟ بابا شوخی کردم، میخوایم همونطوری که توی پیامک ارسالی گفتیم خدمات کارت رو بهینه کنیم. یعنی زین پس با این کارت میتونی سوار اتوبوس شی، بلیط قطار بخری، استخر بری، کتاب بخری، باهاش‌میتونی لای دندونتو بعد از غذا پاک کنی، به وای فای نامحدود وصل شی، باهاش خودتو ماساژ بدی،گشنه ت شد تکونش بدی غذا ازش‌میاد بیرون، سوارش شی پرواز کنی بری اینور و اونور، و هزارتا کار دیگه. حتی بدون این که توش پول باشه! باورت میشه ؟؟ بوخودا ! پس ۲۳۰۰ که پولی نیست، بیا انجامش بده عزیزم. بیا عزیزمممم. بیااااا


پی نوشت: ولی‌کور خوانده اند! فردا صبح که رفتم‌حسابم را بستم و بانکشان ورشکسته شد حساب کار دستشان می آید! این عینک آفتابی من کو؟ 😎


پی نوشت دوم: یکی از مخاطبین گرامی از بنده خواستن وبشون رو‌تبلیغ کنم. چشم. دوستان این وبلاگ «زندگیمون قصه نبود»ه. متعلق به آقای محمد راد:)

  • مصطفی موسوی

دیشب که سری به وبلاگم زدم ببینم مخاطب کلا با چه مواجه است، دیدم فضای وبلاگم غمگین تر از حال و هوای خودم است! مثل فضای اینستاگرام مردم که همیشه شادتر از خودشان است! گفتم پستی بگذارم که شرح حالی ننوشتیم و شد ایامی چند!

این روزها قراردادم را تغییر داده ام و نصف هفته را میروم سر کار و نصف حقوقم را میگیرم تا خیر سرم نصف دیگر هفته را روی پایان نامه ام کار کنم! از این رو نیمه ی دوم هفته را تهرانم. هرچند هنوز کار روی غلطک نیفتاده و نمیتوانم خوب تمرکز کنم.

تعطیلات پیش رو را بدون هیچ برنامه ی تفریحی سپری میکنم ولی تعطیلی شنبه ی بعدی را سری به خانه میزنم.

این روزها کولرها یکی یکی راه می افتند و من با اینکه دوره ی دانشجو درسخوان نبودم اما از دوره ی دبیرستان هنوز هم این حس در من باقی مانده که بوی پوشال خیس به مشامم میخورد دلم میخواهد درس بخوانم! هرچند این اولین خردادی ست که امتحان ندارم.

همین ها. چیز قابل عرض دیگری نیست. آها یک چیز دیگر اینکه:

میدانم هرکه از پدرمادرش قهر کرده رفته و یک کانال ساخته و دوست آشنه را توی رودربایستی ادد میکند! اما باور کنید اینجا زیاد مصدع اوقات نمیشوم! هدف اول اطلاع از به روز شدن وبلاگ و هدف دوم اشتراک راحت تر «با من بیا» ها است. پس اگر مایل بودید بپیوندید! ممنون :)

  • مصطفی موسوی

دوست داشتم آخر سال یک لیست ده پانزده تایی از بهترین وبلاگ های سال ۹۴ منتشر شود و من ببینم که داخل آنها نیستم و به خودم بگویم خب پسر، باید بهتر باشی. اما وقتی  فقط سایت بیان یک لیست ۱۰۰ نفری! می دهند و تاکید می کنند فقط وبلاگ های مال سال۹۴ است منهای وبلاگ های برتر سالهای دیگر، و تو را هم به‌سختی‌توی لیست جا کرده اند، یکهو وا میروی! اینهمه سایت، اینهمه سال... بیخیال برتر شدن، « بیا بنویسیم روی خاک روی برگ رو پر پرنده، رو ابرا» !

  • مصطفی موسوی

راست می‌گویند، زن‌ها ناقص العقل اند. که این از خود گذشتگی کردن های مادرانه، فقط از یک دیوانه‌ی عاشق بر می‌آید!


روز زن مبارک. با بوسه بر دستان مادرها

  • مصطفی موسوی

بد نیست از حال و هوای این روزهایم بگویم. به هرحال اینجا وبلاگ است و از مشتقات log ! فقط ببخشید که کمی طولانی می‌شود!

من اواسط مهر امسال مصمم شدم شاغل شوم و اواسط آذر شدم. و هدفم این بود که شرایط زندگی ام را کمی سر و سامان دهم تا بتوانم با تمرکز روی پایان نامه کار کنم. اما از وقتی شاغل شدم به قدری کار سخت است که هیچ سهمی از روزهایم نصیب درس نمیشود و حالا هم که به یک حالت متعادلی رسیده ام، چون مدتهاست از درس دورم سختم است بنشینم پشت لپ تاپ و مقاله بخوانم. البته راستش را بخواهید هنوز تعریف دقیقی از آنچه باید برای پروژه پایانی ام انجام بدهم را ندارم! از استاد هم نمیتوانم کمک بگیرم فعلا. چون توی همین مهر و ابانِ در به دری دو هفته ای یک‌بار با او جلسه داشتم، از من خواسته بود برنامه ی سالانه ام را بنویسم آن هم با دقت یک هفته! که برای منی که برنامه ی روزانه هم برایم سخت است اجرا کنم کمی مضحک بود! و هربار میگفت چه کردی میگفتم هیچ! و آخر سر هم مجبور شوم به او ایمیل بزنم که استاد هروقت توانستم شروع به کار بکنم خودم خبرتان میکنم! و آن بنده ی خدا هم چیزی نگفت. (هرچند همکلاسی ها تعجب کردند که چنین حرفی‌رازده ام!) الان هم اگر پیش او بروم میترسم باز قضیه را جدی بگیرد! خب. این از مباحث درسی!

و اما کار. و شما چه میدانید در شرکت خصوصی کار کردن چیست؟ شاید هم میدانید! که باید اندازه ی دو نفر کار کنی و اندازه ی نیم نفر پول بگیری! همکارانم اکثرا آدمهای خوبی هستند. سالم، مؤدب ، خیرخواه و همدل. طوری که اگر کسی کاری را خراب کند مدیر میگوید اوه چه کار کردیم ما! و... اما بدی هایی هم دارد. این که مدیران آنجا به هیچ وجه جز کار کردن نه به چیزی فکر میکنند نه درموردش حرف میزنند و نه میگذارند کس دیگری درمورد مسائلی خارج از کار با دیگری حرف بزند! خب کمی محیط را کسل کننده می‌کند. ناسلامتی روزی ۱۲ ساعت آنجاییم و نمیتوانیم این نسبت مهم را از زندگیمان حذف کنیم! عیب بعدی هم حقوق و مزایایش هست که نسبت به جاهای خصوصی بد نیست اما نسبت به دولتی واقعا کم است. خب. این هم از کار.

و اما زندگی! محل کار من پاکدشت است.گرچه دانشگاهم ونک! ولی خب اولویت زمانی با کار بود و من تصمیم گرفتم همین پاکدشت زندگی کنم . حداقل تا مدتی. و چون به دلایل مختلف فعلا نمیخواستم خانه اجاره کنم با کمی پارتی بازی و معرفی شدن در پانسیونی متعلق به یکی از ارگانهای دولتی (که البته چندتا از تخت هایش خالی بودند) اجاره نشین شدم. ساکنان اینجا همه شاغل، کم حرف، و مثل خودم شهرستانی اند. اکثرا جوان هستند که البته یکی دو تا کارمند درحتل بازنشسته شدن هم داریم! زندگی اینجا مثل خوابگاه در معیت هم اتاقی ها نیست و اکثرا مراسم شام، چای و... را هرکسی تکی اجرا میکند و اینش چندان جالب نیست. شب که می آیم یکی از هم اتاقی هایم که نیست(کلا یک شب دیدمش!) و دیگری هم کم کم در حال خوابیدن است (درموردش بعدا پست خواهم گذاشت). من وقت برگشتن نان می‌گیرم و چیزی‌برای شام. و شام من شبیه صبحانه برگزار میشود. یعنی معمولا پنیر،کره و مربا!، نیمرو (با قارچ و بی قارچ!) و از این دست تُحَفات است! و از آنجایی که در محل کار روزی ۴ وعده چای میخوریم اینجا که می‌آیم به جای چای برای تنوع قهوه میخورم(چه باکلاس!) هنوز قهوه ساز ندارم‌ ولی به زودی در زمینه ی درست کردن قهوه ترک با قوری صاحب سبک خواهم شد! معمولا شب ساعت ۸ میرسم. مراسم مهیا کردن شام و خوردن و شیتن ظرفش، و دوش گرفتن و لباس شستن و... ۱ ساعت و نیم یا دو ساعت طول میکشد. ویژگی اینجور زندگی کردن این است که میدانی همه ی کارها را خودت باید انجام دهی! داشتم میگفتم؛ ۹ونیم الی ۱۰ دیگر میتوانم بنشینم. کمی وبگردی و اینها... ساعت ۱۲یا ۱ میخوابم و ساعت ۷ بیدار میشوم.

در مجموع شرایط خوب است. خدا را شکر. هرچند امیدوارم بهتر از اینها شود.


ببخشید سرتان را به درد آوردم. عصر جمعه بود و باید طوری میگذشت! عصر جمعه تان به خیر :)

  • مصطفی موسوی
در شرایطی که شدیدا به دنبال کار بودم و درآمدش هم برایم مهم بود یک موقعیت شغلی پیش آمد که درآمدش هم ( نسبت به درآمد معمول یک مهندس آن هم تازه کار!) خوب بود. اما به دلایل مختلف دوست نداشتم انتخابش کنم که عمده ترین دلیلش عدم علاقه به کار آن زمینه ی کاری و کار در آن سطح کاری بود.
خوشحالم از این که در آن شرایط جرأت به خرج دادم و از خیرش گذشتم و باز هم به جستجو ادامه دادم. ( و البته ممنونم از آقا ناصر که با روحیه دادن ، اعتماد به نفس اتخاذ این تصمیم را در من ایجاد کرد!)
امروز، اولین روز کاری ام بود. در محیطی که فکر میکنم دوستش دارم و کارهایی در آنجا انجام می شود که به انسان حس خوب مهندس بودن را القا می کند. هرچند پول خوبی نگیرد!
با تشکر از خدا !

پی نوشت یک: این پست صرفا جهت ثبت خاطره است و هیچ ارزش دیگری ندارد!
پی نوشت دو: سعدی جان این روزها هر نفسی که فرو می رود مخل حیات است! چه کنیم؟!

*پیشاپیش بابت کلیه ی تبریکات احتمالی متشکرم :)
  • مصطفی موسوی

یک ماهی است دنبال کار موقتی میگردم تا سال دوم ارشد را با آن سر کنم.  و هنوز نتیجه ی مطلوب حاصل نشده! از بازاریاب و مدیر فروش تا تعمیر و نگهداری دستگاه بسته بندی اتوماتیک! "همه جا رو گشتم . کجایی عزیزم؟" * ( شغل را می گویم!)

خلاصه به این دلیل ها است که حس و حال نوشتن نیست. البته خاطرات جالبی از این ایام کایابی تا به حال حاصل شده که سر فرصت و کم کم برایتان تعریف می کنم!


* یک مصرع از آهگ زیبای "کجایی؟" محسن چاوشی است.


پی نوشت: ضمن احترام به مخاطبین عزیزم،  با اجازه تا اطلاع ثانوی کامنت را پاسخ نمیدهم، جز به ضرورت :)

  • مصطفی موسوی

تسلای تو کار من نیست

اما

به سهم خودم

به سهم سهمگین تو از تب

می‌اندیشم امشب



  • مصطفی موسوی
در این چند روز اخیر که دور و برم کمی خلوت تر بود و فرصت فراغتی پیش آمد،  (و از آنجایی که حدیث نبوی داریم که "سزاوار نیست که مسلمان شبی را به صبح آورد مگر اینکه وصیت او آماده باشد ." و در متون دینی بسیار به اهمیت وصیت‌نامه تاکید شده است و همچنین به حکم عقل ) پیش نویس اولین وصیت‌نامه ام را نوشتم. و برای تشویق شما دوستان (البته دور از جانتان!) به انجام این کار مهم، یک فراز از وصیت نامه را اینجا می‌گذارم :

"اما در مورد خاک سپاری و ختم.  همیشه با دیدن مردمی که جوانی را از دست داده‌اند و همه جا جار می‌زنند و مظلوم نمایی می‌کنند و دل مردم دیگر را ریش می‌کنند متأسف شده‌ام. چنین انسان‌هایی فکر کوتاه و قلب کوچکی دارند. حدیث معروفی است که می‌گوید مؤمن شادی‌اش در چهره‌اش نمایان و غصه‌اش در قلبش نهفته است. پس چرا می‌آیند عکس‌های بزرگ ( و روتوش شده ای!) از جوانشان در اندازه‌های بزرگ و در دید مردم می‌زنند و می‌نویسند «جوان ناکام فلانی» ؟   "کام"  را چیزهای خیلی بزرگ‌تری از آنچه این گونه مواقع تعریف می‌کنیم باید تعریف کرد. نماد حجله گذاشتن برای کسی که از دنیا رفته یعنی تنها حسرت او را از این دنیا این گونه تعبیر کردن. که هم جفایی است به کسی که از دنیا رفته و اکنون روحش با حسرت‌هایی به مراتب، به مراتب مهم تر از این درگیر است. و هم یک مسئله‌ی کم ارزش را برحسته کردن باعث جفا به ارزش‌های والاتر از آن است. پس تقاضا دارم در مراسم خاکسپاری من از این موارد، و هر کار دیگری که خودنمایی و مظلوم نمایی و جلب ترحم است واقعا خودداری کنید. دوست دارم کنار گلزار شهدای روستای پدری‌ام، روستای ریزاب دفن شوم و ترجیحاً در نزدیکی مزار پدر بزرگوارم. و تنها کسی که مجاز است در مورد محل دفنم نظری جز این را اعمال کند مادر عزیز و گرانقدرم است"

23 تیر 94



  • مصطفی موسوی