دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام: @delestoon

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

از اولین روز سرد شدن هوا در آبان ماه، دو تا شال گردنم را در آوردم و نوبتی می‌پوشمشان. شال گردن، گردن آدم را گرم نگه می‌دارد. شال گردن را که روی دهانت بکشی نفس‌هایت را گرم می‌کند. شال گردن می‌تواند با کلاه آدم ست شود و هارمونی بهتری به تیپ آدم بدهد. شال گردن، یکی از معدود دلخوشی‌های زمستان است. همین چند روز پیش که دو دقیقه قبل از جلسه با استادم چند قطره شیرکاکائو ریخت روی پیرهن سفیدم، شال گردن با فداکاری تمام مثل یک کراوات پهن لکه را پوشاند. استاد هم اصلا نپرسید توی این اتاق گرم چرا شال گردن پوشیدی. استاد آدم فهمیده ای است. او می‌داند شال گردن رفیق من است!

  • مصطفی موسوی

مخاطبین گرامی، می‌خواهم لطف بفرمایید و هرکدام دو، و تنها دو وبلاگ معرفی بفرمایید. وبلاگ‌هایی که معرفی می‌کنید موضوعی نباشند، مثل علمی یا گزیده شعر و... بلکه شخصی نویسی باشند. اگر هم فکر می‌کنید با نظر عمومی گذاشتن دوستان بلاگر دیگرتان که معرفی‌شان نکرده‌اید دلخور می‌شوند نظر خصوصی بگذارید!

  • مصطفی موسوی

دوران بزرگسالی چند لایه دارد که با گذر از هر کدام، یک سری مسئولیت‌ها اضافه و‌یک سری آزادی‌ها گرفته می‌شود.

اولین لایه ۱۸ سالگی است که به سن قانونی میرسی. دومین لایه دانشجو شدن است. سومین لایه بیست و‌سه سالگی است که نمی‌دانم چرا، ولی بعد از آن‌دیگر بچه محسوب نمیشوی! لایه های بعدی هم تمام شدن درس و‌تمام شدن سربازی‌است.

لایه های دیگری هم وجود دارند مثل ازدواج و غیره اما به‌نظرم‌ هیچ چیز سنگین‌تر از اتمام لایه‌های درس و سربازی نیست؛ و همین است که حالا من دچار بحران پس از دفاع شده ام!

 تا قبل از این همه ی کم و کاستی ها را گردن دانشجو بودن و درس خواندن می‌انداختیم. اما حالا دیگر بازی تمام شده! اگر زبانت خوب نیست تا آخر عمر همین است. اگر ورزشت کم است،  اگر هنری نداری، اگر مطالعه نمی‌کنی و هزاران اگر دیگر.

دیگر نمی‌شود این جمله‌ی جادویی را گفت: «حالا دفاع کنم بعد...»

ترس این که همه ی بدی‌ها ضرب در همه‌ی عمر شود فراوان است! اگر از شغلت لذت نمی‌بری، اگر درآمدت کافی نیست و، گفتم که، هزاران اگر دیگر!

بعد از دفاع دیگر هیچ‌چیز شوخی بردار نیست!

  • مصطفی موسوی

هرچند ۱۸سال شب امتحانی بودم، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم پاورپوینت ارائه دفاع از پایان نامه را هم بگذارم برای شب دفاع! درست کردن پارپوینت تا ساعت ۵ونیم صبح طول کشید. تا ساعت ۹ خوابیم، اگر بشود اسمش را خواب گذاشت! بعد رفتم دانشگاه و...

 با نظر استاد کلی تغییرات در پاورپوینت انجام دادم. طوری که‌تا نیم‌ساعت قبل از دفاع طول کشید. بعد هم بدو بدو رفتم و شیرینی پذیرایی دفاع را خریدم. چقدر هم گران بود! اصلا این رسم و رسومات اضافه چیست؟ چرا همه‌چیز را سخت می‌کنیم ما؟

بگذریم. خلاصه تا لحظه ی دفاع وقت نشد پاورپوینت را یک‌بار روخوانی کنم حتی! چه برسد به تمرین!

شیرینی در دستم، پلاستیک پر از آبمیوه در آن یکی‌دستم، کیف حاوی لپ تاپ و سررسید و غیره آویزان گردنم. بدو بدو خودم را رساندم. نفس نفس زنان و خیس عرق، تازه باید شیرینی را می‌چیدم و کابل اتصال به ویدئو‌پروژکتور پیدا می‌کردم و غیره!

هنوز عرقم از انجام این کارها خشک نشده بود که اساتید آمدند. یکی از امیرکبیر و آن یکی سختگیر ترین و بدنام ترین استاد دانشکده!

اما همین که ساعت ۱۸:۴۰ اسلاید اول را بار گذاشتم، انگار که یک‌نفر دیگر پا در کالبدم گذاشت! انگار اسلایدها را از حفظ بودم! توضیح‌می‌دادم، از زبان بدن و ایما و‌اشاره استفاده می‌کردم، تُن صدایم را بالا و‌پایین می‌کردم، مثال می‌آوردم، ارتباط چشمی برقرار می‌کردم ... خلاصه یک‌ارائه‌ی تمام عیار بود!

بعد هم که اساتید به‌جای بیست دقیقه، حدود ۹۰ دقیقه سوال پیچم کردند، هرچند ایراداتی داشتم، اما خودم را نباختم و به‌خوبی مرز بین دفاع کردن و‌جدل نکردن را، به گفته ی استادم بعد از دفاع، رعایت کردم. نمره هم بیشتر از حد انتظارم بود!

ساعت ۲۰:۴۰ دفاعم تمام شد. تا اساتید مشورت کنند و‌نمره بدهند و تشکر کنم و از دانشگاه خارج شوم ساعت شد ۲۲:۰۰

شب، برگشتنی، داشتم پیش خودم می‌گفتم خودمانیم، تو که انقدر مسلط نبودی، جلوی این استاد سخت گیر و‌کار بلد، چطور اینقدر خوب بودی؟ این انرژی در توِ شب نخوابیده‌ی دقیقه نودیِ سخنرانی نکرده از کجا آمد؟ داشتم این سوالات را از خودم می‌پرسیدم و در همین فکر و‌خیالات بودم که مادرم زنگ زد! جواب سوالم را گرفتم!

  • مصطفی موسوی

معشوق مغرور من

کاش می‌شد بیایی

و یک بار دیگر

با هم سرِ این میز

درباره‌ی عشق

سکوت کنیم...


۲۷ بهمن ۹۵

  • مصطفی موسوی

هرگز نگفتم با تمام دنیا عوضت نمی‌کنم. آخر تمام این دنیا مگر چه تحفه‌ای ست؟

اصلاً این جمله قبیح است. یک جور چانه زنی بر سر قیمت است. با دنیا عوضت نمی‌کنم یعنی با چیز دیگری شاید.

اصلا حرفِ عوض کردنِ تو، با هرچه که‌باشد، احمقانه ست.

  • مصطفی موسوی

دوره ی دبیرستان واقعا بچه‌ی کتاب خوانی بودم. رمان، شعر، کتب مذهبی و غیره. هرچند متأسفانه در انتخاب رمان کمی کج‌سلیقه‌بودم و شاید چون کسی به من کتاب خوبی معرفی نمی‌کرد من هم‌مثل خیلی‌های دیگر متاب‌های افرادی مثل مرتضی مؤدب‌پور و حسن کریم‌پور و حتی فهیمه رحیمی را می‌خواندم! بگذریم.

وارد دانشگاه که شدم به شکل غم انگیزی‌از دنیای‌کتاب فاصله‌گرفتم و حالا می‌خواهم برگردم. فعلا از فیدیبو استفاده می‌کنم. کتاب‌ها را یک چهارم الی نصف قیمت و به صورت قانونی توی گوشی می‌خوانم. هرچند هنوز تعداد و‌تنوع کتاب‌ها به حد کافی نیست و کتاب‌های خارجی‌اش گاهاً  از مترجمین کمتر پیشنهاد شده است. اما در کل راضی‌ام. زمان‌های توی ترافیک‌ماندن و آخر شب‌های تاریک اتاق را حسابی پر برکت کرده. 

تا به حال کتاب‌های «ناطور دشت» از دی.جی.سلینجر و «چشم‌هایش» از بزرگ‌علوی را خوانده‌ام. هنوز برای معرفی کتاب زود است! در مجموع از خواندنشان راضی‌ام اما فکر می‌کنم کتاب‌های بهتری باید بخوانم.

لطفا اگر اهل فیدیبو هستید کتابی از آنجا را معرفی‌کنید. طاقچه هم قابل قبول است!

راستی هم‌اکنون مشغول «عزاداران بَیَل» از غلامحسین ساعدی هستم و کتاب بعدی هم «یوسف» از‌محمود دولت آبادی است.

  • مصطفی موسوی

زیاد نمی‌خواهم لِفتش دهم. در پست قبل از اتفاقات کوچکی گفتم که به صورت تصادفی می‌توانست بر اتفاقات بزرگی تأثیر بگذارد.

حال می‌خواهم بگویم زندگی یک انسان، حتی اگر از دید خودش بی اهمیت و بی‌ثمر باشد، دست کم مثل اتفاق کوچکی است که اندازه‌ی یک خرابی چرخ دوچرخه یا یک آدرس پرسیدنِ عابری ناشناس می‌تواند چنان اتفاقات بزرگی را رقم بزند که فکرش را هم نمی‌توان کرد!

وقتی در فیلم It's a wonderful life آن مرد دیگر از همه جا برید و حس کرد ثمره‌ی عمرش به باد رفته و یک عمر بیهوده زندگی کرده، هیچ چیز نمی‌توانست زیباتر از این باشد که به او نشان داده شد که اگر تو ابداً در دنیا نبودی، اصلا شاید سرنوشت جهانی عوض می‌شد. و این را آنقدر زیبا نشان دادند که اصلا حس نمی‌کردی اغراق و خیال‌پردازی است.

اما این را هم باید بگویم که زندگی یک انسان یک اتفاق نیست؛ و مثل آن مثال‌ها، تصادفی غیر قابل کنترل و غیر قابل برنامه ریزی هم نیست. زندگی هر انسان اتفاقی ممتد و جاری است که هر لحظه خود انسان می‌تواند آن را هرجور بخواهد تغییر دهد. و این اتفاقات کوچک می‌تواند اتفاقت مهمی را، مستقیم یا حتی خیلی غیر مستقیم تحت تأثیر قرار دهد. پس هر انسانی می‌تواند اتفاقات بزرگی را رقم بزند و دنیا مگر چیست؟ مجموعه‌ای از این اتفاقات. هر انسان می‌تواند جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. بی آن که این مسئله خیال پردازی باشد!

پر حرفی کردم. همین‌ها را می‌خواستم بگویم. همین که هر کدام از ما یک قطعه از خرپاهایی هستیم که یک‌سازه‌ی بزرگ، مثل همین برج ایفل زیبا را تشکیل داده‌ایم. مبادا روزی دیوانگی کنیم و با خود بگوییم:«ای بابا میلیون‌ها قطعه‌ی ریز و درشت! من نباشم که کسی کک‌اش نمی‌گزد.»

دنیا یک سازه‌ی خرپایی بزرگ و زیبا است و زندگی هرکدام از ما یکی از تکه‌های آن است. تکه‌هایی که، زندگی‌هایی که همه در کنار هم معنی پیدا می‌کنند. عجب زندگی شگفت انگیزی!


  • مصطفی موسوی

از سنین خیلی پایین، شاید ده دوازده سالگی بدون این که بدانم به چیزی شبیه به اثر پروانه‌ای اعتقاد داشتم. یعنی معتقد بودم اگر یکی از اتفاقات دنیا را حذف کنیم دیگر نمی‌توانیم سایر اتفاقات را با همان شکل و فقط بدون آن اتفاق بررسی کنیم. مثلا وقتی کسی می گفت «حالم گرفته است که همین اول تابستان باید معطل دوچرخه ساز بمانم که تاب چرخ عقب را بگیرد و نمی‌توانم بازی کنم» پیش خودم می‌گفتم از کجا معلوم اگر دوچرخه ات درست بود از همان اول امتحانات که کلاس‌ها تعطیل بود سرگرم دوچرخه سواری نمی‌شدی و الان به خاطر تجدیدی‌ها اوقاتت تلخ تر نبود؟ و شاید اصلا همان تجدیدی باعث می‌شد یک سال عقب بمانی و سال آینده مجبور شوی مدرسه ات را عوض کنی و... البته اینها را به او نمی‌گفتم. شاید قبول نمی‌کرد. اما خودم به این دیدگاه خیلی باور دلشتم که حتی کوچکترین اتفاق هم می‌تواند روی بزرگترین اتفاقات اثر بگذارد. اگر بخواهم باز هم مثال بزنم، فرض کنید شما درحال حرکت به سمت سرویس هستید. یک نفر از شما آدرسی می‌پرسد و تا به او توضیح بدهید دیرتان شده و سرویس رفته.سوار تاکسی می‌شوید. در آنجا با کسی که دارد روی یک استارت-آپ جالب کار می‌کند و بعد از کمی حرف زدن به شما پیشنهاد همکاری می‌دهد که بعد از دو سه سال از دل آن یک شرکت بزرگ بیرون می‌آید. البته این‌ها خیال‌پردازی است. خیال‌پردازی‌هایی که بارها در واقعیت اتفاق افتاده. 
همچنین ممکن است جا ماندن شما از سرویس باعث شود راننده در جای خالی‌تان مسافری سوار کند. مسافری که شب قبلش شب‌کار بوده و تازه دارد به خانه می‌رود و اتفاقا سخت ترین شبِ کاری‌اش بوده و بسیار خسته و عصبانی است و اگر تا چند دقیقه‌ی دیگر توی آن سرما وسیله هم گیرش نمی‌آمد آن عصبانیت به اوج می‌رسید شاید همان روز قید شغلش را می‌زد و کلا مسیر زندگی‌اش،حالا به هر سَمتی، عوض می‌شد. البته این هم شاید خیال‌پردازی باشد. اما همه می‌دانیم که محتمل است.
یک آدرس پرسیدن ساده! که شاید هیچ کدام از شما چند نفر دیگر هرگز آن سوال کننده را نبینید. اتفاق کوچکی بود. اما همه‌ی اتفاق‌های بعدش اتفاق‌های بزرگی هستند. این‌ها مثل این می‌مانند که مورچه‌ها قابلیت رهبری فیل‌ها را داشته باشند!
ادامه دارد...

  • مصطفی موسوی

اولین بار است از دیدن یک فیلم اینقدر ذوق زده ام! به قدری که حتی طاقت ندارم درموردش حرف بزنم. فقط آمدم این را بگویم که اگر ندیده‌اید، حتما این فیلم را ببینید:

It's a wonderful life

بعدا در موردش پستی خواهم گذاشت اگر خدا بخواهد.

  • مصطفی موسوی