دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

"بعد از بازگرداندن جنازه رضا شاه به ایران در نزدیکی حرم شاه عبدالعظیم آرامگاه و بارگاهی برای او ساخته شد که در سال ۵۹ تخریب گردید. حالا در همان حوالی جسدی مومیایی پیدا شده که احتمالا متعلق به رضا شاه باشد."
با انتشار این خبر فکر می‌کنید رویکرد مسئولین چه خواهد بود؟ قطعا حکومت حاضر از جسد مومیایی شده‌ی کسی که دشمنش باشد چندشش می‌شود! به دلایل خیلی زیادی از جمله:

یک: خب درست است که اغلب شاه ها بد بوده‌اند اما هر حکومتی بیشترین خصومت را با حکومت قبل از خودش دارد نه قبل تری ها. چون هم برای اثبات چرایی وجودش و هم برای ادامه حیاتش به ایجاد تنفر از آن علاقه دارد و هم از علاقه ای که در برخی اقشار جامعه از آن باقی مانده می‌ترسد. به هرحال الان کسی به بازگشت یک شاهزاده ی قاجار فکر نمیکند اما هستند کسانی - هرچند اندک و هرچند کم عقل - که به بازگشت شاهزاده‌ای باقیمانده از پهلوی فکر می‌کنند.
دو: پهلوی اول از پهلوی دوم محبوب تر است. چهره‌ای که از پهلوی اول، درست یا غلط، در جامعه‌ی ما جا افتاده فردی است مقتدر، مصلح، آبادگر که شاید اشتباهاتی هم داشته اما آنقدر خدمتگزار و مقتدر بوده است که حد و حساب ندارد! ضمنا ج.ا.ا. آنقدری که برای تخریب پهلوی دوم هزینه کرده برای اولی هزینه نکرده است.
سه: این مومیایی را نمی‌شود مصادره یا خنثی کرد. این دیگر برج و خیابان و کاخ نیست که اسمش را عوض کنند یا موزه اش کنند و نهایتا خنثی شود. یک نماد دردسر ساز است که به هرحال علاقه مندان به خودش را جذب می‌کند.
چهار: به هرحال آزادی بیان در ایران شرایط خاصی دارد. در نتیجه اقشاری که بیانشان مشمول آزادی نمی‌شود همواره مترصد فرصتی هستند تا رخ بنمایند و چون حرفشان تلنبار می‌شود، معمولا تبدیل به شلوغ کاری می‌شود. به خاطر داشته باشیم حکومت در مورد یکی از معدود شاه های محبوب ایران (محبوبیب در حال حاضر، وگرنه هیچ شاهی در زمان خودش محبوب نیست!) یعنی کورش، هنوز نمی‌داند با قبرش و دردسرهای ۷ آبان آن چه کند. حالا آرمان‌های کورش (یا آرمانهایی که به کوروش نسبت داده می‌شود) با آرمان های ج.ا.ا. تضادی ندارد و حتی همسو هم هست و این مسائل وجود دارد، چه برسد به یکی مثل رضا شاه. مردم هم که جنبه ندارند!
پنج: از زمان امثال کوروش و نادر شاه سالها می‌گذرد و رفتن مردم بر سر مزار آنها یک سفر سیاحتی است از یک مکان تاریخی. اما سفر به مدفن رضا شاه که معاصر است، یک سفر سیاسی و تقریبا معترضانه و معنا دار است که حکومت به هیچ وجه زیر بار هزینه‌های ناشی از گسترش چنین چیزی نخواهد رفت!
حالا با این اوصاف، چطور می‌شود از این دردسر رها شد؟

گزینه ی اول: انکار!
در کشور ما پاک کردن صورت مسئله، راحت ترین، مطمئن ترین و محبوب ترین استراتژی است. به ویژه مسئولین که به واسطه‌ی در اختیار داشتن قدرت، رسانه، مصونیت نسبی در برابر قانون و از همه مهم تر پررویی زیاد، به راحتی می‌توانند دروغ بگویند و همه چیز را انکار کنند و خلاص!

گزینه‌ی دوم: الفرار!
اگر بپذیریم که مومیایی متعلق به رضا شاه است به نظر نمی‌رسد چند راه بیشتر وجود داشته باشد:
راه اول: جسد را با احترام خاصی که معمولا ما برای جسد هر کسی حتی مجرم قائلیم یک گوشه‌ی این سرزمین خاک کنند. به هرحال فقط یک جسد است. البته قطعا محال است این اتفاق بیفتد!
راه دوم: خیلی شیک مومیایی را یک گوشه از یکی از کاخ موزه های تهران که ورودی گرانقیمتی هم داشته باشد بگذارند و زیاد هم قضیه را بزرگ و مهم نکنند! حساسیت و شدت کنترلشان هم بر روی موزه قابل توجیه و قانونی است و مردم به هرحال می‌پذیرند که اجازه تجمع بیش از ۵۰ نفر در یک سالن یا اتاق از موزه داده نشود!
راه سوم: مومیایی را به خارج بفرستند. البته این مومیایی خارج از ایران محبوب طرفداران پهلوی خواهد بود. اما خب خارج است دیگر! این هم روی سایر میعادگاه‌هایشان. به هرحال سلطنت طلب‌های آن طرف آبی چندان جدی گرفته نمی شوند. به نظر راه کم هزینه تری می‌رسد.

البته این راه‌ها هرکدام هزینه‌های اجتماعی و سیاسی خاصی برای مسئولین در پی دارد. اما نگران نباشید در کشور ما همیشه راه هایی وجود دارد که هیچ هزینه‌ای نداشته باشند! از جمله: 

راه چهارم: بگویند در حال تحقیق روی مومیایی هستیم. بعد از یک مدت که آب‌ها از آسیاب افتاد یک دفعه یک خبر غیر موثق بگوید: آیا مومیایی از مرکز تحقیقات دزدیده شده؟ بعد از یک مدت تایید و تکذیب نهایتا بگویند بله مومیایی گم شده است. و به هرحال کاری است که شده و اصلا همان بهتر. یک نفر را هم مقصر کنند و جریمه اش کنند و فوقش چند سال بفرستند اوین و خلاص!
راه پنجم: بگویند در حال تحقیق و شناسایی مومیایی هستیم. بعد این تحقیق کش پیدا می‌کند و به نتیجه نمی رسد. قضیه کمی از دهن می‌افتد. بعد از چند سال تیم جدید می‌آیند، باز تحقیق. باز زمان می‌گذرد. بعد کم کم هر کاندیدای ریاست جمهوری که بخواهد خیلی روشنفکر جلوه کند و رای جوان هایی که روبان سبز و بنفش و رنگ های دیگری که کم کم شبیه رنگین کمان می‌شود را به دستشان آویزان کرده اند را جذب کند وعده ی آزادسازی جسد مومیایی را می‌دهد. بعدا هم میگوید کمیته رفع حصر مومیایی تشکیل دادیم و قول هایی داده اند و الی آخر! واقعا این اتفاق امکان پذیر است!
راه ششم: راه ششم به بعد را شما بگویید؟!

پی‌نوشت: همه ی اینها از ضعف عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمر خود، به خصوص نیمه ی دوم آن است. وگرنه کسانی که مردم به قیمت جان علیه شان انقلاب کرده اند، خودشان هم نباید انقدر ترس داشته باشند چه برسد به جنازه ی گور به گور شده شان!

  • مصطفا موسوی

- این دنیا چیست؟

+ دروغی بین دو حقیقت!

  • مصطفا موسوی

دوباره داشتم خواب می‌دیدم. من گوشه‌ی کاناپه نشسته بودم و داشتم فیلم می‌دیدم. تو هم روی کاناپه دراز کشیده بودی و سر روی پای من گذاشته بودی که کمی کتاب بخوانی و بخوابی. پای من بالشِ تو شده بود. موهایت مثل پر قو لطیف؛ بالشِ پای من شده، پایم خواب رفته بود! گمانم تو هم خوابت برد که کتاب توی دستت آهسته آهسته شل شد و سر خورد و افتاد کف زمین. تالاپ صدا داد. ناگهان از خواب پریدم. چند لحظه گیج بودم. نمی‌دانم با آن صدا تو هم توی خواب من، از خواب پریدی یا نه؟ نمی‌دانم فصل آخر آن کتابی که می‌خواندی چه شد؟ نمی‌دانم آخر آن فیلمی که می‌دیدم چه شد؟

نمی‌دانم آخرش چه می‌شود. کاش میشد دوباره بخوابم...


از من بخوان: خواب های رنگی - گیج خواب

  • مصطفا موسوی

پیش نوشت: دوستانی که تازه به جمع ما اضافه شده‌اند می‌توانند از اینجا چهار قسمت قبلی را بخوانند.

خب می‌گفتم. در راه بازگشت از یاسوج بودیم که توی شیپور یک آگهی تویوتا، همان تایگر که ما می‌خواستیم منتهی دو مدل بالاتر و رخ بهتر و قیمت مناسب تر پیدا کردیم. سریع تماس گرفتیم و تا برسیم به شیراز قرار بازدید گذاشتیم و دیدیم و پسندیدیم و قرار شد فردا بعد از تایید مکانیک ماشین را بخریم. فردا صبح ساعت ۸:۳۰ زنگ زدیم گفت ۹ زنگ بزن. ۹ زنگ زدیم گفت: "حقیقت قبل از شما یک مشتری از کاشان قرار بود بیاید، اگر او نپسندید در خدمتیم." که خب قاعدتا او پسندید! هرچه گفتیم ما بیشتر پول می‌دهیم و حتی ویشنهاد رشوه به دامادش دادیم (که این کارها انصافا بی‌اخلاقی است! نکنید!) افاقه نکرد و ماشین نازنین از کفمان پرید!

دیدیم وقت کم است و پروژه عقب است. تا شب کمی دنبال ماشین می‌گردیم و اگر نشد موکولش می‌کنیم به بعدا. تا شب چیز دندان گیری نصیبمان نشد. ساعت ۸ شب یکی از دوستانمان پیشنهاد داد پژو ۴۰۵ برادرش را به قیمت مناسب به ما بدهد تا کارمان شب عیدی راه بیفتد تا بعد. گفتیم برویم و ببینیم.

(داخل پرانتز بگویم که پراید وانت عزیز که معرف حضورتان بود، سر شاسی اش شکسته و لق بود (اهل فن می‌دانند چه وحشتناک است!)درب شاگردش فقط از بیرون باز میشد و درب راننده اش بالکل خراب شده بود! شما اگر لحظه پیاده شدن دو نفر آدم میانگین ۹۵ کیلویی را از فقط یک درب از ماشین پراید وانت تصور کنید اصرار ما به خرید ماشین را متوجه می‌شوید!)

ماشین را دیدیم. مدل ۸۹ دوگانه فابریک، رنگ سقف و کاپوت کمی کچلی داشت. سوار ماشین مورد نظر شدیم تا هم امتحانش کنیم و هم ببریم به یکی دیگر از دوستانمان که ماشین شناس بود نشان بدهیم. (می‌بینید چقدر به مشورت و نظر کارشناس اهمیت می‌دهیم؟!) دوستمان گفت ماشین بدی نیست و این قیمت می‌ارزد.

توی راه برگشت به سمت مغازه صاحب ماشین بودیم و بحث می‌کردیم که بخریمش یا نه؟ تقریبا به این نتیجه رسیدیم که پژو زیاد به دردمان نمی‌خورد و فعلا دست نگه داریم و نخریم، که توی سربالایی یکی از پل‌های روگذر، باد زد زیر کاپوت و کاپوت که احتمالا توسط دوستمان خوب بسته نشده بود قفلش باز شد و بالا آمد و برگشت و چسبید به شیشه ماشین! من پشت فرمان بودم و هبچ جا را نمیدیدم. به بدبختی از فضای کم دیدی که داشتم استفاده کردم و ماشین را جمع کردم. خوشبختانه به کسی یا به جایی برخورد نکردیم اما کاپوت خودش له شده بود و بخشی از سقف را هم قر کرده بود! حالا باید چه می‌کردیم؟!

ادامه دارد...

  • مصطفا موسوی

زمانی برای کنکور ارشد درس می‌خواندیم. منابع کنکور ارشد مثل کنکور کارشناسی معروف و واضح نبودند. آن زمان اینطور بود ولی تازه داشت به سمت شبیه کنکور کارشناسی شدن حرکت می‌کرد. الان نمی‌دانم چطور است.

خلاصه این که چه بخوانیم و چه نخوانیم خیلی مهم بود. گاهی یک جزوه دست نویس بدخط بیشتر از کتاب فلان انتشارات پر طمطراق موثر بود.

یک روز با یکی از دوستانم نشسته بودیم توی سلف دانشگاه. یکی دیگر از همکلاسی‌هایمان آمد. بحث درس و کنکور شد. از دوستم پرسید برای فلان درس چه منبعی می‌خوانی؟ دوستم جواب درستی نداد و اصطلاحا طرف را پیچاند! بعد که او رفت گفتم چرا نگفتی؟ گفت کل تابستان را که او رفته دنبال خوشگذرانی من توی گرما و توی ماه رمضان رفته ام کلاس کنکور، پول خرج کرده ام، با این استاد و آن استاد چانه زده‌ام، تحقیق کرده‌ام و به فلان جزوه رسیده‌ام. حالا بیایم مفت و مسلم لقمه آماده را دست او بدهم؟ مخصوصا که کنکور ارشد تعداد قبولی اش کم و رقابتش حساس است. شاید همین یک نفر و یک نفر دوست او باعث شوند من از رشته-دانشگاه مورد علاقه‌ام محروم شوم و...

آن زمان نمی‌دانستم چه بگویم و چه جوابی بدهم. الان هم نمیدانم. اما یادم است که توی دلم از خدا خواستم هیچ وقت مرا صاحب چنین نگاهی نکند!

  • مصطفا موسوی

این عید به این نتیجه رسیدم که فامیل انسان مثل انگشت اضافه‌ی افراد شش انگشتی می‌ماند. نه هیچ وقت به دردت می‌خورد نه چاره‌ای جز تحملش داری! 

  • مصطفا موسوی