دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

صفحه اینستاگرام

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

پست های خوب از دیگران
پیوندها
امروز عمه ی گرامی ام را دیدم. خیلی گلایه کردم از او. گفتم این صحیح نیست که توی دنیا فقط عمه ی من فیلم جوکر را تحلیل نکرده باشد! بنده خدا پیرزن الان نشسته یک گوشه و دارد سعی می کند با کلمات نئولیبرالیسم و آنارشیسم و... جمله بسازد
  • مصطفا موسوی
اصرار بر جوان‌گرابی، مثل اصرار بر وزیر زن داشتن در کابینه است! به خودی خود ارزشی ندارد. در آن مورد، دچار یک نوع تبعیض جنسیتی پنهان می‌شویم که زنان را یک اقلیت در نظر می‌گیرد که باید نماینده‌ای در دولت داشته باشد. و این (از وجه تئوری) با شایسته سالاری تعارض دارد. جوان گرایی هم که این روزها و در آستانه‌ی انتخابات مجلس مد شده است، همین ایراد را دارد. سن کمتر برخی افراد مزیت ویژه‌ای محسوب نمی‌شود. و چه بسا جوانانی که نامشان مطرح می‌شود را می‌بینیم که نسخه‌ی به روز شده و خطرناک تر پدران یا هم فکران بازنشسته شان هستند. اگر قرار است جوان گرایی شود، باید در تفکر جوان باشد نه در سن و سال. فکرهای فرسوده را با آدم‌های حاملشان دور بیاندازیم و فکرهای جوان‌تری که تا به حال فرصت و اجازه‌ی حضور نداشته‌اند را بیاوریم. این می‌شود جوان‌گرایی.

پی نوشت: این حرف‌ها کلی بود نه درمورد مملکت خودمان و انتخابات مجلس آن! چون لازمه‌ی این حرف‌ها چیزهایی مثل فعالیت آزادانه و مؤثر احزاب و آزادی در انتخاب است که شوخی‌ای بیش نیست!
  • مصطفا موسوی

من خیلی دوست دارم وقتی یک سیاستمدار اختلاس گر و رانت خوار را، وقتی خبر سوختن دانش آموزان ابتدایی در آتش را می‌شنود، نجوای درونش را بشنوم. که از بین «ای بابا باز دردسر جدید» گفتن‌ها و «چه موضعی بگیرم که جایگاهم متزلزل نشود» گفتن ها و «تقصیر را گردن چه کسی بیاندازم‌» گفتن‌هایش، لحظه‌ای هم از ذهنش این جمله می‌گذرد که «پولی که از فلان بودجه برداشتم و با آن لکسوز خریدم می‌توانست نهصد مدرسه را گازسوز کند»؟

چهاردهم و پانزدهم آذر سالگرد دو حادثه دلخراش آتش سوزی در دو مدرسه ابتدایی دخترانه است که بازتاب گسترده‌ای در فضای کشور داشت. اما فقط بازتاب گسترده! حوادثی که نه اولین بودند و نه آخرین! نکات عجیب در مورد این حوادث زیاد اند. مثلا این که روستای شین آباد گاز کشی شده‌است اما در مدرسه بخاری‌ها نفتی بوده‌اند! یا در درودزن چندبار دانش‌آموزان کلاس‌های دیگر به مدیر خبر آتشسوزی را می‌دهند اما او جدی نمی‌گیرد و به مکالمه‌ی تلفنی‌اش ادامه می‌دهد. یا این که اطلاعات بسیار کمی از آتشسوزی #مدرسه_اسوه_حسنه زاهداندر دسترس است! مردم سیستان حتی در داشتن همدردی هموطنانشان هم محروم اند! 

حوادث ناشی از ظلم و حماقت در این کشور زیاد است. اما زنده زنده سوختن این دخترک های بی پناه هرگز برایم عادی نمی‌شود. بعد از حادثه‌ی شین آباد در سال 91 قصیده‌ای سرودم که با کمی اصلاحات در ادامه تقدیم می‌کنم. به امید روزی که مردم و کودکانمان، «دلسوز» داشته باشند.


من دیده ام یک روز یک جا مادری که

جانش فدا میشد برای دختری که

تنها امید روزهای سختی اش بود

من دیده ام مرگ امید آخری که... 

می سوخت کودک در میان آتشی که... 

مثل تمام برگ های دفتری که... 

فریاد کودک را کسی نشنید آنجا

فریاد کودک لحظه ی زجرآوری که...

در گوشتان این قصه قدری آشنا نیست؟

نشنیده ایدش چند جای دیگری که...؟

کودک بسوزاند چراغ نفتی و باز...

اینگونه باید باشد اینجا؟ کشوری که...

بی غیرتان گویی زیادی تکیه کردند

بر تکیه کردن هایشان بر این اریکه

دق کرد هرکس که شنید این ماجرا را

جز آن که باید، ظالم بی باوری که

از یاد برده روز حسرت را که باید

بنشیند آنجا روبروی داوری که...*

در گور می کردند زنده دختران را

ما زنده سوزاندیم تا خاکستری که...

«سیران» همان فردای «نرگس» بود، لیکن

گفتیم و نشنیدند دلهای کری که...

از آه دامن گیرشان هیهات! هیهات! 

این جوجه گنجشکان بی بال و پری که.. 

ای کاش برخیزیم از این خواب تباهی

دیگر نباشد قصه ی ویران گری که:

من یک پدر را دیده ام قامت خمیده

من دیده ام یک روز یک جا مادری که...


*گوییا باور نمی‌دارند روز داوری/کاین همه قلب و دغل در کار داورد می‌کنند ( حافظ)


پی نوشت: کاش اسامی این مدارس را جستجو می‌کردید و قدری درباره‌شان می‌خواندید... 

  • مصطفا موسوی

دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که تقریبا هرکس وارد زندگی من شده، آدم خوبی بوده! البته اشتباه نکنید، دور و برم پر است آدم‌هایی که تحملشان برایم سخت است. اما این‌ها کسانی اند که از اول در زندگی من بوده‌اند. کسانی که در انتخابشان نقش نداشتم. اما انتخاب‌هایم، اغلب خیلی خوب بوده‌اند. از من بهتر بوده‌اند. خانواده‌ام به من می‌گویند تو "شانِ دوست" داری! اما من فکر می‌کنم یک "عزیز رُبا" دارم که فقط آدم‌های نازنین را جذب می‌کنم!

البته این سکه یک روی دیگر هم دارد. این حجم از تفاوت سطح در آدم‌های اجباری( فامیل، محیط کار و.. ) و آدم‌های انتخابی‌ام، حس دوگانه‌ای به من دست می‌دهد. و گاهی مثل یک لیوان سرد که در  آن آب داغ می‌ریزند، ترک بر می‌دارم! 

سکه روی سوم هم می‌تواند داشته باشد؟ بلی. این که تعداد آدم‌های نزدیک زندگی‌ام خیلی کم است. آنقدر که از آخرین باری که با یک دوست بیرون رفته‌ام ماه‌ها می‌گذرد. گاهی حتی کم می‌آورم از شدت بی‌رفیقی! الآن یکی از آن گاهی‌ها است. 


  • مصطفا موسوی

دیروز عصر اینترنت همراه استان فارس وصل شد. دو هفته نمایش درخشان مردم سالاری. همین! دیگه در مورد این موضوع حرفی ندارم.

گفتم آمده ایم جنوب برای خرید جهیزیه. ماشاءالله حتی همین دست جهیزیه که از هر قلم جنس یک عدد هست و معلوم است برای مصرف خریده شده و نه برای تجارت را هم ممکن است بگیرند. راننده های گرامی هم با علم به این قضیه کرایه ی سه برابری میگیرند! عملا اگه وارد نباشی به موضوع، بخش زیادی از سودی که میخواستی با این سفرت بکنی در جا میرود توی جیب راننده ها! حالا ما یک آشنایی داشتیم قرار است برایمان با قیمت مناسب اجناس را بیاورد. 

 ازدواج سخت است. کالا گران است. جوان بیچاره هم بیکار مانده. یکی هم که در این وانفسا دل به دریا می‌زند که ازدواج کند، بایت دو برابر هزینه دهد تا جیب گمرک و مسئولانش پر شود یا تولید کننده داخلی به زور حمایت شود! و اگر بخواهد از مناطق مرزی خرید کند تا صرفه جویی کند، مثل قاچاق چی با او برخورد می‌کنند. وانگهی مگر قاچاقچی کیست؟ مرز نشین مظلومی مثل اهالی شهرستان لامرد که روی میادین عظیم نفت و گاز ایران از جمله بزرگترین میدان گاز شیرین روی خشکی ایران زندگی می‌کنند، هنوز برخی مناطق آن گازکشی نشده‌اند! شما بیایید دهشیخ و پراید وانت های قاچاق بَر را از جوانان بگیرید لباس کار تنشان کنید! ولله اگر با جان و امنیت خودش بازی کند برای لقمه ای نان... 

پی نوشت: نمی‌شود که همه‌ی راه‌ها را به مردم ببندید و هیچ راهی باز نکنید! به قول سعدی: «چه حرامزاده مردمانند! سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! »

  • مصطفا موسوی