دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

قبلاً بارها گفته‌ام از مرگ نمی‌ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی‌ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله‌ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می‌ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

 از دیدن چهره‌ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می‌خزد و شادابی‌اش کم می‌شود. از دیدن خسته شدن‌های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک‌های روز افزون چهره‌ی مادرم و خیلی چیزهای دیگر می‌فهمم که همه کم کم داریم پیر می‌شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می‌آید که قبلا پیش نمی‌آمد. مثلا نمی‌توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله‌ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی‌شود. مویی که می‌ریزد، پیشانی که چروک بر می‌دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می‌آیند و می‌خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه‌اش عذاب است. بقیه‌اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.

  • مصطفا موسوی

آقای علی‌دایی پست گذاشته‌اند از احضاریه‌ای که برایشان آمده است از طرف دادگاه که فلانی، بیا و درمورد پول‌هایی که هنگام زلزله‌ی سرپل ذهاب از مردم جمع کردی (حدود ۱ص میلیارد تومان) کمی توضیح بده.

بعد کلی از زمین و زمان شکایت کرده اند که وامصیبتا من برای مردم کار کردم شما قدر نشناسید و کاری‌می‌کنید که آدم پشبمان بشود و چه و چه و چه!

خب برادر من شما که همیشه شاکی هستی چرا غیر فوتبالی‌ها در فوتبال هستند، خودت چرا در حوزه‌ای وارد می‌شوی که نه تخصص داری و نه قانونا حق ورود داری! (قبلاً و همان موقع در این پست بیشتر توضیح داده بودم)

آقای دایی! (و سایر سلبرتی‌هایی هنری، ورزشی، سیاسی و..)


 اولاً، در حوزه‌ای که تخصص ندارید وارد نشوید. اگر همت و قصد خیری دارید فقط با شهرت و محبوبیتتان به کمک نهادهای مربوطه بروید نه این که خودسرانه موازی کاری کنید!


ثانیاً، دادگاه چیز بدی نیست! دعوت شدن به دادگاه برای ارائه‌ی توضیحات نه نشانه‌ی ناسپاسی است و نه تهمت محسوب می‌شود! شما را که احتمالا و انشاءالله حساب پاک است. از محاسبه نرنجید. قانون چیز خوبی است!

  • مصطفا موسوی


دیشب یکی از دوستان بلاگر در صغحه اینستاگرامش سوالی پرسیده بود که اگر شغل یا تخصص فعلی‌تان را نداشتید دوست داشتید چکاره شوید؟ اکثر جوابها اینها بودند: کتابفروش، آشپز، نقاش، مزرعه دار، پیانیست و...

این نشان می‌دهد که....

  • مصطفا موسوی
تلوزیون همون اول تابستون توی یه جابجایی شکست.
گوشی خوب خواهر کوچیکه هم وسطای تابستون.
تبلت اون یکی خواهرم هم اوایل تابستون بود که شکست.
گوشی اون یکی خواهرم اواخر تابستون یهو آنتنش پرید.
دیشب هم که گوشی تقریبا گرون قیمت اون یکی اون یکی خواهرمو دزدیدن!
کلیه‌ی موارد بالا همچنان در همون وضعیت به سر میبرن و توان تعمیر هیچ کدومش نبوده تا حالا! واقعا چرا؟
پی نوشت: خواستم فقط چیزی گفته باشم. خاک گرفت این بی صاحاب مونده!
  • مصطفا موسوی
درست از لحظه‌ای که آخرین حرفم، آخرین حرفی که می‌توانستم بزنم را گفتم، هردویمان ساکت شدیم. عصبانی و ساکت. اما من به بحثم توی ذهنم ادامه دادم.در جاده‌ای تاریک بودیم. موزیکی پخش نمی‌شد. تنها بودیم. بغل دست من نشسته بود و من داشتم با او توی ذهنم حرف می‌زدم. حرف‌های نگفته را می‌گفتم، جواب می‌شنیدم، جواب می‌دادم. فریاد میزدم. گاهی حرفم را پس میگرفتم. گاهی مطمئن تر میگفتم. گاهی فحش میدادم. گاهی قهر میکردم یا قهر می‌کرد. هی حرف پشت حرف می‌آمد. اما...اما واقعیت سکوت بود.
او هم کنار من ساکت بود. احتمالا او هم همین جدل ها را با من توی ذهنش داشت. همه ی اتفاقات هم داخل همان ماشین می افتاد؛ اگرچه نمی افتاد...
آخر سر به مقصد رسیدیم. سوییچ ماشین را چرخاندم و با خاموش شدن ماشین سکوت چند برابر شد. چند ثانیه بی هیچ حرفی رو به رو را نگاه کردیم. بعد هم بی هیچ حرفی آهسته پیاده شدیم و تمام آن جدال ها مثل یک فیلم توقیف شده، توی تاریکخانه‌ی ذهنمان بایگانی شد...
  • مصطفا موسوی

پول برای خوشبختی لازم است اما کافی نیست و بی‌پولی برای بدبختی لازم نیست اما کافی است!

  • مصطفا موسوی