دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام: @delestoon

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۵۵ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

نمی دانم چرا وقتی حس کنم نمی‌رسم یکدفعه کاملا می‌بُرم. مثلا اگر حس کنم به کار فردا نمی‌رسم دیگر امشب را هم تلاش نمی‌کنم.

همین چهارشنبه یکدفعه دیدم به نقطه ی مقرر پایان نامه برای دوشنبه با استاد نمی‌رسم. همان لحظه سریع جمع کردم‌و تا همین الان سراغش هم نرفتم! یا مثلا گاهی وقتی مطمئن شوم پول کم آورده ام عوض این که آخرین باقیمانده ها را محتاط تر خرج کنم یکدفعه خودم را به یک وعده غذای خوب دعوت می‌کنم. یک جورهایی دست به انتحار می‌زنم!

یک رفیقی هم دارم که همیشه پایه ی اینجور انتحارها بوده و هست که دلم برایش تنگ شده. ناصر جان سلام! خیلی مخلصیم. نمی‌آیی برویم پیتزا بوقلموت بخوریم؟!

  • مصطفی موسوی


از زلزله ی بم خاطراه ای به تلخی زهر مار بر دلمان است. یادم می‌آید سالِ بعد از زلزله رفتیم بم، که انگار همان روز صبح زلزله آمده بود. آن موقع شبکه های اجتماعی نبود که با چاهار بار انتشار عکس قربانیان زلزله وجدان اجتماعی مان خفه خون بگیرد  و حس همدردیمان ارضا شود.  فقط غصه می‌خوردیم. غصه اش آنقدری بود که ما که بچه بودیم هم بغض می‌کردیم. هنوز تصویر جسدهای لای پتو پیچیده با صدای سوزناک ایرج بسطامی از جلوی چشمم دور نشده...

سالروز زلزله ی بم را همراه شویم با حامد عسگری که توی زلزله بوده و همان سال خودش ۵۰عزیزش را به خاک سپرده:


#غم_نامه_بم


الهی غربت ساقی نبینی

الهی درد مشتاقی نبینی

الهی که بالای اسم نگارت

بمیری و هو الباقی نبینی


دلم از غربت بم چاک چاکه

زمین از تلخی بغضم هلاکه

بگردم سر به سر ویرونیه های

گلو بند نگارم زیر خاکه


غمم اندازه‌ی یک کهکشونه

طفیل چشمم ابر آسمونه

از اون روزی که بم زیر و زبر شد

همیشه تو دلم خرما پزونه


از او ارگی که تو تاریخ مایه

فقط مشتی گل و آجر به جایه!

نه بارویی نه برجی مونده حالا

بگن آغا محمد خان بیایه!


دو چشمونت پیاله پُر زِ می بی

دو زلفونت خراج مُلک ری بی

طلوعت توی نارنجای خرداد

غروبت صبح جمعه پنج دی بی...


  • مصطفی موسوی
دلسوزی خواهرانه شان گاهی محبت خاله خرسه است. چند وقت پیش یکی از خواهرهایم یکی از دوستانش را برای من زیر نظر گرفته بود! وقتی به من گفت فقط خندیدم. که خب ناراحت شد! چند وقتی گذشت. با همان دوستش به چنان اختلافی خورد که بیا و ببین. کلا قطع رابطه کرد. می گفت خیلی بی معرفت است! گفتم تو که می خواستی زن داداشت بشه. گفت خفه شو!
خواهران دلسوز همین اند. باید دلسوزی شان را قبول کنی و مته به خشخاش نگذاری. و در عین حال زیاد هم جدی نگیری! بعد از آن مورد دو نفر دیگر را هم پیشنهاد داده. که البته بار آخر گفتم من حالا حالاها قصد بدبخت کردن کسی را ندارم. مخصوصا دوست و رفیق های تو را. که خب باز هم ناراحت شد. هنوز هم ناراحت است!

#زن از نگاه من 2
  • مصطفی موسوی

یک نرم افزار دارم آنلاین بودن افراد مخاطبت توی تلگرام را در هر نرم افزاری باشی آن بالا اعلام می‌کند. فلانی آنلاین  شد. چند ثانیه بعد دوباره آن یکی آنلاین شد...

گاهی می‌دیدم کسانی که بهشان مشکوکم چند ثانیه بعد از هم آنلاین می‌شوند. یا دقت می‌کردم بعضی‌ها متناوب می‌روند و می‌آیند و‌بعضی‌ها دیر به دیر...گاهی آنلاین بودن افرادی را به من یادآوری می‌کرد که سال‌هاست از آنها بی‌خبرم. یا افرادی که شماره‌شان را یک بار به خاطر کاری گرفته‌ام و اصلا نمی‌شناسمشان و از قصه‌شان خبر ندارم.

داشتم به قصه‌ی آدمهایی فکر می‌کردم که تند تند اسمشان از جلوام رد می‌شد. به این که همین الان چند نفر دارند با هم چت می‌کنند. چند نفر تازه با هم آشنا شده‌اند و مشغول کشف یکدیگر هستند. چند نفر در حال بریدن از هم... چند نفر دارند سر به سر هم می‌گذارند و می‌خندند؟ چند نفر از بدبختی‌شان به هم می‌گویند و‌چند نفر از خوشبختی‌شان ...

همینطوری که آهنگ توی گوشم می‌خواند « از دوستی پُر من، از دوست دلخور من...» داشتم به این فکر می‌کردم چند نفر دارند دل هم را می‌شکنند و چند نفر قرار است این آخرین چَت‌شان باشد؟

  • مصطفی موسوی


برای این عکس یک کپشن بنویسید. عبارت، جمله یا شعر

پی نوشت ۱) هدف صرفا تفنن است!

پی نوشت ۲) معادلی فارسی برای کپشن بلد نبودم که معنایش را برساند! زیر نویس؟ توضیح؟ عنوان؟

  • مصطفی موسوی

آدم بعضی وقت‌ها چیز‌هایی می‌بیند که اگر از کس دیگری شنیده بود محال بود باور کند!

چند وقت پیش تصمیم گرفتم کنار کارم، گاهی برای گذران زندگی درآمد کوچک دیگری هم داشته باشم. مثلا از شهرستان مقداری پسته آوردم و با قیمت مناسب‌تر از بیرون به همکاران فروختم. هم آنها راضی بودند و هم من. امشب از جلوی یک آجیل فروشی شیک رد می‌شدم قیمت خیلی بالای یک مدل پسته که تقریبا شبیه پسته‌ی من بود توجهم را جلب کرد: کیلویی ۶۳ هزار ومان. رفتم به مغازه دار گفتم من از این پسته دارم، کیلویی ۳۵ الی ۴۰ هزار تومان. می‌خواهی؟ بدون این که حتی چانه بزند قاطعانه گفت نه! یعنی قیمتم خیلی پرت بوده! یعنی کیلویی ۳۰ هزارتومان از یک محصول ۳۵ هزارتومانی برایش کم است!

بعد شما چه توقعی از وضع مملکت دارید وقتی خودمان گرگ شده‌ایم و به جان هم افتاده‌ایم؟!


پی نوشت: خلاصه پسته خواستید در خدمتیم!

  • مصطفی موسوی

این روزها همه توسط عزیزانشان بلاک می‌شوند. شما چطور؟!

  • مصطفی موسوی

خبر کوتاه بود و ویرانگر:

آشپز شرکت دو هفته مرخصیه و ناهار با خودتونه!

  • مصطفی موسوی

این روزها که شرمنده ی چشم هایم هستم! این روزها که کارم پشت کامپیوتر است، درس خواندنم پشت کامپیوتر است، و تفریح و استراحتم هم پشت کامپیوتر است، نگران این هستم که نمره ی چشم‌هایم بیشتر نشود.

شاید بگویید‌خب، به ما چه؟ باید بگویم‌خوبیت ندارد وبلاگ آدم زیادی دست نخورده باقی بماند!

خلاصه این روزها شدیدا درگیر پایان نامه هستم و هیچ هدفی مهم تر از دفاع کردن تا بهمن ماه ندارم. برای‌همین است که وبلاگ و تلگرام و اینستاگرام و هرچه گرام دیگر توی زندگی ام بود را گذاشته ام توی فریزر به همان حالت باقی بمانند تا برگردم!

شب های محرم ما را هم دعا بفرمایید :)

  • مصطفی موسوی

یکی از مسائلی که انسان در اوایل شاغل شدنش با آن برخورد می‌کند مسئله ی «ناله» است. بله، ناله! به اسن صورت که در محل کار از هرکس بپرسی چه خبر می‌گوید بدبختی! بپرسی چطوری می‌گوید دست روی دلم نگذار و قس علی هذا. اگر هم دلیل را جویا شوی دلیلش یک‌چیز بیشتر نیست: پول! و اوایل آدم چه دل‌ها که برای بعضی‌هایشان نمی‌سوزاند. بعد از مدتی کم‌کم‌متوجه غیبت‌های گاه‌و بی‌گاه این جمعیت نالان می‌شوی. مثلا فلانی دو روز آخر هفته و سه روز اول هفته ی بعد  را نمی‌آید. هی فلانی کجا بودی؟ «هیچی بابا دلمون‌ پوسید توی این تهران. گفتیم یه مسافرتی بریم.» به سلامتی. کجا؟ «یه سر رفتیم رشت و‌فومن از اونور سرعین و یه سر هم الموت قزوین و برگشتیم» :|| یا یکی دیگرشان که خانوادگی با هواپیما رفته بود کیش! و... خب، مسافرت خوب است اما واقعا کسی که چنین مسافرت طولانی که خرجش دو برابر حقوق من است را می‌رود چرا باید پیش من بنالد؟

البته ناگفته نماند بعد از مدتی که حدود حقوق افراد دستتان می‌آید به رابطه ی مستقیم حقوق با میزان نالیدن و رابطه ی مستقیم میزان نالیدن با خرج‌های جانبی آنچنانی افراد پی می‌بریم. به طوری که انگار رمز موفقیتشان همین است: بنال تا نالان نباشی!

پی نوشت: کلا ناشکری نکردن و موج مثبت دادن از بهترین صفات یک انسان در اجتماع است که البته هنر هم می‌خواهد. دور شوید از کسانی که هربار میگوییم حالت چطور است می‌گویند: بد! «مؤمن غمش در دلش مخفی و شادی اش در چهره اش نمایان است»

  • مصطفی موسوی