دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۷۰ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

سه هفته است که از تهران برگشته ام و  کل این سه هفته را به جای خانه، توی روستای پدری بوده‌ام و به شغل شریف نگهبانی از باغمان (که محصولش تقریبا رسیده و  باب میل دزدان عزیز است) اشتغال داشته ام!
خب، حس کارمند نبودن و آدم خود بودن بعد از حدود دو سال چیزی نیست که بشود برای کسی که همدرد نباشد توصیفش کرد و  او هم درک کند! فقط همین را بگویم که ممکن است بیشتر کار کنی حتی؛ اما همین که خودت تصمیم میگیری چقدر کار کنی باعث میشود چیزی حس نکنی. هرچند میدانم این خوشی ناپایدار است و  نهایتا توی پیشانی ما فقیر بیچاره ها مهر کارمندی خورده است!
شرایط جدیدم چالش‌های زیادی هم دارد البته. چیزی که توی این چند وقت با آن درگیر بودم، بعد ازمسائل مالی، مسئله ی زندگی با مردم است! راستش توی این سالهایی که خانه نبودم زندگی ام اغلب دانشجویی و مجردی بود. این نوع زندگی از این لحاظ که با افراد محدود و  تقریبا گزینش شده ای در تعامل هستی کمی ویژه است.
حالا، و مخصوصا این روزها توی باغ وروستا، من باید با افرادی دمخور شوم که سنخیت کمی با آنها دارم؛ بعضا به حسن نیتشان و خیر خواهیشان شک دارم؛ و از همه بدتر، با هرکدامشان بیشتر از سه دقیقه حرف بزنی بحث میرود سمت غیبت، تهمت و سایر مسائل خاله زنکی. و جالب این که همه هم آشنا یا قوم و خویش‌اند و سخت است شاکی بشوی یا یک جوری جمع را ترک کنی.
بیخود نبوده که در گذشته بعضی ها سر به کوه و  بیابان میگذاشتند برای دمخور نبودن با مردم. این کوه و بیابان من کو؟ می‌خواهم زاهد شوم!

  • مصطفی موسوی

خیلی راه سختی در پیش رو دارم تا به شرایط تازه پیش آمده‌ام عادت کنم و به مشکلات زیادش غلبه کنم. اما امید دارم خیر باشد.

شرایط تازه پیش آمده چیست؟ از این عنوان کلیشه‌ای مطلبم شاید بشود حدس زد! خلاصه‌اش می‌شود این که بالاخره با تهران خداحافظی کردم و برگشتم. بازگشت دائم به وطن پس از تقریبا ۸ سال!

  • مصطفی موسوی

وقتی دیدم برگزار کننده‌ی آزمون برخلاف دفعه‌ی پیش خود دانشگاه شیراز نیست تعجب کردم؛ هرچند به تعداد شرکت کنندگان در آزمون استخدامی و که از هر کدام گرفته میشود فکر کردم حق دادم که شرکت های ریز و درشتی تشکیل شوند وآزمون استخدامی را برای نهادهای مختلف برگزار کنند.

اما وقتی برای شرکت در آزمون رفتم فهمیدم خصوصی صدام شدن همیشه هم خوب نیست! از شرایط برگذاری بگویم که یک ربع بعد از شروع آزمون هنوز منبت دنبال جای خود میگشتند؟ یا از گوشی و کیف دست و... که با خودمان سر جلسه بردیم چون هیچ فکری برای امانت گیری اش نشده بود؟ یا از سوالات تخصصی که یک سوم آناز منبعی بود که جزو منابع اعلام شده برای آزمون نبود؟ یا از دو منبعی که هیچ سوال ی از آنها نیامده بود؟ از مقاومت مصالح و طراحی اجزا که جزو منابع آزمون بود هیچ سوالی نیامده بود در حالی که از دینامیک که جزو منابع نبود ۱۵ سوال آمده بود!

خیلی آزمون بدی بود. و من ضربه آخر را وقتی خوردم که نیمی از همان سوالات تخصصی که از منبع بود را هم وقتی حل میکردم یا داده ناقص بود یا جوابی که مطمئن بودم درست است در گزینه ها نبود! بگذریم از این که دو تا سوال ۶۲ بود که جفتش را هم حل کرده بودم و یکی اش حذف شد!

واقعا من نمیدانم با این آزمون چطور می‌خواهند افراد را سنجش کنند؟! مگر این که بپذیریم نیروها از قبل انتخاب شده و آزمون صوری بوده!

ما چرا از پس انجام ساده ترین کارها هم بر نمی آییم؟!

  • مصطفی موسوی

آخر این دردم را به که بگویم که نمی‌دانم دردم را به که بگویم؟ همیشه محافظه کار بوده ام. دوستی اگر بهترین قسمتش درد دل باشد، من آن بیچاره‌ای هستم که خودم را از آن محروم کرده‌ام فقط برای این که همیشه در نظر دوستانم آدم خوبی باشم. یک شخصیت پرفکت! همین الآن هم اینجا نمی‌نویسم که این روزها چه بر من گذشته و می‌گذرد، برای این که وجهه ام خراب نشود! این وجهه کجا می‌خواهد دردی از من دوا کند نمی‌دانم!

  • مصطفی موسوی

امروز خبر رفتن دو‌تا از دوستان دوران کودکی‌ام را شنیدم. یکیشان در دوران راهنمایی و دبیرستان هم مدرسه‌ای ام بود و‌دیگری دوران ابتدایی هم بازی‌ام. یکی‌شان رفت که ۷سال امریکا دکتری بخواند. دومی خودکشی کرد. خدا کند این که خودکشی بوده شایعه باشد...

فکر می‌کنم ۲۷ ساله بود. نامزد هم داشت. بچه‌ی آرامی بود. و از آنهایی بود که پدر و مادرش توقع داشتند همیشه پرفکت باشد! کلاس‌های فوق برنامه برود.کاملاً مؤدب و کاملً موفق باشد...

بچه‌ی خوبی بود. به تعداد موهای سرم خانه‌شان رفته بودم. پدرم و پدرش در جبهه همسنگر بودند اگر اشتباه نکنم.‌راستش خیلی وقت بود از او بی‌خبر بودم. پس آنقدری که می‌شد حالم خراب باشد نیست. مثل حسی نیست که بعد از شنیدن خبر مرگ یکی از همکلاسی‌هایم که از ۵ سالگی تا ۱۸ سالگی حداقل ۸سالش را همکلاسی بودیم و در ۱۸ سالگی خانه‌شان منفجر شد. و من تهران بودم که پیامک رسید: «امین لاله» مرد.

 حس دوگانه‌ای است. حس این که خدا وقتی من داشتم با بازی می‌کردم می‌دانسته بیست سال بعد او  خودکشی می‌کند و من برایش توی وبلاگم پست می‌گذارم! حس این که الان که با هم این نوشته‌ها را می‌خوانیم خدا می‌داند کداممان چگونه به انتهای این مسیر می‌رسیم و بقیه چطور با آن برخورد می‌کنند.

مرگ چیز غریبی است.

فاتحه‌ای بخوانیم که خدا از سر تقصیراتمان و تقصیراتش بگذرد.

  • مصطفی موسوی

پسرک ده سالی داشت. چند شال و روسری روی دستش گرفته بود و داد میزد: «انواع روسری و شال فقط ۵ تومن. انتهای پاساژ دست چپ. به علت عید قربان حراج بیست روزه. فقط پنج هزار تومن!»

همینطور که‌رد میشدم سرم را نزدیکش بردم و گفتم: «بگو به مناسبت عید قربان». انتظار داشتم با لبخند کودکانه و شیطنت آمیزش مواجه شوم. او اما مثل کسی که دقیقا می‌داند برای لقمه نانی کار می‌کند و درستی جمله‌هایش کمترین اهمیت را در سرنوشتش دارند با بی‌حوصلگی گفت: «برو بابا!»

جا خوردم اما خونسردی‌ام را حفظ کردم و به راهم ادامه دادم. ثانیه‌ای بعد از پشت صدایش را شنیدم که می‌گفت: «حراج روسری به مناسبت عید قربان....»

چند قدم دور شده بودم. سر برگرداندم و از لا به لای جمعیت یک لحظه دیدمش که او هم مرا نگاه می‌کرد. آن لبخندی که اول انتظار داشتم را زد؛ اما دیگر نمی‌چسبید.


#کودکان‌کار

  • مصطفی موسوی