دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۶۵ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

پسرک ده سالی داشت. چند شال و روسری روی دستش گرفته بود و داد میزد: «انواع روسری و شال فقط ۵ تومن. انتهای پاساژ دست چپ. به علت عید قربان حراج بیست روزه. فقط پنج هزار تومن!»

همینطور که‌رد میشدم سرم را نزدیکش بردم و گفتم: «بگو به مناسبت عید قربان». انتظار داشتم با لبخند کودکانه و شیطنت آمیزش مواجه شوم. او اما مثل کسی که دقیقا می‌داند برای لقمه نانی کار می‌کند و درستی جمله‌هایش کمترین اهمیت را در سرنوشتش دارند با بی‌حوصلگی گفت: «برو بابا!»

جا خوردم اما خونسردی‌ام را حفظ کردم و به راهم ادامه دادم. ثانیه‌ای بعد از پشت صدایش را شنیدم که می‌گفت: «حراج روسری به مناسبت عید قربان....»

چند قدم دور شده بودم. سر برگرداندم و از لا به لای جمعیت یک لحظه دیدمش که او هم مرا نگاه می‌کرد. آن لبخندی که اول انتظار داشتم را زد؛ اما دیگر نمی‌چسبید.


#کودکان‌کار

  • مصطفی موسوی

امروز پای تلفن داشتم به مادرم می‌گفتم « بعضی موقع‌آ دلُم میخا برم استعفاا بدم اَ ای کارو. اَ ای خوابگا. ۱۹ سالُم بوده رفتم. الان ۲۶ سالُمه. دلُم میخا بیام همونجا دنبال کار بگردم. بِلخَره هیشکی اَ گشنه‌ای نمرده. یِی کاری جور میشه. دلُم میخا برگردم خونه.»

منتظر بودم بگوید نه مادر. بچسب به کارت. باید پیشرفت کنی و...

اما گفت: «نمیدونم چی بگم. راسّش منم بعضی وقتا به همی فک میکنم مامان!»

انگار دیگر مادرم هم خسته شده ست.


بیا پیشُم بمون امشو

برَم دشتی بوخون امشو

صداتِ میشنوم، میرم

برَت از دور می‌میرم

برِی گرمیِ مهمونیت

برِی یِی بوس پیشونیت

چُییِ داغِ هل دارت

چیشای تا صبح بیدارت

گره تو کارُم افتاده

باید برداری سجاده

مامان. فکرُم پریشونه

دلُم کرده هوایْ خونه

یه عمری بی تو سر کردم

دلُم میخاد که برگردم


  • مصطفی موسوی
همه‌اش تقصیر احسان بود که کک انداخت به جان من که در فلان سایت می‌توانی با مبلغ ناچیزی کلی فیلم و انیمیشن و سریال و نمی‌دانم چه و چه ببینی. من هم رفتم دیدم که بلی! برای دیدن فیلم با اینترنت فلان اپراتور حجم کم نمی‌کند. اما آن اپراتور در خوابگاه ما فقط اینترنت 4G خوبی دارد و گوشی من هم 4G ساپورت نمی‌کند.
راستش از چند هفته پیش که دلم هوای گوشی بهتری را کرده بود، این گوشی‌ام مثل این که بو برده باشد، شروع کرد به بازی در آوردن. به قول مادرم بوی نو شنیده بود! همان موقع که می‌خواستم با حسین صفا عکس سلفی بیاندازم از دستم افتاد و چند ترک شیک شبیه گل سنبل برداشت! بعد از یک هفته هم باطری‌اش خراب شد. دیگر این مشکل 4G هم که پیش آمده بود دیگر حسابی از چشمم انداخته بودش! این بود که رفتم درستش کنم.
آن روز روزه فشار آورده بود و خیلی بی‌حال بودم. بعد از کلی معطلی و خرجی که اندازه‌ی یک سوم قیمتش بود، کمی سرپا شد و آماده‌ی فروختن. اما وقتی آمدم با آن صفحه‌ی تمیز تازه‌اش چت کنم، دیدم ای دل غافل‌! در سرعت‌های بالا کم می‌آورد! آنقدر از دست خودم و گوشی و این که چرا همیشه باید با گوشی مشکل داشته باشم و چه و چه عصبانی شدم که گوشی را با همه‌ی توان پرت کردم به دیوار!
الان این پست را با لپ تاپ می‌نویسم. ترک‌های مانیتور گوشی‌ام اینبار شبیه گل شاهدانه‌اند. برای تایپ کردن بعضی حروف باید پایین‌تر از محل مورد نظر را لمس کنم؛ بعضی بالاتر، چپ‌تر، راست‌تر، اوریب و خلاصه معادلات پیچیده‌ای بر آن حاکم شده است!
  • مصطفی موسوی

زیاد اهل این نیستم که فرا رسیدن تولدم را توی بوق و‌کرنا کنم! هرچند خودم معمولا تولد عزیزانم یادم می‌ماند اما معمولا حتی همان عزیزان هم یادشان می‌رود.

امسال اردیبهشت روز تولدم که تا شب کسی یادش نبود، ناگهان همه‌ی اعضای خانواده در یک بازه‌ی نیم ساعته تلفن زدند و‌تبریک گفتند! گفتم راستش را بگویید کدامتان یادش آمده و به صورت شبکه‌ای همه خبردار شده‌اید؟ همه فقط خندیدند! آخر سر خواهر وسطی مُقُر آمد که همراه اول به آن سیمکارت اعتباری که به نام من و امانت دست او بود، پیامک تبریک داده و او هم شب پیامک را دیده و الباقی ماجرا!

باید خودم حدس می‌زدم !

  • مصطفی موسوی

از همان هفت سالگی که زنبور گلویم را نیش زد و کارم به بیمارستان کشیده شد، فوبیای نیش زنبور دارم. دیشب هی خواب میدیدم یک نفر که نمی‌دیدمش زنبور می‌اندازد به جانم و من با وحشت از خواب میپریدم. اما چون کمبود خواب داشتم همینطور گیج خواب میشدم دوباره. و دوباره همان داستان. تا این که دفعه‌ی آخر زنبور را انداخت -رویم به دیوار- توی شورتم! اینبار دیگر وحشتزده از خواب پریدم و کاملا بیدار شدم! بعد یادم آدم که قرار بود با هم اتاقی‌ام -کمیل- ساعت ۳:۲۰ بیدار شویم و سحری درست کنیم و روزه بگیریم. به ساعت نگاه کردم دیدم ۳:۳۰ است. کمیل را صدا زدم...

سر سفره که کمیل اعتراف کرد همان ساعت ۳:۲۰ بیدار شده ولی زنگ هشدار را خاموش کرده که بخوابد، قضیه خواب زنبور را برایش تعریف کردم و گفتم: «ببین! خدا بخواد واسه سحر بیدارت کنه حتی شده زنبور توی شورتت هم بندازه این کارو میکنه!» و کلی خندیدیم!

صبح‌که از خواب بیدار شدم کمیل بی آن که سرش را از توی گوشی بیرون بیاورد، گفت: «کنار تختتو نگاه کن». نگاه کردم دیدم یک مشما است که یک سوسک بدترکیب در آن حبس است! گفتم «این چیه؟» گفت «این همون زنبور خداست! صبحی دور و برت می‌پلکید؛ گرفتمش. نگهش دار واسه آلارم سحر فردا!»

و اینگونه بود که ما یاد گرفتیم بیخودی قضایا را کلید اسراری نکنیم!

  • مصطفی موسوی

از من می‌شنوید تا آماده‌ی انجام کاری نشدید آن کار را شروع نکنید.

دو روز پیش بود که به خاطر رانندگی بد یک راننده پراید و این که نزدیک بود من و دوچرخه‌ام را بفرستد زیر تریلی، ناخودآگاه چند ضربه‌ی محکم به شیشه‌ی ماشینش کوبیدم و فریادزنان اعتراض کردم در حالی که آنقدرها هم عصبانی نبودم (چون به رانندگی هموطنان عادت دارم!)

اما او بدجوری از این کار من عصبانی شد. (به اندازه‌ی کافی!). اما من نه. و خب، می‌دانید که؟ آدم وقتی به قدر کافی عصبانی نباشد دعوا کننده‌ی قابلی هم نخواهد بود.

راستی مگر قفل فرمان پراید را از چه می‌سازند که انقدر سفت است؟!

  • مصطفی موسوی