دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۷۵ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

قصد داشتم یک ابزار مناسب پیدا کنم برای برش لوله‌ی پلی اتیلن. کاری که توی بازار همه با یک ابزار رایج ولی به درد نخور انجامش میدهند. واقعا که بازار مبهم و محدودی است و اگر کمی قدرت و کمی هم ایده داشته باشی میشود واردش شد و کارهای متفاوت زیادی انجام داد!

خوشحال بودم که قرارداد خرید اتصالات را بسته‌ام و با همان انرژی توی بازار ابزار حسن آباد خیلی گشتم و از این پاساژ به آن پاساژ رفتم. بعد هم همینطوری قدم زنان تا خانه‌ی خواهرم که منیریه بود پیاده رفتم! خیلی خسته بودم اما خودش و شوهرش هنوز از سر کار نیامده بودند. کار کوچکی هم حوالی گمرک داشتم. باز هم پیاده تا آنجا رفتم. میدان رازی که رسیدم ساعت ۷ شب بود و کم کم درد را توی پایم حس می‌کردم! و وقتی با دامادمان رفتیم چهاردانگه که ماشینش (که به دلایلی توی پارکینگ محل کارش گذاشته بود) را بیاوریم کارم کاملا به لنگ لنگان راه رفتن کشید!

حالا هم پایم را بسته‌ام و توی خانه بست نشسته‌ام. طوری پایم درد می‌کند که برای ادامه‌ی کارها برادر گرامی را از شیراز فرا خواندم! خرید یک دستگاه جوش لوله، یک دستگاه پروفیل بُر که قرار است برای برش لوله شخصی سازی شود، یک موتور سیکلت و احتمالا یک جفت بیسیم برای سر پروژه کارهای پیش رو است! و من امیدوارم یک روزه همه‌اش انجام شود!

  • مصطفا موسوی

...اتوبوس نزدیک عوارضی کنار یک رستوران پارک کرد. صبحانه را همانجا خوردیم. همانجا نشستیم و گوشی‌هایمان را شارژ کردیم و کم کم گرم شدیم و سرگرم گوشی‌هایمان. کم کم آماده می‌شدیم برای ناهار سفارش دادن که یکی از مسافران پیشنهاد داد با قطار برویم. من مخالفت کردم و گفتم قطار توی روز عادی هم انقدر یهویی نمیشود چه برسد به حالا که همه هجوم می آورند. اما راننده اتوبوس آنقدر توی گوش همه خواند که متقاعدشان کرد...

  • مصطفا موسوی

قرار است برای یک پروژه آبرسانی زمین کشاورزی لوله پلی اتیلن بخریم. چون رقم قرارداد بالا است و شخص مذکور با وجود دارندگی، حاضر به پرداخت پول نقد نیست(و در واقع سود ما از همین جا است) دنبال کارخانه ای بودیم که بابت یک چنین رقمی به ما اعتماد کند. بالاخره از طریق یکی از اقوام، موردِ موردنظر پیدا شد. 

  • مصطفا موسوی
خیلی وقت است شرح حال ننوشته‌ام. یادم نیست اینطور نوشته‌ها از کجا شروع می‌کردم و به کجا ختم میشد. اما الآن تیتر وار می‌گویم.
یک جا آزمون استخدامی دادم، مرحله اولش را قلبول شدم، مصاحبه خوبی هم دادم اما آش دهن سوزی نیست و اگر هم زنگ بزنند نمی‌روم. آزمون دیگری در کار نیست. یک کارخانه خصوصی (متعلق به یکی از آشنایان) نزدیک شهرمان قرار است راه اندازی شود که آنجا هم اسم نوشته‌ام اما چندان جدی نیست.
با برادرم دو گلخانه اجاره کرده‌ایم. ۷۰۰ و ۱۰۰۰ متری. توی اولی دو سه ماه پیش برادرم آلوئه ورا کاشته است و دومی را هم این هفته با هم می‌کاریم. همه‌اش قرض و وام است. اوایل تابستان مشخص می‌شود نتیجه می‌گیریم یا نه. گاهی با هم "بالا پایینی می‌کنیم" (یعنی داد و ستد متفرقه. مثلا موتور آبکشی  چاه می‌خریم و می‌فروشیم. گاهی معامله‌ای جوش می‌دهیم و... که البته فعلا کارگردان اصلی جناب برادر است.) یک کلام، شغلم تقریبا آزاد تلقی می‌شود در حال حاضر.
وقت زیادی دارم و حوصله ی کمی. نه کتاب رمان میخوانم. نه زبان. و نه هیچ چیز دیگری. آرامش نسبی ای دارم که در تقابل با بی‌پولی حال حاضر چندان نوش جانم نمی‌شود. اما به آینده خوشبینم.
من یک بار زندگی کارمندی را تجربه کرده‌ام. (که آن زمان شلغم را بیشتر از شغلم دوست داشتم!) دعا کنید مجبور نشوم دوباره به چنین جهنمی برگردم!
  • مصطفا موسوی

صدایش عجیب بود. انگار می‌خواست با تمام پیری من مبارزه کند. صدایش در ۱۸ سالگی مانده بود. حرف هایش؟ هرگز نمیشد بفهمی چند ساله است. در اوج پختگی ناگهان کودک میشد. آنقدر که دلم میخواست همان لحظه بنشینم و برایش بادبادکی رنگی درست کنم تا بهانه‌های دلش تمام شود.
دست‌هایش کوچک بود. لطیف و شکننده. حس می‌کردم وقت انگشتانمان به سختی در هم قفل می‌شود بین انگشت‌های ظریفش کشیده می‌شود و درد می‌گیرد! اما گاهی نگاهم می‌کرد و دستم را محکم- آنطور که خودش می‌پنداشت- می‌فشرد.
کمتر مستقیم نگاهم می‌کرد اما نگاه نافذی داشت. هرگز نفهمیدم در چشمانم دنبال چه چیز می‌گردد؟
هان... از دست‌هایش می‌گفتم. انگار که مچ دست آهویی را گرفته باشی. کمی میلرزید. شاید از هیجان بود. دل من هم میلرزید...
زیاد ندیدمش اما هربار، سیر نگاهش کردم. معذب میشد!میگفت چرا به من خیره شدی؟ بار آخری که دیدمش حال و روز خوشی نداشتم. ژولیده بودم. گفت چرا به خاطر من بهتر نپوشیدی؟ خودش هم خسته بود. از راه دوری آمده بود. گفتم خودت هم دست کمی از من نداری. همینطور قدم زنان مرا تا گوشه ی پارک برد. گفت چند دقیقه همینجا بمان و رفت جلوی آینه‌ی روشویی. برگشت، دیدم دستی به سر و رویش کشیده است. گفتم که من قبلش هم دیدمت و میدانم این آرایش است! گفت تو چکار داری؟! بعد گفتم حالا که خوشگلتر شدی برویم چند تا عکس بگیرم از تو. و چه عکس‌هایی شدند....
حالا آن عکس‌های زیبایش را ندارم. هیچ عکسی از او ندارم. گریه‌ام گرفته. دلم خیلی برایش تنگ شده است. خیلی...۰

  • مصطفا موسوی
سه هفته است که از تهران برگشته ام و  کل این سه هفته را به جای خانه، توی روستای پدری بوده‌ام و به شغل شریف نگهبانی از باغمان (که محصولش تقریبا رسیده و  باب میل دزدان عزیز است) اشتغال داشته ام!
خب، حس کارمند نبودن و آدم خود بودن بعد از حدود دو سال چیزی نیست که بشود برای کسی که همدرد نباشد توصیفش کرد و  او هم درک کند! فقط همین را بگویم که ممکن است بیشتر کار کنی حتی؛ اما همین که خودت تصمیم میگیری چقدر کار کنی باعث میشود چیزی حس نکنی. هرچند میدانم این خوشی ناپایدار است و  نهایتا توی پیشانی ما فقیر بیچاره ها مهر کارمندی خورده است!
شرایط جدیدم چالش‌های زیادی هم دارد البته. چیزی که توی این چند وقت با آن درگیر بودم، بعد ازمسائل مالی، مسئله ی زندگی با مردم است! راستش توی این سالهایی که خانه نبودم زندگی ام اغلب دانشجویی و مجردی بود. این نوع زندگی از این لحاظ که با افراد محدود و  تقریبا گزینش شده ای در تعامل هستی کمی ویژه است.
حالا، و مخصوصا این روزها توی باغ وروستا، من باید با افرادی دمخور شوم که سنخیت کمی با آنها دارم؛ بعضا به حسن نیتشان و خیر خواهیشان شک دارم؛ و از همه بدتر، با هرکدامشان بیشتر از سه دقیقه حرف بزنی بحث میرود سمت غیبت، تهمت و سایر مسائل خاله زنکی. و جالب این که همه هم آشنا یا قوم و خویش‌اند و سخت است شاکی بشوی یا یک جوری جمع را ترک کنی.
بیخود نبوده که در گذشته بعضی ها سر به کوه و  بیابان میگذاشتند برای دمخور نبودن با مردم. این کوه و بیابان من کو؟ می‌خواهم زاهد شوم!

  • مصطفا موسوی