دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۶۳ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

همه‌اش تقصیر احسان بود که کک انداخت به جان من که در فلان سایت می‌توانی با مبلغ ناچیزی کلی فیلم و انیمیشن و سریال و نمی‌دانم چه و چه ببینی. من هم رفتم دیدم که بلی! برای دیدن فیلم با اینترنت فلان اپراتور حجم کم نمی‌کند. اما آن اپراتور در خوابگاه ما فقط اینترنت 4G خوبی دارد و گوشی من هم 4G ساپورت نمی‌کند.
راستش از چند هفته پیش که دلم هوای گوشی بهتری را کرده بود، این گوشی‌ام مثل این که بو برده باشد، شروع کرد به بازی در آوردن. به قول مادرم بوی نو شنیده بود! همان موقع که می‌خواستم با حسین صفا عکس سلفی بیاندازم از دستم افتاد و چند ترک شیک شبیه گل سنبل برداشت! بعد از یک هفته هم باطری‌اش خراب شد. دیگر این مشکل 4G هم که پیش آمده بود دیگر حسابی از چشمم انداخته بودش! این بود که رفتم درستش کنم.
آن روز روزه فشار آورده بود و خیلی بی‌حال بودم. بعد از کلی معطلی و خرجی که اندازه‌ی یک سوم قیمتش بود، کمی سرپا شد و آماده‌ی فروختن. اما وقتی آمدم با آن صفحه‌ی تمیز تازه‌اش چت کنم، دیدم ای دل غافل‌! در سرعت‌های بالا کم می‌آورد! آنقدر از دست خودم و گوشی و این که چرا همیشه باید با گوشی مشکل داشته باشم و چه و چه عصبانی شدم که گوشی را با همه‌ی توان پرت کردم به دیوار!
الان این پست را با لپ تاپ می‌نویسم. ترک‌های مانیتور گوشی‌ام اینبار شبیه گل شاهدانه‌اند. برای تایپ کردن بعضی حروف باید پایین‌تر از محل مورد نظر را لمس کنم؛ بعضی بالاتر، چپ‌تر، راست‌تر، اوریب و خلاصه معادلات پیچیده‌ای بر آن حاکم شده است!
  • مصطفی موسوی

زیاد اهل این نیستم که فرا رسیدن تولدم را توی بوق و‌کرنا کنم! هرچند خودم معمولا تولد عزیزانم یادم می‌ماند اما معمولا حتی همان عزیزان هم یادشان می‌رود.

امسال اردیبهشت روز تولدم که تا شب کسی یادش نبود، ناگهان همه‌ی اعضای خانواده در یک بازه‌ی نیم ساعته تلفن زدند و‌تبریک گفتند! گفتم راستش را بگویید کدامتان یادش آمده و به صورت شبکه‌ای همه خبردار شده‌اید؟ همه فقط خندیدند! آخر سر خواهر وسطی مُقُر آمد که همراه اول به آن سیمکارت اعتباری که به نام من و امانت دست او بود، پیامک تبریک داده و او هم شب پیامک را دیده و الباقی ماجرا!

باید خودم حدس می‌زدم !

  • مصطفی موسوی

از همان هفت سالگی که زنبور گلویم را نیش زد و کارم به بیمارستان کشیده شد، فوبیای نیش زنبور دارم. دیشب هی خواب میدیدم یک نفر که نمی‌دیدمش زنبور می‌اندازد به جانم و من با وحشت از خواب میپریدم. اما چون کمبود خواب داشتم همینطور گیج خواب میشدم دوباره. و دوباره همان داستان. تا این که دفعه‌ی آخر زنبور را انداخت -رویم به دیوار- توی شورتم! اینبار دیگر وحشتزده از خواب پریدم و کاملا بیدار شدم! بعد یادم آدم که قرار بود با هم اتاقی‌ام -کمیل- ساعت ۳:۲۰ بیدار شویم و سحری درست کنیم و روزه بگیریم. به ساعت نگاه کردم دیدم ۳:۳۰ است. کمیل را صدا زدم...

سر سفره که کمیل اعتراف کرد همان ساعت ۳:۲۰ بیدار شده ولی زنگ هشدار را خاموش کرده که بخوابد، قضیه خواب زنبور را برایش تعریف کردم و گفتم: «ببین! خدا بخواد واسه سحر بیدارت کنه حتی شده زنبور توی شورتت هم بندازه این کارو میکنه!» و کلی خندیدیم!

صبح‌که از خواب بیدار شدم کمیل بی آن که سرش را از توی گوشی بیرون بیاورد، گفت: «کنار تختتو نگاه کن». نگاه کردم دیدم یک مشما است که یک سوسک بدترکیب در آن حبس است! گفتم «این چیه؟» گفت «این همون زنبور خداست! صبحی دور و برت می‌پلکید؛ گرفتمش. نگهش دار واسه آلارم سحر فردا!»

و اینگونه بود که ما یاد گرفتیم بیخودی قضایا را کلید اسراری نکنیم!

  • مصطفی موسوی

از من می‌شنوید تا آماده‌ی انجام کاری نشدید آن کار را شروع نکنید.

دو روز پیش بود که به خاطر رانندگی بد یک راننده پراید و این که نزدیک بود من و دوچرخه‌ام را بفرستد زیر تریلی، ناخودآگاه چند ضربه‌ی محکم به شیشه‌ی ماشینش کوبیدم و فریادزنان اعتراض کردم در حالی که آنقدرها هم عصبانی نبودم (چون به رانندگی هموطنان عادت دارم!)

اما او بدجوری از این کار من عصبانی شد. (به اندازه‌ی کافی!). اما من نه. و خب، می‌دانید که؟ آدم وقتی به قدر کافی عصبانی نباشد دعوا کننده‌ی قابلی هم نخواهد بود.

راستی مگر قفل فرمان پراید را از چه می‌سازند که انقدر سفت است؟!

  • مصطفی موسوی

خیلی بد است که همه‌تان معتقیدید مادر خودتان بهترین مادر دنیاست و من نمی‌توانم حالی‌تان کنم که درواقع مادر من بهترین مادر دنیاست!

  • مصطفی موسوی

چشمم به کفش بود و دستم توی جیبم. خیلی گران و خیلی زیبا بود. پولش را داشتم اما تقریباً همه‌ی پولم بود. بعد از کلی کشمکش بالاخره به فروشنده گفتم آن را بیاورد. بعد از چند دقیقه آمد و گفت همه‌ی شماره‌هایش را داریم‌ جز شماره‌ی پای شما. راستش خوشحال شدم! هم پولم حفظ شده بود و هم دل خودم را نشکسته بودم! با یک کفش ارزان‌تر از مغازه خارج شدم و با جیب خوشحال به خانه برگشتم.

پی نوشت: بر اساس یک داستان غیر واقعی!

  • مصطفی موسوی

از اولین روز سرد شدن هوا در آبان ماه، دو تا شال گردنم را در آوردم و نوبتی می‌پوشمشان. شال گردن، گردن آدم را گرم نگه می‌دارد. شال گردن را که روی دهانت بکشی نفس‌هایت را گرم می‌کند. شال گردن می‌تواند با کلاه آدم ست شود و هارمونی بهتری به تیپ آدم بدهد. شال گردن، یکی از معدود دلخوشی‌های زمستان است. همین چند روز پیش که دو دقیقه قبل از جلسه با استادم چند قطره شیرکاکائو ریخت روی پیرهن سفیدم، شال گردن با فداکاری تمام مثل یک کراوات پهن لکه را پوشاند. استاد هم اصلا نپرسید توی این اتاق گرم چرا شال گردن پوشیدی. استاد آدم فهمیده ای است. او می‌داند شال گردن رفیق من است!

  • مصطفی موسوی

هرچند ۱۸سال شب امتحانی بودم، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم پاورپوینت ارائه دفاع از پایان نامه را هم بگذارم برای شب دفاع! درست کردن پارپوینت تا ساعت ۵ونیم صبح طول کشید. تا ساعت ۹ خوابیم، اگر بشود اسمش را خواب گذاشت! بعد رفتم دانشگاه و...

 با نظر استاد کلی تغییرات در پاورپوینت انجام دادم. طوری که‌تا نیم‌ساعت قبل از دفاع طول کشید. بعد هم بدو بدو رفتم و شیرینی پذیرایی دفاع را خریدم. چقدر هم گران بود! اصلا این رسم و رسومات اضافه چیست؟ چرا همه‌چیز را سخت می‌کنیم ما؟

بگذریم. خلاصه تا لحظه ی دفاع وقت نشد پاورپوینت را یک‌بار روخوانی کنم حتی! چه برسد به تمرین!

شیرینی در دستم، پلاستیک پر از آبمیوه در آن یکی‌دستم، کیف حاوی لپ تاپ و سررسید و غیره آویزان گردنم. بدو بدو خودم را رساندم. نفس نفس زنان و خیس عرق، تازه باید شیرینی را می‌چیدم و کابل اتصال به ویدئو‌پروژکتور پیدا می‌کردم و غیره!

هنوز عرقم از انجام این کارها خشک نشده بود که اساتید آمدند. یکی از امیرکبیر و آن یکی سختگیر ترین و بدنام ترین استاد دانشکده!

اما همین که ساعت ۱۸:۴۰ اسلاید اول را بار گذاشتم، انگار که یک‌نفر دیگر پا در کالبدم گذاشت! انگار اسلایدها را از حفظ بودم! توضیح‌می‌دادم، از زبان بدن و ایما و‌اشاره استفاده می‌کردم، تُن صدایم را بالا و‌پایین می‌کردم، مثال می‌آوردم، ارتباط چشمی برقرار می‌کردم ... خلاصه یک‌ارائه‌ی تمام عیار بود!

بعد هم که اساتید به‌جای بیست دقیقه، حدود ۹۰ دقیقه سوال پیچم کردند، هرچند ایراداتی داشتم، اما خودم را نباختم و به‌خوبی مرز بین دفاع کردن و‌جدل نکردن را، به گفته ی استادم بعد از دفاع، رعایت کردم. نمره هم بیشتر از حد انتظارم بود!

ساعت ۲۰:۴۰ دفاعم تمام شد. تا اساتید مشورت کنند و‌نمره بدهند و تشکر کنم و از دانشگاه خارج شوم ساعت شد ۲۲:۰۰

شب، برگشتنی، داشتم پیش خودم می‌گفتم خودمانیم، تو که انقدر مسلط نبودی، جلوی این استاد سخت گیر و‌کار بلد، چطور اینقدر خوب بودی؟ این انرژی در توِ شب نخوابیده‌ی دقیقه نودیِ سخنرانی نکرده از کجا آمد؟ داشتم این سوالات را از خودم می‌پرسیدم و در همین فکر و‌خیالات بودم که مادرم زنگ زد! جواب سوالم را گرفتم!

  • مصطفی موسوی

نمی دانم چرا وقتی حس کنم نمی‌رسم یکدفعه کاملا می‌بُرم. مثلا اگر حس کنم به کار فردا نمی‌رسم دیگر امشب را هم تلاش نمی‌کنم.

همین چهارشنبه یکدفعه دیدم به نقطه ی مقرر پایان نامه برای دوشنبه با استاد نمی‌رسم. همان لحظه سریع جمع کردم‌و تا همین الان سراغش هم نرفتم! یا مثلا گاهی وقتی مطمئن شوم پول کم آورده ام عوض این که آخرین باقیمانده ها را محتاط تر خرج کنم یکدفعه خودم را به یک وعده غذای خوب دعوت می‌کنم. یک جورهایی دست به انتحار می‌زنم!

یک رفیقی هم دارم که همیشه پایه ی اینجور انتحارها بوده و هست که دلم برایش تنگ شده. ناصر جان سلام! خیلی مخلصیم. نمی‌آیی برویم پیتزا بوقلموت بخوریم؟!

  • مصطفی موسوی


از زلزله ی بم خاطراه ای به تلخی زهر مار بر دلمان است. یادم می‌آید سالِ بعد از زلزله رفتیم بم، که انگار همان روز صبح زلزله آمده بود. آن موقع شبکه های اجتماعی نبود که با چاهار بار انتشار عکس قربانیان زلزله وجدان اجتماعی مان خفه خون بگیرد  و حس همدردیمان ارضا شود.  فقط غصه می‌خوردیم. غصه اش آنقدری بود که ما که بچه بودیم هم بغض می‌کردیم. هنوز تصویر جسدهای لای پتو پیچیده با صدای سوزناک ایرج بسطامی از جلوی چشمم دور نشده...

سالروز زلزله ی بم را همراه شویم با حامد عسگری که توی زلزله بوده و همان سال خودش ۵۰عزیزش را به خاک سپرده:


#غم_نامه_بم


الهی غربت ساقی نبینی

الهی درد مشتاقی نبینی

الهی که بالای اسم نگارت

بمیری و هو الباقی نبینی


دلم از غربت بم چاک چاکه

زمین از تلخی بغضم هلاکه

بگردم سر به سر ویرونیه های

گلو بند نگارم زیر خاکه


غمم اندازه‌ی یک کهکشونه

طفیل چشمم ابر آسمونه

از اون روزی که بم زیر و زبر شد

همیشه تو دلم خرما پزونه


از او ارگی که تو تاریخ مایه

فقط مشتی گل و آجر به جایه!

نه بارویی نه برجی مونده حالا

بگن آغا محمد خان بیایه!


دو چشمونت پیاله پُر زِ می بی

دو زلفونت خراج مُلک ری بی

طلوعت توی نارنجای خرداد

غروبت صبح جمعه پنج دی بی...


  • مصطفی موسوی