دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۷۲ مطلب با موضوع «ایام (خاطرات)» ثبت شده است

خیلی وقت است شرح حال ننوشته‌ام. یادم نیست اینطور نوشته‌ها از کجا شروع می‌کردم و به کجا ختم میشد. اما الآن تیتر وار می‌گویم.
یک جا آزمون استخدامی دادم، مرحله اولش را قلبول شدم، مصاحبه خوبی هم دادم اما آش دهن سوزی نیست و اگر هم زنگ بزنند نمی‌روم. آزمون دیگری در کار نیست. یک کارخانه خصوصی (متعلق به یکی از آشنایان) نزدیک شهرمان قرار است راه اندازی شود که آنجا هم اسم نوشته‌ام اما چندان جدی نیست.
با برادرم دو گلخانه اجاره کرده‌ایم. ۷۰۰ و ۱۰۰۰ متری. توی اولی دو سه ماه پیش برادرم آلوئه ورا کاشته است و دومی را هم این هفته با هم می‌کاریم. همه‌اش قرض و وام است. اوایل تابستان مشخص می‌شود نتیجه می‌گیریم یا نه. گاهی با هم "بالا پایینی می‌کنیم" (یعنی داد و ستد متفرقه. مثلا موتور آبکشی  چاه می‌خریم و می‌فروشیم. گاهی معامله‌ای جوش می‌دهیم و... که البته فعلا کارگردان اصلی جناب برادر است.) یک کلام، شغلم تقریبا آزاد تلقی می‌شود در حال حاضر.
وقت زیادی دارم و حوصله ی کمی. نه کتاب رمان میخوانم. نه زبان. و نه هیچ چیز دیگری. آرامش نسبی ای دارم که در تقابل با بی‌پولی حال حاضر چندان نوش جانم نمی‌شود. اما به آینده خوشبینم.
من یک بار زندگی کارمندی را تجربه کرده‌ام. (که آن زمان شلغم را بیشتر از شغلم دوست داشتم!) دعا کنید مجبور نشوم دوباره به چنین جهنمی برگردم!
  • مصطفی موسوی

صدایش عجیب بود. انگار می‌خواست با تمام پیری من مبارزه کند. صدایش در ۱۸ سالگی مانده بود. حرف هایش؟ هرگز نمیشد بفهمی چند ساله است. در اوج پختگی ناگهان کودک میشد. آنقدر که دلم میخواست همان لحظه بنشینم و برایش بادبادکی رنگی درست کنم تا بهانه‌های دلش تمام شود.
دست‌هایش کوچک بود. لطیف و شکننده. حس می‌کردم وقت انگشتانمان به سختی در هم قفل می‌شود بین انگشت‌های ظریفش کشیده می‌شود و درد می‌گیرد! اما گاهی نگاهم می‌کرد و دستم را محکم- آنطور که خودش می‌پنداشت- می‌فشرد.
کمتر مستقیم نگاهم می‌کرد اما نگاه نافذی داشت. هرگز نفهمیدم در چشمانم دنبال چه چیز می‌گردد؟
هان... از دست‌هایش می‌گفتم. انگار که مچ دست آهویی را گرفته باشی. کمی میلرزید. شاید از هیجان بود. دل من هم میلرزید...
زیاد ندیدمش اما هربار، سیر نگاهش کردم. معذب میشد!میگفت چرا به من خیره شدی؟ بار آخری که دیدمش حال و روز خوشی نداشتم. ژولیده بودم. گفت چرا به خاطر من بهتر نپوشیدی؟ خودش هم خسته بود. از راه دوری آمده بود. گفتم خودت هم دست کمی از من نداری. همینطور قدم زنان مرا تا گوشه ی پارک برد. گفت چند دقیقه همینجا بمان و رفت جلوی آینه‌ی روشویی. برگشت، دیدم دستی به سر و رویش کشیده است. گفتم که من قبلش هم دیدمت و میدانم این آرایش است! گفت تو چکار داری؟! بعد گفتم حالا که خوشگلتر شدی برویم چند تا عکس بگیرم از تو. و چه عکس‌هایی شدند....
حالا آن عکس‌های زیبایش را ندارم. هیچ عکسی از او ندارم. گریه‌ام گرفته. دلم خیلی برایش تنگ شده است. خیلی...۰

  • مصطفی موسوی
سه هفته است که از تهران برگشته ام و  کل این سه هفته را به جای خانه، توی روستای پدری بوده‌ام و به شغل شریف نگهبانی از باغمان (که محصولش تقریبا رسیده و  باب میل دزدان عزیز است) اشتغال داشته ام!
خب، حس کارمند نبودن و آدم خود بودن بعد از حدود دو سال چیزی نیست که بشود برای کسی که همدرد نباشد توصیفش کرد و  او هم درک کند! فقط همین را بگویم که ممکن است بیشتر کار کنی حتی؛ اما همین که خودت تصمیم میگیری چقدر کار کنی باعث میشود چیزی حس نکنی. هرچند میدانم این خوشی ناپایدار است و  نهایتا توی پیشانی ما فقیر بیچاره ها مهر کارمندی خورده است!
شرایط جدیدم چالش‌های زیادی هم دارد البته. چیزی که توی این چند وقت با آن درگیر بودم، بعد ازمسائل مالی، مسئله ی زندگی با مردم است! راستش توی این سالهایی که خانه نبودم زندگی ام اغلب دانشجویی و مجردی بود. این نوع زندگی از این لحاظ که با افراد محدود و  تقریبا گزینش شده ای در تعامل هستی کمی ویژه است.
حالا، و مخصوصا این روزها توی باغ وروستا، من باید با افرادی دمخور شوم که سنخیت کمی با آنها دارم؛ بعضا به حسن نیتشان و خیر خواهیشان شک دارم؛ و از همه بدتر، با هرکدامشان بیشتر از سه دقیقه حرف بزنی بحث میرود سمت غیبت، تهمت و سایر مسائل خاله زنکی. و جالب این که همه هم آشنا یا قوم و خویش‌اند و سخت است شاکی بشوی یا یک جوری جمع را ترک کنی.
بیخود نبوده که در گذشته بعضی ها سر به کوه و  بیابان میگذاشتند برای دمخور نبودن با مردم. این کوه و بیابان من کو؟ می‌خواهم زاهد شوم!

  • مصطفی موسوی

خیلی راه سختی در پیش رو دارم تا به شرایط تازه پیش آمده‌ام عادت کنم و به مشکلات زیادش غلبه کنم. اما امید دارم خیر باشد.

شرایط تازه پیش آمده چیست؟ از این عنوان کلیشه‌ای مطلبم شاید بشود حدس زد! خلاصه‌اش می‌شود این که بالاخره با تهران خداحافظی کردم و برگشتم. بازگشت دائم به وطن پس از تقریبا ۸ سال!

  • مصطفی موسوی

وقتی دیدم برگزار کننده‌ی آزمون برخلاف دفعه‌ی پیش خود دانشگاه شیراز نیست تعجب کردم؛ هرچند به تعداد شرکت کنندگان در آزمون استخدامی و که از هر کدام گرفته میشود فکر کردم حق دادم که شرکت های ریز و درشتی تشکیل شوند وآزمون استخدامی را برای نهادهای مختلف برگزار کنند.

اما وقتی برای شرکت در آزمون رفتم فهمیدم خصوصی صدام شدن همیشه هم خوب نیست! از شرایط برگذاری بگویم که یک ربع بعد از شروع آزمون هنوز منبت دنبال جای خود میگشتند؟ یا از گوشی و کیف دست و... که با خودمان سر جلسه بردیم چون هیچ فکری برای امانت گیری اش نشده بود؟ یا از سوالات تخصصی که یک سوم آناز منبعی بود که جزو منابع اعلام شده برای آزمون نبود؟ یا از دو منبعی که هیچ سوال ی از آنها نیامده بود؟ از مقاومت مصالح و طراحی اجزا که جزو منابع آزمون بود هیچ سوالی نیامده بود در حالی که از دینامیک که جزو منابع نبود ۱۵ سوال آمده بود!

خیلی آزمون بدی بود. و من ضربه آخر را وقتی خوردم که نیمی از همان سوالات تخصصی که از منبع بود را هم وقتی حل میکردم یا داده ناقص بود یا جوابی که مطمئن بودم درست است در گزینه ها نبود! بگذریم از این که دو تا سوال ۶۲ بود که جفتش را هم حل کرده بودم و یکی اش حذف شد!

واقعا من نمیدانم با این آزمون چطور می‌خواهند افراد را سنجش کنند؟! مگر این که بپذیریم نیروها از قبل انتخاب شده و آزمون صوری بوده!

ما چرا از پس انجام ساده ترین کارها هم بر نمی آییم؟!

  • مصطفی موسوی

آخر این دردم را به که بگویم که نمی‌دانم دردم را به که بگویم؟ همیشه محافظه کار بوده ام. دوستی اگر بهترین قسمتش درد دل باشد، من آن بیچاره‌ای هستم که خودم را از آن محروم کرده‌ام فقط برای این که همیشه در نظر دوستانم آدم خوبی باشم. یک شخصیت پرفکت! همین الآن هم اینجا نمی‌نویسم که این روزها چه بر من گذشته و می‌گذرد، برای این که وجهه ام خراب نشود! این وجهه کجا می‌خواهد دردی از من دوا کند نمی‌دانم!

  • مصطفی موسوی