دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعضی ها از دور جالب اند. به دلیلی که نمیدانی حس مثبتی نسبت به آنها داری. اما وقتی از‌ نزدیک‌ می شناسیشان می فهمی که وای خدای من، چقدر از آنی که فکر میکردی خوب تر اند! چقدر قلب زیباتری دارند! دقیقا مثل گلدان خاتم کاری. خدا توی زندگی تان چنین انسانهایی قرار دهد انشاءالله. تجربه های شیرینی اند.

با من بیا: بشنوید آهنگی را که من از ۱۲ سال پیش به خاطرش و‌ به خاطر ترجیع بند زیبایش طرفدار «محسن چاوشی» شدم تا به امروز. راه دشوار.#

بعدا نوشت: کامنت «با تو بدون من» در زیر این مطلب را هم بخوانید :)

  • مصطفی موسوی

دیشب که سری به وبلاگم زدم ببینم مخاطب کلا با چه مواجه است، دیدم فضای وبلاگم غمگین تر از حال و هوای خودم است! مثل فضای اینستاگرام مردم که همیشه شادتر از خودشان است! گفتم پستی بگذارم که شرح حالی ننوشتیم و شد ایامی چند!

این روزها قراردادم را تغییر داده ام و نصف هفته را میروم سر کار و نصف حقوقم را میگیرم تا خیر سرم نصف دیگر هفته را روی پایان نامه ام کار کنم! از این رو نیمه ی دوم هفته را تهرانم. هرچند هنوز کار روی غلطک نیفتاده و نمیتوانم خوب تمرکز کنم.

تعطیلات پیش رو را بدون هیچ برنامه ی تفریحی سپری میکنم ولی تعطیلی شنبه ی بعدی را سری به خانه میزنم.

این روزها کولرها یکی یکی راه می افتند و من با اینکه دوره ی دانشجو درسخوان نبودم اما از دوره ی دبیرستان هنوز هم این حس در من باقی مانده که بوی پوشال خیس به مشامم میخورد دلم میخواهد درس بخوانم! هرچند این اولین خردادی ست که امتحان ندارم.

همین ها. چیز قابل عرض دیگری نیست. آها یک چیز دیگر اینکه:

میدانم هرکه از پدرمادرش قهر کرده رفته و یک کانال ساخته و دوست آشنه را توی رودربایستی ادد میکند! اما باور کنید اینجا زیاد مصدع اوقات نمیشوم! هدف اول اطلاع از به روز شدن وبلاگ و هدف دوم اشتراک راحت تر «با من بیا» ها است. پس اگر مایل بودید بپیوندید! ممنون :)

  • مصطفی موسوی

و قسم به بغض های چند روزه

که بغض عامل گریه است

اما گریه دوای بغض نیست


۲۶ اردی بهشت ۹۵

  • مصطفی موسوی


خواب دیدم که توی زندانم

گرچه زندان بی نگهبانی...

مثل هربار واقعیت داشت

خواب هایم... خودت که میدانی!


توی خوابم فقط خودم بودم

با دو تا دست پینه بر پینه

سنگ بر روی سنگ می چیدم

روی دیوارهای سیمانی


هر طنابی که از پس دیوار

با ندای نجات می آمد

می بریدم، به پام می‌بستم

هدیه هایی برای زندانی!


هرکجا نور یا صدایی بود

پنجره، یا دری که وا میشد

پرده‌های ضخیم می‌بستم

حس خوب عذاب درمانی


میله های عجیب زندانم

افقی بود، نازک و کهنه

و به خطی چروک می مانست

مثل یک پند پیر، طولانی...


صبح امروز تازه فهمیدم

توی زندان ذهن خود بودم

سقف و دیوارها، سرم بودند

میله ها هم خطوط پیشانی...



۲۵ اردی‌بهشت ۹۵


پی نوشت اول: اطلاعات نقاشی

پی نوشت دوم: شماها چرا انقدر ساکتید؟

  • مصطفی موسوی

تابستان تهران را توی پارک های بی انتهایش، پاییز تهران را توی برگریزان کوچه و خیابانش، و زمستان تهران را توی کوچه های دنجش باید به عشق گذراند. بهار تهران اما، فرقی ندارد. هرکجای شهر باشی از عشق ناگزیری. مقاومت بی فایده است! عاشق شو!


پی نوشت: تهران زیباست، اما خسیس است :)

  • مصطفی موسوی

شاید برسد روزی که آنقدر آزاد باشیم، که بی قید و بند های مدنی، بدون ملاحظه های دست و پا گیر اجتماعی، بدون اینکه فکر کنیم چگونه اتفاق می افتد، بدون این که فکر کنیم بعدش چه میشود و بدون اینکه اصلا فکر کنیم، به آغوش هم پناه ببریم. با هم بمانیم و خستگیِ تلاش های بیهوده ی این سالها را در کنیم. روزی که آزاد باشیم. از همه ی قید و بندها، حتی قیدِ این جسم دست و پاگیر. شاید چنین روزی برسد... باید چنین روزی برسد...

#

  • مصطفی موسوی