دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ

پیرو پست ما یا آنها وبلاگ سورمه

وقتی که سمنان درس می خواندم، خواهر کوچکترم (که آن زمان ۱۹ سالش بود) به مناسبت روز تولدم برایم یک عطر اصل و پدر مادر دار خرید و از شهرستان پست کرد.خیلی عطر قشنگی بود. فقط مسئله ای که وجود داشت این بود که من اگر توی زندگی ام فقط از یک عطر متنفر بودم، همان بود! یعنی تا سرحد تهوع حالم را ید میکرد واقعا! نمی‌دانستم چه کنم. توی دو لایه پلاستیک پیچیدمش و گذاشتم توی ساکم. اما خب پخش بو و ماندگاری بالایی داشت و هر لباسی توی آن ساک میگذاشتم بو می گرفت! حالا شاید فکر کنید خواهرم بد سلیقه بوده اما نه. یکی دو تا از دوستانم عاشق آن عطر (کاپیتان بلک) بودند و حتی درخواست کردند عطر را به آنها بدهم. منتهی عطر هدیه بود و آنهم از خواهر کوچیکه! البته او خودش از لحنم ناخواسته بو برده بود که چندان هم ذوق زده نشده ام!

خلاصه زمان‌گذشت. یکی دو سالی بود که با آن عطر همزیستی مسالمت آمیز داشتیم که روز تولد یکی از دامادهایمان افتاد در بدترین شرایط مالی خانواده! من هم دیدم هم اسراف است و هم حماقت که آن عطر را انقدر نگه دارم که فاسد شود. عطر را دادم به مادرم و گفتم این هم کادوی داماد!

آن روز تولد خوبی بود و خوش گذشت اما چشمتان روز بد نبیند! یک بار که‌خواهر کوچیکه آن عطر را توی خانه ی خواهر بزرگه دید! چه اشک‌ها نریخت و چه بد و بیراه ها که نثار منِ بیچاره نکرد، نگویم برایتان. فقط بدانید که هروقت بحث تولد، عطر، هدیه، و البته بیشعوری! می شود خواهر کوچیکه آن داستان را، هر بار از منظری جدید مرور می کند و البته تا چند ساعت هم با من سرسنگین می‌شود!

نظرات (۱۰)

حتی تصورشم برام سخته!
خدا وکیلی عجب ماجرایی. :)
پاسخ:
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!
  • با تو بدون من
  • پیش می اید .
    در عوض شما از دوتا جشن تولد دوتا خاطره دارید !
    پاسخ:
    البته خاطره هایی نه چندان شیرین!
    من جای خواهرتون بودم یه بیانیه صادر میکردم مبنی که شما دیگه نسبت برادری با من ندارید حتی :))
    پاسخ:
    بیانیه؟ قطع نامه صادر کرد!
    حالا نمی دونم به اینی که نوشتی ربط پیدا می کنه یا نه ولی من پارسال برای روز تولدم 12 جلد کتاب هدیه گرفتم که کم کم داشت حالم به هم می خورد! بله! می دونم که کتاب بهترین هدیه ست و یار مهربان و دانا و پند دان است و انسان می تواند با خواندن کتاب عروج کند! ولی 12 جلد آخه!؟
    پاسخ:
    یعنی تو ۱۲ نفر آدم دور و برت داری که کادوی روز تولد بهت کتاب میدن؟ متاسفم برات :))
    تفاوت دیدگاه ها همین جا هم مشخصه 😃
    مرسی از نوشته تون و منشن. 
    پاسخ:
    خواهش میشه :)
    کارت اشتباه بوده.تو هیچوقت قبول نکن اما مادیات رو همیشه میشد جبران کرد، عواطف و احساسات آدمی رو نمیشه با عقل اندازه زد و توجیه کرد.اگر عطر را سه برابر قیمت به دوستات می فروختی بازهم منصفانه تر بود تا اینکه تو یه مهمونی آشنا جلوی خودش به کسی هدیه بدی.

    پاسخ:
    جلوی خودش نبود!
    کارم درست بوده ولی هیچ‌وقت تکرارش نمیکنم! چون درست یا غلط بودن کار رو فقط استدلال و ذهنیت من تعیین نمیکنه  :)
    بله پیش میاد. ولی خب زیاد پیش میاد. برای همین باید گفت امان :))
    پاسخ:
    :)
    یجوری خاطره رو تعریف کردی انگار بخوای کارتو توجیه کنی!
    پاسخ:
    کارم نیاز به توجیه نداشته، درست بوده
  • چشم به راهم ...
  • چرا حالتان بد میشد؟؟؟ :|
    پاسخ:
    خب این عطر خیلی خاصه و افراد یا عاشقش میشن یا ازش متنفر!
    :)))))

    امان از درک نکردن همدیگه. امان از حرف نزدن با هم...
    پاسخ:
    پیش میاد :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">