دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

«#مناظره_زنده عیار واقعی کاندیداها را به نمایش می‌گذارد کیفیت‌هایی مثل تیزهوشی، مدارا، واکنش سریع، خویشتنداری، بردباری، نکته‌سنجی...»


جملات فوق اظهار نظر یکی از کاربران معروف توییتر درمورد بحث لغو مناظره‌ی زنده‌ی کانداهای ریاست جمهوری، و در عوض پخش مناظره‌ی ضبط (و شاید سانسور) شده است.

اما این پست ربطی به پخش زنده یا مرده‌ی مناظره ندارد! بلکه می‌خواستم (ضمن تأیید محاسن زیادی که مناظره دارد) بگویم ما این سال‌ها به اندازه‌ی کافی رئیس جمهور حواس جمع و زرنگ و مناظره بکن داشته‌ایم؛ اما نتیجه چه شد؟

اصلا یکی از نقطه ضعف‌های دموکراسی می‌تواند همین باشد. رأی ملت (مخصوصا رأی‌های خاکستری) ناخودآگاه به سمت کسی می‌رود که در مناظرات بیشتر دلبری کند. جذاب‌تر باشد. سؤال‌های جنجالی مطرح کند. نکته سنج باشد و از دل سخن‌های طرف مناظره نقطه ضعف بیرون بکشد. خوب بقیه را ضایع کند! درمورد چیز‌های قشنگ حرف بزند. اسم یا نشان کَله گنده‌های جنجالی را ببرد (مثلاً یکی به پسر فاسد فلانی گیر بدهد و یکی از رفع حصر بگوید.) و در یک کلام، حاضرجواب باشد.

اما داشتم کاش می‌شد به جای این معیار‌ها، به معیارهای مهم‌تری پرداخت. ایدئولوژی طرف چیست؟ چقدر توانمند است؟ چه برنامه‌هایی دارد و تیم کاری‌اش تقریباً چه کسانی هستند؟ آیا مشکلات جامعه برایش مهم هستند؟ و اصلا مشکل جامعه را چه چیزی میداند؟! (که گفته‌اند «حُسْنُ السُؤالِ نِصْفُ الْعِلْمِ»۱ )

می‌خواهیم رئیس قوه مجریه را انتخاب کنیم نه مجری تلوزیونی! پس کاش اهمیت مناظره تلوزیونی به اندازه‌ی اهمیت واقعی آن باشد تا خروجی آن، به جای یک مشت رئیس جمهور زرنگِ باحالِ زبان‌دراز، یکی باشد که دردی از کشور و مردم دوا کند!


۱) روایتی از امام حسن مجتبی به این مفهوم که نیمی از راه رسیدن به جواب درست، پرسیدن سؤال درست است!

پی‌نوشت: گاهی نظرات غیر کارشناسانه‌ی بنده در مورد حاشیه‌های کمتر پرداخته شده‌ی انتخابات را تحمل بفرمایید :)

  • مصطفا موسوی

از من می‌شنوید تا آماده‌ی انجام کاری نشدید آن کار را شروع نکنید.

دو روز پیش بود که به خاطر رانندگی بد یک راننده پراید و این که نزدیک بود من و دوچرخه‌ام را بفرستد زیر تریلی، ناخودآگاه چند ضربه‌ی محکم به شیشه‌ی ماشینش کوبیدم و فریادزنان اعتراض کردم در حالی که آنقدرها هم عصبانی نبودم (چون به رانندگی هموطنان عادت دارم!)

اما او بدجوری از این کار من عصبانی شد. (به اندازه‌ی کافی!). اما من نه. و خب، می‌دانید که؟ آدم وقتی به قدر کافی عصبانی نباشد دعوا کننده‌ی قابلی هم نخواهد بود.

راستی مگر قفل فرمان پراید را از چه می‌سازند که انقدر سفت است؟!

  • مصطفا موسوی

اگه لباس بودم، حتما چادرت بودم. خیلی وقته از سرت افتادم!

  • مصطفا موسوی

اگه شیء بودم، حتما عینکت بودم. همیشه جلو چشمتم و هیچوقت منو نمی‌بینی!

  • مصطفا موسوی

هر کار میکنم

دستم «نمی‌رسد»

دستم برای چیدنش یک عمر «کال» بود...


۲۰ فروردین ۹۶

  • مصطفا موسوی

اگر قصد دارید کتاب «مردی به نام اُوه»  بخوانید، پیشنهاد می‌کنم خواندن این پست را به زمان دیگری موکول کنید.


دو سه هفته‌ای می‌شود کتاب «مردی به نام اُوه» را تمام کرده‌ام. شاید برای این سنم مناسب نباشد اما حس می‌کنم شباهت زیادی به اُوه دارم!

اُوه کیست؟ یک پیرمرد گاه معمولی و گاه متفاوت. قوانین خاص خودش را دارد؛ و درمورد این قوانین خیلی هم سخت‌گیر است. قوانینی که شاید رعایتشان چندان هم ضروری نباشد. مثلا اگر احساس کند دادن پولی بی‌معنی است، هرچقدر هم کم باشد اجتناب می‌کند. از خرید با کارت اعتباری خوشش نمی‌آید. از این که برای هر کار کوچکی از دیگران کمک بگیرد گریزان است و سعی می‌کند خودش تنهایی همه کارها را انجام دهد. اُوه عاشق خلق کردن و آفریدن است و از چیزهایی خریدنی آماده خوشش نمی‌آید.

گاهی کارهایش بی منطق هم می‌شود. مثلا توقع دارد وقتی در حراجی گفته اند دو گلدان ۳۸ تومانی را ۵۰ میدهند، اصرار دارد یکی بخرد و ۲۵ تومان بپردازد! یا عادت دارد از روی نوع،برند، محل تولید و جنس کالاهای مورد استفاده، شخصیتشان را ارزیابی کند. مثلا کسی که ماشین فرانسوی بخرد از نظر اُوه‌کله پوکی بیش نیست.

اُوه کمی تکنولوژی‌گریز است. و بی آن که به سنتی بودن اصرار داشته باشد ناخودآگاه چیزهای کلاسیک را دوست دارد.

اُوه خودش خیلی کلاسیک است. من از اوه خوشم می‌آید. من از چیزهای کلاسیک خوشم می‌آید. کمی تکنولوژی گریزم. نظر مساعدی درمورد کسی که گوشی سه میلیون تومانی اپل در دست بگیرد ندارم؛ و پول اضافی به تاکسی نمی‌دهم.

رمان «مردی به نام اُوه» که تمام می‌شد، کهنسالی خودم را تصور می‌کردم. تنها در خانه‌ای بزرگ. خانه‌ای که با قواتین خودم اداره می‌شود و کمتر کسی حوصله دارد پا به آنجا بگذارد و با پیرمرد گوشت تلخی مثل من هم کلام بشود، چه برسد که بخواهد قوانینش را زیر پا بگذارد.

البته من همین حالا هم مثل اُوه گاهی قوانینم بی منطق می‌شوند. مثلا به گدا معمولا پول کمی می‌دهم. اما اگر توی رستوران باشم و گدا بیاید و بخواهد ننه من غریبم بازی در بیاورد و دوگانه‌ی سیر_گرسنه برایم درست کند یک سکه هم از من به او نمی‌ماسد! یا این اخلاقم که هرگز زیر بار خرید اینترنتی نمی‌روم. یا مثلا این مسئله که با خیلی از جوان‌های کم سن و سال‌تر از خودم مشکل دارم و کارهایشان به نظرم احمقانه می‌رسد؛ و خیلی شباهت‌های دیگری که با اُوه دارم.


البته اُوه فقط همین‌ها نیست. قلب خیلی مهربانی دارد. بی‌نهایت وفادار است، حتی به اصول زن مرده‌اش احترام می‌گذارد. خیلی باحوصله است و خیلی صفت‌های خوب دیگری دارد. خب به هرحال صد در صد هم شبیه اُوه نیستم!


  • مصطفا موسوی