دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

صفحه اینستاگرام

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۰۷ مطلب با موضوع «دیدگاه (نظرات و افاضات)» ثبت شده است

قبلا در مورد یاسی اشکی و واکسن hpv خیلی مختصر صحبت کرده بودم و وعده‌ی پست مفصل تر دکتر میم را داده بودم. خب پس بی مقدمه ارجاعتان می‌دهم به پست مربوطه. پست خوبی است. هرچند نکات بیشتری را می‌شد گفت که دکتر صلاح ندیده و خوب هم صلاح ندیده است!

http://boregot.blog.ir/post/447

  • مصطفا موسوی

قال علی آقا کریمی: "لطفا همتون این پست [پست رو/ پستو] بزارید[بذارید] توی پیجتون ….بیایید تا 1 ماه چیزی از بازار نخریم نه طلا [نه تو رو خدا بذار بخرم] نه ماشین[اینو دیگه نمیتونم باید هر هفته بخرم!]  نه هر چیزی که گرون شده.. [یعنی همه چیز!] بیاید واسه یه بار همه با هم اتحاد پیدا کنیم و چیزی نخریم (وات؟؟؟ چیزی نخریم؟؟؟) مثل بقیه کشورها (کدوم کشورا مثلا؟) که چیزی گرون میشه نمیخرن تا مجبور بشن (دقیقا کیا؟؟جنسارو ارزون کنن (جنس مگه ارزون کردنی یا گرون کردنیه؟!) ..ایرانی هستی این پست  بزار…همتون حمایت کنیدتا دست دلال و دزدا ببره از این مملکت…"


حرف‌های زیادی می‌شود در این مورد زد که بنده فقط به همانهایی که توی پرانتز گفتم بسنده می‌کنم و بقیه را به اقتصاد خوانده ها میسپارم! بیشتر از این هرچه بگوییم و این نوع نگاه را مسخره کنیم از بار طنز ماجرا کم می‌شود! فقط بعد از خواندن این پست و بازنشرهای پر تعدادش توسط دوست و آشنا،  به این فکر کردم که واقعا حق ما است که در قحط الرجال این مملکت، کسانی به سبب این که خوب "یه پا دو پا" می‌زده‌اند بیایند و برای ما نسخه بپیچند!

آقای کریمی. این دفعه را اشتباه زدی! با تمام علاقه‌ای که به شما دارم و نشان داده‌ام!

  • مصطفا موسوی

با خواندن این پست از آقای دکتر کنجکاو شدم بروم برنامه ماه عسل را که قبلا مخاطبش بودم اما حالا حوصله‌ام نمی‌کشد ببینمش را توی اینترنت پیدا کردم و دیدم: قسمتی که یاسمن اشکی یا همان یاسی اشکی مهمان این برنامه بود.

رنگ و لعاب خوبی داشت این قسمت. یک دختر جوان با لهجه و بیانی شیرین که از دم مرگ رهایی یافته و با نذر و نیازی که از ینگه دنیا می‌کند مبنی بر آگاه سازی مردم سرزمینش، از بین صدها نفر بیمار مشابه محکوم به مرگ، مانند ابراهیم از میان آتش نجات می‌یابد تا ناجی ما هم باشد.

اما راستش در خلال برنامه هرچقدر تمرکزم را جمع می‌کردم نمی‌توانستم روایت یاسی اشکی از داستانش را با زمان مطابقت دهم. سنی که به بیماری مبتلا می‌شود، مدتی که با این بیماری در ایران دست و پنجه نرم میکند، مدتی که با بیماری خارج از ایران درگیر است، مدت زمانی که با وجود بیماری درس خوانده و دانشگاه رفته و کار کرده و مستقل شده، مدتی که طول میکشد یک پزشک بیماری‌اش را تشخیص دهد، مدت زمان درمان بیماری، و نهایتا زمان رهایی اش از بیماری. اگر همه‌ی اینها را در نظر بگیریم نمی‌توانیم یک قصه‌ی منسجم را روی ریل زمان سوار کنیم و چند سال کم یا زیاد نیاوریم! (شما چنین چیزی حس نکردید؟)

برای همین با وجود این که تحت تاثیر این برنامه قرار گرفته بودم، کمی به حقایق مطرح شده در آن شک کردم. دوست دارم درباره‌ی یاسی اشکی و کمپین (های) او اطلاعت دقیق‌تری داشته باشم.

برای روشن تر شدن برخی حقایق احتمالا باید منتظر پست تکمیلی آقای دکتر باشیم و اگر من هم به نکته‌ی قابل ذکری رسیدم در یک پست جداگانه با شما در میان می‌گذارم. لطفا شما هم اگر به اطلاعتی رسیدید که احساس کردید اهمیتی دارد من را در جریان بگذارید. پذیرای نظرات شما هستم هرچند فعلا نظرات تایید نمی‌شود.

  • مصطفا موسوی
اگر دستگاه قضا و ساز و کارش صحیح باشد همه‌ی پرونده‌ها با سرعتی معقول و عادلانه بررسی می‌شوند و حدود الهی هم برای همه‌شان جاری می‌شود. اما دستور رسیدگی ویژه برای یک پرونده‌ی خاص یا به معنی پذیرفتن این مسئله است که دستگاه قضا بعد از ۴۰ سال هنوز کارآمدی لازم را ندارد، یا دستوری برای هرچه سریع تر پاک کردن صورت مسئله.
ما نگرانیم. نگران پرونده‌های قضایی که رسانه‌ای می‌شوند. فشار رسانه‌ها، سلبرتی‌ها، مردم و سیاسیون ممکن است منجر به از بین رفتن حق شاکی یا متشاکی شود. ممکن است به حذف فردی که از دید همه مقصر است، بدون این که معلوم شود او واقعا چقدر و چطور مقصر است، منجر بشود؛ شاید برای التیام احساسات جریحه دار شده‌ی مردم و جبران بخشی از هزینه‌ای که اصل پرونده بر افراد و نهادهای مسئول ممکن است تحمیل کند.
نظام اجتماعی ما بیمار است اما کاش دستورها برای حل عامل بیماری مطرح شود نه صرفا حذف علائم بیماری.
  • مصطفا موسوی

کامنت‌ها، چالش‌های وبلاگی، رادیوها، مسابقات وبلاگی، دورهمی‌ها، صندلی داغ‌ها و خیلی پل‌های ارتباطی دیگری وجود دارند که می‌توانند منجر به این بشوند که روابط بین وبلاگ نویس‌ها را تقویت کنند، وبلاگ‌ها و نویسنده‌های جدید به آدم معرفی کنند و نهایتا منجر به بهتر خواندن و بهتر نوشتن بشوند.

اما بلاگستان پر شده از نویسنده‌هایی که نه تنها خوب نمی‌نویسند، بلکه با روابطی که دارند، نیازی هم به تلاش برای بهتر نوشتن حس نمی‌کنند. (که واقعا همه ما می‌دانیم خوب نوشتن ملاک نیست و تلاش برای خوب تر نوشتن مهم است).

 این تلاش نکردن هم برای خودشان بد است هم برای دیگران. وبلاگ‌هایی که انگار کپی ناشیانه‌ای از وبلاگ نویس‌های قدیمی تر (که همان‌ها هم گاهی کپی بودند!) و کپی ناشیانه‌ای از روی‌دست یکدیگرند. و واقعا تشخیصشان از یکدیگر مشکل است.

در این واویلای شبکه‌های اجتماعی که دارد فرهنگمان را به نابودی می‌کشاند، کاش با زیاده روی نکردن در این روابط، فضای وبلاگ فارسی را دیگر شبیه به شبکه‌های اجتماعی نکنیم. به خدا همین یک جا برای پناه آوردن برایمان مانده!

  • مصطفا موسوی

داشتم به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود واقعا از کالای ایرانی حمایت کرد؟ بعد به این فکر کردم که ارزشمند ترین کالای ایرانی چیست؟ هرچه فکر کردم دیدم با ارزش تر از همان پولی که توی این وانفسا با بدبختی به دست می‌آوریم نیست! پولی که به قیمت وقتمان، دوری از خانه و خانواده‌مان، و گاه دور از خوشی و آسایشمان به دست می‌آید.

کاش می‌شد امسال از ارزشمند ترین کالای ایرانی حمایت کنیم و بابت پولی که از مردم می‌گیریم کالا یا خدمات ارزشمندی را به آن‌ها بدهیم. سخت است مردم را مجبور کرد با پول زحمتشان و با پول رنجشان کالای بی کیفیتی بخرند که دوباره و چند باره مجبور به خریدنش بشوند. نمی‌شود این حمایت یک طرفه باشد! برعکس، باید حمایت کرد از مردم و پولی که به قیمت خستگی، کلافگی، و به قیمت سال‌های با ارزش جوانی‌شان به دست می‌آید. پولی که به قیمت جانشان به دست می‌آید.

  • مصطفا موسوی
"بعد از بازگرداندن جنازه رضا شاه به ایران در نزدیکی حرم شاه عبدالعظیم آرامگاه و بارگاهی برای او ساخته شد که در سال ۵۹ تخریب گردید. حالا در همان حوالی جسدی مومیایی پیدا شده که احتمالا متعلق به رضا شاه باشد."
با انتشار این خبر فکر می‌کنید رویکرد مسئولین چه خواهد بود؟ قطعا حکومت حاضر از جسد مومیایی شده‌ی کسی که دشمنش باشد چندشش می‌شود! به دلایل خیلی زیادی از جمله:

یک: خب درست است که اغلب شاه ها بد بوده‌اند اما هر حکومتی بیشترین خصومت را با حکومت قبل از خودش دارد نه قبل تری ها. چون هم برای اثبات چرایی وجودش و هم برای ادامه حیاتش به ایجاد تنفر از آن علاقه دارد و هم از علاقه ای که در برخی اقشار جامعه از آن باقی مانده می‌ترسد. به هرحال الان کسی به بازگشت یک شاهزاده ی قاجار فکر نمیکند اما هستند کسانی - هرچند اندک و هرچند کم عقل - که به بازگشت شاهزاده‌ای باقیمانده از پهلوی فکر می‌کنند.
دو: پهلوی اول از پهلوی دوم محبوب تر است. چهره‌ای که از پهلوی اول، درست یا غلط، در جامعه‌ی ما جا افتاده فردی است مقتدر، مصلح، آبادگر که شاید اشتباهاتی هم داشته اما آنقدر خدمتگزار و مقتدر بوده است که حد و حساب ندارد! ضمنا ج.ا.ا. آنقدری که برای تخریب پهلوی دوم هزینه کرده برای اولی هزینه نکرده است.
سه: این مومیایی را نمی‌شود مصادره یا خنثی کرد. این دیگر برج و خیابان و کاخ نیست که اسمش را عوض کنند یا موزه اش کنند و نهایتا خنثی شود. یک نماد دردسر ساز است که به هرحال علاقه مندان به خودش را جذب می‌کند.
چهار: به هرحال آزادی بیان در ایران شرایط خاصی دارد. در نتیجه اقشاری که بیانشان مشمول آزادی نمی‌شود همواره مترصد فرصتی هستند تا رخ بنمایند و چون حرفشان تلنبار می‌شود، معمولا تبدیل به شلوغ کاری می‌شود. به خاطر داشته باشیم حکومت در مورد یکی از معدود شاه های محبوب ایران (محبوبیب در حال حاضر، وگرنه هیچ شاهی در زمان خودش محبوب نیست!) یعنی کورش، هنوز نمی‌داند با قبرش و دردسرهای ۷ آبان آن چه کند. حالا آرمان‌های کورش (یا آرمانهایی که به کوروش نسبت داده می‌شود) با آرمان های ج.ا.ا. تضادی ندارد و حتی همسو هم هست و این مسائل وجود دارد، چه برسد به یکی مثل رضا شاه. مردم هم که جنبه ندارند!
پنج: از زمان امثال کوروش و نادر شاه سالها می‌گذرد و رفتن مردم بر سر مزار آنها یک سفر سیاحتی است از یک مکان تاریخی. اما سفر به مدفن رضا شاه که معاصر است، یک سفر سیاسی و تقریبا معترضانه و معنا دار است که حکومت به هیچ وجه زیر بار هزینه‌های ناشی از گسترش چنین چیزی نخواهد رفت!
حالا با این اوصاف، چطور می‌شود از این دردسر رها شد؟

گزینه ی اول: انکار!
در کشور ما پاک کردن صورت مسئله، راحت ترین، مطمئن ترین و محبوب ترین استراتژی است. به ویژه مسئولین که به واسطه‌ی در اختیار داشتن قدرت، رسانه، مصونیت نسبی در برابر قانون و از همه مهم تر پررویی زیاد، به راحتی می‌توانند دروغ بگویند و همه چیز را انکار کنند و خلاص!

گزینه‌ی دوم: الفرار!
اگر بپذیریم که مومیایی متعلق به رضا شاه است به نظر نمی‌رسد چند راه بیشتر وجود داشته باشد:
راه اول: جسد را با احترام خاصی که معمولا ما برای جسد هر کسی حتی مجرم قائلیم یک گوشه‌ی این سرزمین خاک کنند. به هرحال فقط یک جسد است. البته قطعا محال است این اتفاق بیفتد!
راه دوم: خیلی شیک مومیایی را یک گوشه از یکی از کاخ موزه های تهران که ورودی گرانقیمتی هم داشته باشد بگذارند و زیاد هم قضیه را بزرگ و مهم نکنند! حساسیت و شدت کنترلشان هم بر روی موزه قابل توجیه و قانونی است و مردم به هرحال می‌پذیرند که اجازه تجمع بیش از ۵۰ نفر در یک سالن یا اتاق از موزه داده نشود!
راه سوم: مومیایی را به خارج بفرستند. البته این مومیایی خارج از ایران محبوب طرفداران پهلوی خواهد بود. اما خب خارج است دیگر! این هم روی سایر میعادگاه‌هایشان. به هرحال سلطنت طلب‌های آن طرف آبی چندان جدی گرفته نمی شوند. به نظر راه کم هزینه تری می‌رسد.

البته این راه‌ها هرکدام هزینه‌های اجتماعی و سیاسی خاصی برای مسئولین در پی دارد. اما نگران نباشید در کشور ما همیشه راه هایی وجود دارد که هیچ هزینه‌ای نداشته باشند! از جمله: 

راه چهارم: بگویند در حال تحقیق روی مومیایی هستیم. بعد از یک مدت که آب‌ها از آسیاب افتاد یک دفعه یک خبر غیر موثق بگوید: آیا مومیایی از مرکز تحقیقات دزدیده شده؟ بعد از یک مدت تایید و تکذیب نهایتا بگویند بله مومیایی گم شده است. و به هرحال کاری است که شده و اصلا همان بهتر. یک نفر را هم مقصر کنند و جریمه اش کنند و فوقش چند سال بفرستند اوین و خلاص!
راه پنجم: بگویند در حال تحقیق و شناسایی مومیایی هستیم. بعد این تحقیق کش پیدا می‌کند و به نتیجه نمی رسد. قضیه کمی از دهن می‌افتد. بعد از چند سال تیم جدید می‌آیند، باز تحقیق. باز زمان می‌گذرد. بعد کم کم هر کاندیدای ریاست جمهوری که بخواهد خیلی روشنفکر جلوه کند و رای جوان هایی که روبان سبز و بنفش و رنگ های دیگری که کم کم شبیه رنگین کمان می‌شود را به دستشان آویزان کرده اند را جذب کند وعده ی آزادسازی جسد مومیایی را می‌دهد. بعدا هم میگوید کمیته رفع حصر مومیایی تشکیل دادیم و قول هایی داده اند و الی آخر! واقعا این اتفاق امکان پذیر است!
راه ششم: راه ششم به بعد را شما بگویید؟!

پی‌نوشت: همه ی اینها از ضعف عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمر خود، به خصوص نیمه ی دوم آن است. وگرنه کسانی که مردم به قیمت جان علیه شان انقلاب کرده اند، خودشان هم نباید انقدر ترس داشته باشند چه برسد به جنازه ی گور به گور شده شان!

  • مصطفا موسوی

- این دنیا چیست؟

+ دروغی بین دو حقیقت!

  • مصطفا موسوی

زمانی برای کنکور ارشد درس می‌خواندیم. منابع کنکور ارشد مثل کنکور کارشناسی معروف و واضح نبودند. آن زمان اینطور بود ولی تازه داشت به سمت شبیه کنکور کارشناسی شدن حرکت می‌کرد. الان نمی‌دانم چطور است.

خلاصه این که چه بخوانیم و چه نخوانیم خیلی مهم بود. گاهی یک جزوه دست نویس بدخط بیشتر از کتاب فلان انتشارات پر طمطراق موثر بود.

یک روز با یکی از دوستانم نشسته بودیم توی سلف دانشگاه. یکی دیگر از همکلاسی‌هایمان آمد. بحث درس و کنکور شد. از دوستم پرسید برای فلان درس چه منبعی می‌خوانی؟ دوستم جواب درستی نداد و اصطلاحا طرف را پیچاند! بعد که او رفت گفتم چرا نگفتی؟ گفت کل تابستان را که او رفته دنبال خوشگذرانی من توی گرما و توی ماه رمضان رفته ام کلاس کنکور، پول خرج کرده ام، با این استاد و آن استاد چانه زده‌ام، تحقیق کرده‌ام و به فلان جزوه رسیده‌ام. حالا بیایم مفت و مسلم لقمه آماده را دست او بدهم؟ مخصوصا که کنکور ارشد تعداد قبولی اش کم و رقابتش حساس است. شاید همین یک نفر و یک نفر دوست او باعث شوند من از رشته-دانشگاه مورد علاقه‌ام محروم شوم و...

آن زمان نمی‌دانستم چه بگویم و چه جوابی بدهم. الان هم نمیدانم. اما یادم است که توی دلم از خدا خواستم هیچ وقت مرا صاحب چنین نگاهی نکند!

  • مصطفا موسوی

مناظره علی کریمی و ساکت سنبل تقابل اعتراضی مردم و سیاستمداران است.

مردم می‌دانند مشکل وجود دارد، اما نمی‌دانند چه بپرسند؟ چطور باید بپرسند؟ ریشه کجاست و... فقط حرص می‌خورند و در اعتراضشان لکنت دارند. مثل علی کریمی. و نهایتا هم دستشان به جایی نمی‌رسد جز استعفا دادن. مثل علی کریمی.

سیاستمداران اما آمار دارند، اسناد و مدارک دارند، اعصاب آرام و حواس جمع دارند، لبخندهای به موقع بلدند، احترام ظاهری و لفظ قلم حرف زدن بلدند، نکته‌های کوچک را بزرگ می‌کنند و از اصلی تر ها می‌گذرند و نهایتا هم بدون هیچ پاسخگویی قسر در می‌روند. مثل ساکت!

  • مصطفا موسوی