دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

این مرد ۵۰ ساله ی لاغر اندامی که توی سوییت ما زندگی می کند، اهل مشهد است.

نه بگذارید فضا را بهتر ترسیم کنم. اینجا شهرکی ست تقریبا چسبیده به کویر. در شهری که ماهیتش غربت است. پاکدشت، شهری متشکل از افرادی که از دو سه نسل پیش، یا همین حالا، به جبر حکومت آن زمان یا به جبر زندگی خودشان به اینجا تبعید شده اند یا مهاجرت کرده اند. شهری شلوغ، سر راهی، بی تاریخ، و صنعتی ست. منی که چند ماهِ تداخل شغل و تحصیلم را به مصلحت اینجا تنها زندگی می‌کنم غربت اینجا را به توجیهی که خود می دانم می پذیرم. اما...

داشتم میگفتم. این مرد غالبا ساکت است، هرچند سلام علیک های گرمی می کند. به قدری لاغر است که میترسم وقتی ایستاده زانو هایش کمانش کند و بشکند. اهل مشهد است و نزدیک به بازنشستگی. اما همیشه همینجاست. بچه ها هیچ‌وقت ندیده اند جز ایام نوروز، به شهرشان برود. یعنی یک نفر به این سن، هیچ چشم به راهی ندارد؟ خیلی غریب است. بچه ها میگویند زن و بچه ندارد....

غذا خوردن تنهایی این آدم را وسط هال که می بینم، دیگر رویم نمیشود از هیچ غصه ای‌گلایه کنم...

  • مصطفی موسوی

برای هر مسئله ای که نباید استدلال های پیچیده و طول و دراز آورد. بعضی عقاید بدون مطالعه هم به راحتی قابل رد اند. مثلا همین تناسخ. خب معلوم است غلط است. بعید میدانم خدا انقدر ظالم باشد که یک نفر را دوبار در این دنیا بیاورد و مجبور به زیستنش کند!

  • مصطفی موسوی

من به حال شماهایی که در این شب عزیز چقدر آرزو می کنید و برآورده نمی شود گریه می کنم. شما هم به حال منی که هرچه فکر می کنم در این شب و در هیچ شب دیگری هیچ آرزویی ندارم، بخندید.


میون خنده گریونم

میون گریه می رقصم

منو‌تنها نذار با من

از این دیوونه میترسم


26 فروردین 95 - لیلة الرغائب

  • مصطفی موسوی

در شرایط خاص آدم گاهی چه کارها که نمی کند. پریشب رفتم گمرک یک دوچرخه ی دست دوم خریدم و با دردسرهای فراوان آوردمش اینجا. بعد یادم آمد همه ی دوچرخه هایی که من توی عمرم سوار شدم دست دوم بوده اند! بعد یادم آمد تمام مدت دوچرخه سواریِ من مادرم اسفند روی آتش بود! خیلی میترسید. (به خواهرم گفتم اگر مادر زنگ زد بو نبَرَد که من یاد بچگی ام کرده ام و دوچرخه خریده ام!) بعد یادم آمد هیچ وقت یاد نگرفتم با دوچرخه ۱۰متر تک چرخ بروم و توجه دختران محل را جلب کنم! دلم میخواست ها! اما نمی توانستم!

برای منی‌که ۱۰ سال است پایم به رکاب نخورده، ۴۵دقیقه رکاب زدن و برگشتن از سر کار به خانه، آن هم پس از روزی ۱۰ ساعت کار کردن به قدر کافی سنگین است تا شب راحت تر و با فکر و خیال کمتری بخوابم.

هرکسی به چیزی پناه می برد از شر بی خوابی های شبانه. فکر میکنم این تجویز خوبی بود برای من!


با من بیا



  • مصطفی موسوی

برای تنهایی من هیچ چیز بیشتر از بودنِ پرنده‌ای مثل تو خوب نبود. اما خب، من نه جرأت پریدن داشتم و نه بال پرواز. پس تو را به قفس آوردم.

تو را پیش از آن که پرواز کردن بیاموزی؛ پیش از آن که کسی شکارت کند؛ تو را، وقتی جوجه ای رنگ در رنگ بودی به قفس آوردم.

تو قفس مرا دوست داشتی.‌و مرا. قبل از اینها را یادت نبود. قفس همه ی دنیایت بود. و من همه کس ات. تو یادت نبود اما من، چرا. من میدانستم آب و دانه ای که با مهربانی به تو میدهم، بر خلاف ظاهرش، بر خلاف اسمش، ظلم است. همین آب و دانه دادنی که تو را عاشق من می کرد ظلم بود. همین قفسی که به تو احساس امنیت میداد، ظلم بود... تو نمیدانستی. و من از فهمیدن این موضوع رنج می بردم.

حالا که رهایت می کنم، از من دلگیر می شوی. و نمیدانی حال مرا. همیشه همینطور است. همه از حال آن که رها شده می گویند. هیچ کس نمی گوید بر سر آن که رها کرد چه آمد؟ بر دل آن که جفا کرد چه آمد؟ برای هیچ کس مهم نیست که زخم زدن چقدر سخت است. چقدر جرأت می خواهد.

هیچ کس حواسش نیست که ستم دیدن، هزار بار راحت تر از ستم کردن است...

میدانم به قفسم عادت کرده ای اما رهایت میکنم. میدانم آب و دانه بی من از گلویت پایین نمی رود. می دانم راه پرواز را نمی دانی. اما رهایت می کنم.

رهایت می کنم تا هر دو از رنجی که نمیدانیم و میدانیم خلاص شویم. دنیایم بی تو بی رنگ می شود. من شاید، اما تو پشیمان نخواهی شد.

پرنده ی رنگی من!

بعد ها، لذت پرواز را که چشیدی، دعایم می کنی.

تو‌پرنده بودی و من جرأت پریدن نداشتم. تو پرنده بودی و من بال پرواز نداشتم.

#

  • مصطفی موسوی

پوست آدم جزوی از وجود اوست. کیست که بداند از کِی این پوست چسبیده به وجودش؟ شاید بدانی کِی بوده که بی پوست بوده ای؟ اما هرگز نمی توانی بفهمی این پوست از کجا سر و‌کله اش پیدا شد و جزوی از وجود تو شد. و از کجا به بعد توانستی به او بگویی پوست.

راستی که سخت است پوستی که ذره ذره مال تو شده را از وجودت جدا کنی. درد ناک است. زجر آور است. جوری که هر زجری را به آن تشبیه می کنند...

راستی توی این متن گاهی «د» را «پ» نوشتم. مثل همین الان که میگویم.از من جدا نشو پوستِ من. من پوستت دارم... متن را دوباره بخوان...

#

  • مصطفی موسوی