دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

غربت

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۴۹ ب.ظ

سیزده فروردین، روی صندلی شماره ۱۳ اتوبوس نشسته ام و به دلگیرترین غروب دشت مرغاب نگام میکنم. خانه پشت سرم است. هرچه فکر میکنم تهران چکار دارم به نتیجه ای نمیرسم. مادرم همیشه وقت رفتن صبور بود. این بار هم. اما همین یک ربع پیش زنگ زد و گفت «رفتی و جون منو گذاشتی تو‌کیفت بردی». حق می دهید دلگیر ترین غروب جاده مال من باشد؟!

  • مصطفی موسوی

دل نوشته

سیزده

غروب

نظرات (۴)

  • با تو بدون من
  • الهی....
    مادر صبور است چون رو در  روی  مسافر گریه شگون ندارد .اما پشت سر ...
    پاسخ:
    خدا بین هیچ مادر و فرزندی جدایی نندازه :)
    بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر!
    پاسخ:
    بار دگر‌روزگار تلخ‌تر آید!
    بله حق می دهیم:(
    پاسخ:
    :)
    امان از حال مادر ...
    پاسخ:
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">