دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

فرازهایی از لغت نامه ی بیخدا، در دست تألیف توسط سران نظام:


مسؤول . [ م َ ئو ] (ع ص ) . کسی که به خاطر عقل و امانت داری اش، از سوی سایرین و برای حل مشکلات آنها کاری را به او می سپارند.


مبهوت . [ م َ ] (ع ص ). کارگری که به فیش حقوقی «مسئول»های بالا رده ی انقلاب مستضعفین چشم دوخته در حالی که حقوقش ۷۰۰ هزار تومان! است و برای گرفتن وام ۲ میلیون تومانی ضامن ندارد.


وقیح . [ وَ ] (ع ص ). مسئولینی که پس از زو شدن فیش حقوقی های میلیونی‌شان ضمن عدم تکذیب، به مردم می‌گویند حواستان باشد فیش حقوقی من را رو کرده اند تا حزب و جناح کن را بزنند.


سودجو. (نف مرکب ) افرادی که بدون توجه به اینکه مدیران با فیش حقوقی بالا از رجال سیاسی این نظام هستند، بدون اینکه بفهمند این پیکان چند دقیقا کجا را باید نشانه رود، صرفا می‌خواهند این موضوع را نشانه ی فساد یک حزب خاص بدانند و برای خودشان از آب کره بگیرند.


احمق . [ اَ م َ ] (ع ص ) . مردمی که فکر می‌کنند در رژیم قبلی بیشتر از نظام کنونی لفت و لیس وجود داشت و اکنون فقط چند تا ناخاله هستند که از این کارها می‌کنند و آبروی نظام را می‌برند.


ناامید. [ اُ ] (ص مرکب ). من! دقیقا خود من! نا امید از مردمم، از حکومتم، از کشورم، از خودم و از هرچه فکرش را بکنید.

  • مصطفی موسوی

داشتم به این فکر می کردم که ما وقتی به هم رسیدیم، هر کدام روی قلبمان زخمی داشتیم به چه عمیقی! زخم داشتیم اما مرهمان کجا بود؟! فقط همدیگر را داشتیم. چه کنیم؟ چه نکنیم؟ سر آخر زخم هایمان روی هم گذاشتیم و انقدر به هم فشردیم تا هر دو بند بیایند. همینطور که قلبمان، زخم‌مان، روی هم بود محو تماشای یکدیگر شدیم و حواسمان پرت شد. و نفهمیدیم از کجا و از کِی زخم هایمان به جای خودشان،  به یکدیگر جوش خوردند! و شدند جزئی از هم. و شدیم جزئی از یکدیگر ...

حالا ترس برم داشته.وای اگر حواسمان از حواس پرتی‌مان پرت شود... وای اگر قلب هایمان، زخم هایمان، از هم جدا شود... دردش حتی بیشتر از قبل است. وای اگر زخم کهنه سر باز کند. وای...

  • مصطفی موسوی

به رسم روزهای قدیم، مثلا پارسال همین موقع، که تازه همه کوچ کرده بودیم به بلاگ و مثل جنگ زده هایی که ریخته شده اند در یک اردوگاه غریبه که از قبل ساکنان دیگری دارد، دنبال همدیگر میگشتیم؛ یا به خاطر عادت به بلاگفا استفاده از اینجا برایمان سخت بود و من به عنوان یکی از پیشگامان مهاجرت، آموزش هایی میدادم برای التیام این درد ها! (رجوع شود به ستون سمت چپ، موضوعات، با من بیا، آموزش ها) امروز هم میخواهم یک آموزش جدید بگذارم که شاید جالب باشد برایتان. عنوان آموزش این است: چگونه در قسمت توضیحات وبلاگ لینک دهیم.


راستش راهی وجود ندارد برای این کار، بلکه ما قالبمان را دور می زنیم! ابتدا این عکسها را ببینید : مرحله اول، مرحله دوم

و از آنجایی که میدانم تنبل هستید، این فایل note را هم میگذارم که راحت کپی کنید در جای مورد نظر. فقط تغییرات را طبق عکس ها اعمال بفرمایید.

امیدوارم به دردتان بخورد :)

  • مصطفی موسوی

سه: «روزه می‌گیریم که حال گرسنه ها و فقرا را درک کنیم.» چه کسی این جمله را گفته؟ چرا بیخودی فلسفه تراشی می‌کنید؟ درک حال گرسنگان یکی از «پیامد»های روزه داری ست نه «دلیل» آن. وگرنه روزه به خود آنها هم واجب نمی‌شد!

دلیل اصلی اینکه روزه واجب شده را فقط کسی که واجبش کرده می‌داند. اما به نظر بنده، ما روزه می‌گیریم تا چند روز از سال چیزی یا کاری که دلمان می‌خواهد و می‌توانیم انجامش دهیم(و برخلاف مورد مشابه، رژیم گرفتن، برایمان ضرری هم ندارد) را انجام ندهیم، فقط به خاطر خواست خدا. یعنی تنها ۸ درصد از روزهای سال تمرین کنیم نفس ما برای ما تصمیم نگیر. تمرین است. شاید کاملا موفقیت آمیز نباشد اما باید باشد.

چهار (شوخی): دوستان اینستاگرامی، خیلی ممنونیم که حواستان هست عکس غذاهای خوشمزه تان را بعد از افطار بگذارید. اما باور بفرمایید این اینستاگرام از خدا بی خبر در طول روز هم آن عکس ها را نشان می‌دهد!

  • مصطفی موسوی

دیروز با ناصر و محسن (نویسنده ی وبلاگ کاسه ی زر) رفتیم فیلم زیبای «ایستاده در غبار» را دیدیم (معرفی فیلم بماند برای بعدا شاید). سانس قبل از افطار بود و بعد از فیلم هم خودمان را به یک افطاری خوشمزه مهمان کردیم. برنامه ی بعدی اهدای خون بود! (با خواندن این پست از جناب دکتر و کلی مطالب مشابه این تصمیم گرفته شد!)

شما فکر کنید سه نفر بعد از یک روز روزه داری (یکی مان بدون سحری حتی!) با کیف و کوله پشتی، از سینما چارسو تا مرکز اهدا خون وصال (تقاطع خیابان وصال و طالقانی) پیاده بروند. تقریبا ساعت ۱۱ شب رسیدیم آنجا. خسته و کوفته رسیدیم. من و محسن قصد اهدای خون داشتیم و ناصر نه. وقتی رسیدیم ناصر کارت ملی همراهش بود و من و محسن نه! (بدانید برای اهدای خون کارت ملی ضروری ست). هرچه گفتیم ما اینهمه راه آمده ایم! افاقه نکرد. دیدیم ضایع است سه تا جوان، سیبیل کلفت یا ریش دار، رفته ایم و یک گلبول هم نداده ایم، ناصر به خاطر حفظ آبروی جمع نظرش را عوض کرد و رفت توی صف اهداء.

فکر می کنید در اتاق معاینه بین دکتر و ناصر چه گذشت؟ خلاصه اش این است:

_ این جواب آزمایش شماست؟

+ بله

_ دانشجویی؟

+ بله

_غذا هم میخوری؟

+ !! معلومه که میخورم!

_ گوشت گیرت میاد بخوری؟ خوابگاهی هستی؟

+ نه با خانواده ام، گوشت هم میخورم.

_ اومدی خون بدی؟

+ آره دیگه!

_ بیا این دو بسته قرصو بگیر، واسه کم خونیه. شبی یکی بخور. ولی به اینم افاقه نکن حتما برو دکتر!

+ :|

_  از چشمات هم معلومه کم خونی! بیا این یه بسته دیگه رو هم بگیر. برو بیرون بگو نفر بعدی بیاد تو!



میدانید یک لشکر برود اهدای خون یک قطره هم خون ندهد یعنی چه؟!

  • مصطفی موسوی

نمیدانم چرا هر اتفاقی که مادرم توصیه میکند مواظب باشم نیفتد و من به او اطمینان می دهم نخواهد افتاد، در مدت زمان کوتاهی اتفاق می افتد!

مثلا چند وقت پیش مادرم چند بار گفت همه ی مدارکت را نگذار توی‌کیف پولت یک وقت گم می شود. گفتم مادر الان دو سال است من این کیف را دارم، توی این همه که این‌حرف را نزدی مگر گم شده؟ به جان شما یک هفته نگذشته بود که شد آنچه شد! و کلی هم مژدگانی پیاده شدم تا کیف دوباره به دستم رسبد.

حالا هفته ی پیش‌ مادرم گفت ساعتت سنگین است و پین میشکاند. دائم دستت نکن بگذار برای مهمانی و مراسم و اینها. گفتم مادر من ساعت برای‌بستن است دیگر!

خب در عکس مشاهده می فرمایید چه به‌سر ساعتم آمده!

آن هم کیف‌پول کذایی ست!


  • مصطفی موسوی