دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوستی دارم که در یک دانشگاه دولتی اما با سطح نه چندان بالا پزشکی می‌خواند. بعد از دو سال دوندگی و نامه گرفتن از هرکس که فکرش را بکنید  ( مثلا نامه‌ی وزیر بهداشت وقت، خانم وحیددستجردی را خودم توی دستش دیدم!) بالاخره توانست برای چند ترم مهمانی گرفتن موافقت دانشگاه مقصد یعنی دانشگاه عریض و طویل علوم پزشکی شیراز را جذب کند. اینجا بود که برای انجام کارهای نهایی به دانشگاه مبدأ رفته بود. آنجا با مهمانی گرفتن او مخالفت کردند!
گاهی صاحب مال ول می‌کند اما دزد ول نمی‌کند !
  • مصطفا موسوی


سُر می‌خورد از دست تو، هرچند محکم

می‌گیری آن دستِ به خون آغشته اش را

من را میان اشک‌هایت جستجو کن

می‌آورَد دریا به ساحل کُشته‌اش را..


تاریخ دقیقش را یادم نیست. احتمالا مرداد 93 !


با تشکر از خانوم انار برای ساختن این عکس - نوشته‌‌ی زیبا :)



  • مصطفا موسوی
در این چند روز اخیر که دور و برم کمی خلوت تر بود و فرصت فراغتی پیش آمد،  (و از آنجایی که حدیث نبوی داریم که "سزاوار نیست که مسلمان شبی را به صبح آورد مگر اینکه وصیت او آماده باشد ." و در متون دینی بسیار به اهمیت وصیت‌نامه تاکید شده است و همچنین به حکم عقل ) پیش نویس اولین وصیت‌نامه ام را نوشتم. و برای تشویق شما دوستان (البته دور از جانتان!) به انجام این کار مهم، یک فراز از وصیت نامه را اینجا می‌گذارم :

"اما در مورد خاک سپاری و ختم.  همیشه با دیدن مردمی که جوانی را از دست داده‌اند و همه جا جار می‌زنند و مظلوم نمایی می‌کنند و دل مردم دیگر را ریش می‌کنند متأسف شده‌ام. چنین انسان‌هایی فکر کوتاه و قلب کوچکی دارند. حدیث معروفی است که می‌گوید مؤمن شادی‌اش در چهره‌اش نمایان و غصه‌اش در قلبش نهفته است. پس چرا می‌آیند عکس‌های بزرگ ( و روتوش شده ای!) از جوانشان در اندازه‌های بزرگ و در دید مردم می‌زنند و می‌نویسند «جوان ناکام فلانی» ؟   "کام"  را چیزهای خیلی بزرگ‌تری از آنچه این گونه مواقع تعریف می‌کنیم باید تعریف کرد. نماد حجله گذاشتن برای کسی که از دنیا رفته یعنی تنها حسرت او را از این دنیا این گونه تعبیر کردن. که هم جفایی است به کسی که از دنیا رفته و اکنون روحش با حسرت‌هایی به مراتب، به مراتب مهم تر از این درگیر است. و هم یک مسئله‌ی کم ارزش را برحسته کردن باعث جفا به ارزش‌های والاتر از آن است. پس تقاضا دارم در مراسم خاکسپاری من از این موارد، و هر کار دیگری که خودنمایی و مظلوم نمایی و جلب ترحم است واقعا خودداری کنید. دوست دارم کنار گلزار شهدای روستای پدری‌ام، روستای ریزاب دفن شوم و ترجیحاً در نزدیکی مزار پدر بزرگوارم. و تنها کسی که مجاز است در مورد محل دفنم نظری جز این را اعمال کند مادر عزیز و گرانقدرم است"

23 تیر 94



  • مصطفا موسوی
از مصادیق خودخواهی (خصوصا در مورد خانم ها ) این است که فرد برای این که غذایی که درست میکند خوشمزه شود و همه به به و چه چه کنند، مقادیر معتنابهی روغن استفاده می کند. طوری که در غذا بیشتر از خود بطری روغن مشاهده می شود. در دراز مدت می شود به خطر انداختن سلامتی دیکران به خاطر تعریف شنیدن! کاری که همشیره ی کوچک تر بنده با اهتمام تامی درحال انجام دادنش است تا توانایی اش را به برادر بزرگ ترش، آن هم برادری که 11کیلو اضافه وزن دارد ثابت کند!
  • مصطفا موسوی
در ساختن این لحظه ها، کمى رحم کن. آخر این لحظه ها قرار است بعدا بهانه ى گریه ى شب هایم بشود. انقدر زیبایشان نکن!

21 تیر 94
  • مصطفا موسوی
هرکاری کردم که با مرورگر گوشی ام پاسخ کامنت ها را بدهم حریف نشدم!
من اینجا هستم؛یک دهات کوچک. اینترنت ندارم. نمیتوانم کامنت ها را پاسخ بدهم تا اطلاع ثانوی. اما شما کامنتتان را بگذارید!
اینجا چای می چسبد. و من هم جایتان را خالی کرده ام.*
بعدا نوشت: پست را با پیامک گذاشتم اما کمتر از دو ساعت پس از درج این مطلب اتفاقی به اینترنت وصل شدم! جالب است!
  • مصطفا موسوی

تمام تلاشم را می کنم،

که ادم خوبی باشم.

همه ی سعیم را می کنم،

که به بهشت بروم.

تا مطمئن باشم

دیگر هرگز با تــو رو به رو نخواهم شد!

بــــــرو بــــه جهنــــــم!


11 تیر 94


پی نوشت 1 : خوشبختانه متن فوق ذوقی است نه واقعی!

پی نوشت 2 : دوستان بلاگفایی که نگران آرشیو خود هستند با دیدن این عکس و این عکس و این عکس و به راحتی می توانند آرشیو خود را پیدا کنند.( حتی پست‌هایی که حذف شده بودند!)

با تشکر از ایشان که در واقع من از ایشان یاد گرفتم. منتهی فکر کردم که آموزش ساده تر بهتر است و برای همین دوباره من هم آموزش دادم :)

  • مصطفا موسوی

آهای دوستانی که قصد دارید توی چالش شرکت کنید! برای این که بیشتر دستگیرتان شود که حدودا قرار است چه کنیم بنده پیش نویس مقدمه ی این مجموعه را اینجا می گذارم. و تاکید می کنم که این صرفا یک پیش نویس است!


مقدمه

در زندگی انسان افراد مختلی می آیند و می روند. و همه هم تاثیر خودشان را بر دیگری می گذارند. که اگر اینگونه نبود انسان اجتماعی آفریده نمی شد.

مثلا  افرادی هستند که وقتی آدم از چیزی ناراحت است، مثل یک فرشته ی نجات سر می رسند! با خودشان انرژی می آورند. نگاه تازه می آورند. مسائل را از زاویه ای متفاوت برایت به تصویر می کشند طوری که به فکرت هم نمی رسید چیزی که از آن ناراحتی نه تنها گاهی ارزش ناراحتی ندارد بلکه جنبه هایی دارد که می توانی از آن خوشحال هم باشی! این آدم ها جواهر زندگی اند! نمیگذارند یک اتفاق کوچک زندگی ات را مختل کند. آهای آدم های اینگونه! من عاشق شما هستم. شادم می کنید. کاری می کنید جلو غصه ها مثل یک کوه مقاوم باشم. بیایید و همیشه در کنار من باشید. و هر بار که اینگونه حالم را خوب می کنید با هم دعا کنیم برای کسانی که شما را ندارند. یا آنقدر نادان هستند که نمی خواهند بپذیرند این حرف را که نگاه خوب معجزه می کند!

و من برای این که این حقیقت را به آنها ثابت کنم داستان هایی از وقایعی که برای من و دوستان خوبم گذشته را در این کتابچه جمع آوری کرده ام. ببینم چگونه می توانید زیبایی های این داستان ها را ندیده بگیرید و با منفی  بافی زیبایی هایش را خراب کنید؟! شما نمی توانید و هیچ آدم عاقلی هم نمی تواند.

 

مقدمه

در زندگی انسان افراد مختلفی می آیند و می روند. و شکر خدا همه هم می خواهد تاثیری بر دیگری بگذارند! و در این راه انگار تو مجبوری عقاید و نگاهشان را بپذیری.

مثلا بعضی ها هروقت آدم در خودش فرو رفته باشد با توهّم  این که فرشته ی نجات ما هستند بر سر آدم آوار می شوند. خلوتت را از تو می گیرند تا حرف هایی که خوشان هم به آن باور ندارند را به خورد تو بدهند و با حرف های کلیشه ای صد من یک غاز به خیال خودشان دید آدم را نسبت به مسائل عوض کنند. اتفاقی که عملا زندگی انسان را دچار اختلال می کند را می خواهند خوب نشان دهند. می گویند از زاویه ی دیگری به آن نگاه کن! بارها گفته ام به قول قیصر امین پور "درد" را از هر طرف بخوانی "درد" است. پس ولمان کنید شما را به خدا! عینک خوشبینی! دید متفاوت! زاویه ی نگاه متفاوت...همه ی اینها ارزانی خودتان. اگر توانستید حالتان را با این گول زنک ها خوب کنید دعایی هم به حال ما بیچاره ها بکنید! من نمیخواهم با این عینک ها چشم خود را به روی حقایق ببندم!

و برای این که این حقیقت را به شما ثابت کنم داستان هایی از وقایعی که بر سر من و دوستان بیچاره ام آمده را دراین کتابچه جمع آوری کرده ام. شما را به خدا بخوانید و به من بگویید کجای این اتفاقات را می شود با دید مثبت دید؟! ما که نتوانستیم. به نظر من هر انسان عاقل دیگری هم نمی تواند!


  • مصطفا موسوی

چشم تو
از آن ساقی زرنگ‌ها ست!
که خودش خمار است
و مرا نشئه می کند!

10 تیر 94



پی نوشت1: بنده شخصا نه با کسی دعوا و نه از کسی توقع زیادی دارم. برای همین هم بابت اتفاقی که برای بلاگفا افتاد اظهار تاسف و همدردی می‌کنم و هم بابت سالها میزبانی این سایت محترم و خوب از من و نوشته‌هایم ازشان ممنونم. گناه که نکرده‌اند. مشکل برای هر کسی پیش می‌آید.  به هر حال آنجا هم محاسن و معایبی داشت. پس ضمن تشکر و قدر دانی از بلاگفا، فعلا همینجا و توی بیان راحت‌ترم. آن وبلاگم (که نصفه نیمه برگشته و با قالبی قدیمی...) را هم دوست دارم و هر بار اینجا را به روز کنم آنجا هم یک ندایی به دوستان بلاگفایی میدهم. البته نمیشود لینک اینجا را آنجا گذاشت ( یا اگر قلق خاصی دارد من بلد نیستم) ! و مجبور شدم از آدرس اینجا عکس بگیرم و بگذارم!

بعدا نوشت: برای این که بتوانید لینک وبلاگ بیان را توی بلاگفا ثبت کنید وارد سایت http://goo.gl  شوید (دقت کنید که هیچ گونه دات کام و ... ندارد!) و در کادری که باز می شود آدرس وبلاگ یا پستی که می خواهید لینک دهید را بنویسید و دکمه shorten URL را بزنید تا لینک مورد نظر ساخته شود.

پی نوشت2: دوستان داستان ها را ساده تر بنویسید. شبیه داستان‌های جمال زاده یا جلال آل احمد. زیاد درگیر ادبی نوشتن نشویم بهتر است. خواننده خواننده ی عام است و باید سعی کنیم همذات پنداری راحت صورت بپذیرد:)

  • مصطفا موسوی

سلام دوستای عزیزم.

از همه دوستانی که در این مدت زحمت کشیدند و داستان‌های خوبشان را فرستادند ممنونم.

امروز مهلت ارسال داستان‌ها تمام می‌شود. اما برای دوستان عزیزی که هنوز فرصت نکردند داستانشان را تکمیل کنند تا سه روز دیگه یعنی روز 13 تیرماه این چالش تمدید می‌شود.

یادآوری می‌کنم هرگونه داستان در هر اندازه‌ای (حتی خیلی کوتاه) برای ما ارزشمند است. پس تنبلی را کنار بگذارید و بنویسید! به خاطر خودتان، به خاطر من!

  • مصطفا موسوی