دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

رفتار من عادی است*

يكشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ

کامپیوتر های سایت دانشگاه ما طوری برنامه ریزی شده که اگر بعد از کار خاموش نشوند و فقط لاگ آف شوند گاهی اطلاعات در آنها می ماند. من خودم چند بار بلاگفا را باز کردم دیدم در بخش مدیریت وبلاگ یک نفر دیگر هستم!! برای همین همیشه با اتمام کارم سیستم را ریست می کنم ( و چون دکمه ی ریست ویندوز غیر فعال است مجبورم با دکمه این کار را انجام دهم.)
امروز حال و روز خوشی نداشتم. از پشت سیستم که بلند شدم دکمه ی ریست کیس سمت چپ را زدم. اما وای! کیس سمت راست مال من بود! پسری که بغل دست من نشسته بود یکدفعه سرش را برگرداند. باور کنید بدون اغراق می گویم که بیست ثانیه بدون این که حالت چهره ی هیچ کداممان تغییر کند توی چشم هم زل زدیم. بعد که کم کم فهمیدیم دقیقا چه اتفاقی افتاده:

من: وای!
او: ..... [ هنوز توی شوک بود و فقط نگاه می کرد]
من: آقا شرمنـــده
او: .... [ هنوز فقط نگاه می کرد. هیچ حسی هم نمیشد از نگاهش استنباط کرد]
من: واقعا ببخشید. من ریست می کنم که اطلاعات نمونه.
او: ...
من: وای واقعا ببخشید. من شرمنده ی شما هستم.
او: ...
من: ...
او: [در حالی که به سختی صدایش را از ته چاه به من میرساند] دو ساعت نشسته بودم رزومه نوشته بودم
من: آقا من کاری از دستم بر میاد؟
او: ...
من: آقا من سرعت تایپم خوبه میخواین کمک کنم دوباره بنویسیم؟ به خدا نمیدونم چیکار کنم؟!
او: بیخیال.
من: آقا مرگ من بذار تایپ کنم یذره عذاب وجدانم کم بشه.
او: فکر می کنم برق رفته.
من: خیلی شرمنه ام...

و خیلی زود محل را ترک کردم. بدی اش این بود که اصلا نمی شناختمش که کار را به شوخی بکشانم و از آن بدتر این که سنش از من هم بالا تر بود.
راستی دیشب هم برای درست کردن نیمرو اول ماهی تابه را خوب شستم، بعد روی گاز گذاشتم تا خشک شود، چند ثانیه هم صبر کردم که خوب داغ شود. و بعد خیلی زیبا تخم مرغ را در آن شکاندم! و هیچ اعتنایی هم به کره های توی دستم نکردم تا این که دود تخم مرغی که در ماهی تابه ی بدون روغن می سوخت من را به خودم آورد!

این روز ها خیلی حواسم پرت است. خدا به خیر بگذراند!

* عنوان، اسم شعری است از قیصر امین پور عزیز
  • مصطفی موسوی

خاطرات مبهم

نظرات (۵)

  • یه داوطلب
  • از قدیم گفتن، عاشقی بد دردیه :))
    پاسخ:
    شمام که همدرد!
  • خانم گلآبی
  • مردم از خنده =))))))
    پاسخ:
    من کشتمش!
    یادمه سر انتخاب واحد های ترم های اول که اصولا عمومی به ما ها نمیرسید دوستم بشکن زنان و خوشحال از اینکه یه عمومی ظرفیت داره ! بنده خدا تا رفت کلیک کنه یه آقایی از پشت سیستم ـش تو سایت دانشکده رد شو تموووووووووووم سیم های کیس یهو کنده شد !!!!! واااااااااااااای ... 
    پاسخ:
    تا جایی که یادمه دانشگاه سمنان بودید، و در این صورت اونجا این قضیه یه فاجعه ی نابخشودنیه!
    والا ما که ترم آخر هم برای عمومی رفتیم نامه گرفتیم تا ظرفیت برامون باز کنن!
    ولی چه آدم صبوری بوده اون آقا، البته بیشتر شوکه شده فکر کنم
    این حواسپرتی ها هم فکر میکنم توی یه دوره ای خیلی پیش میاد. جای نگرانی نیست
    پاسخ:
    آره خیلی صبور بود. اصلا غیر عادی صبور بود!
    پیش میاد.
    مخصوصا اگه خواب شب کم شده باشه اینجور اتفاقا زیاد پیش میاد.
    پاسخ:
    آره خواب شب خیلی موثره !
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">