دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

زندگی اگر اتوبوس باشد، راستی که جایش توی خط بی آر تی است. جایی که بعضی ها روی صندلی نشسته اند و راحت خوابشان می‌برد، درحالی که کنارشان چند نفر سر در گریبان یکدیگر، دارند له و خفه می‌شوند!

وقتی سوار اتوبوسی نمیدانی از کدام ایستگاه و چطور نوبتت می‌شود که بنشینی و آرام بگیری. شاید همان اول بنشینی. شاید هم تا آخر خط نشود! بستگی به ایستگاهِ سوار شدنت هم دارد. در زندگی هم جبر زمانی هست، جبر جغرافیایی هست...

زندگی اگر اتوبوس باشد من آن مسافر آخری هستم که موقع سوار شدن به سختی لبه‌ی در ایستاده ام و به نفر جلویی و در و میله و همه چیز چنگ می‌زنم ، در حالی که فقط نوک پایم واقعا داخل اتوبوس است و به زورِ بسته شدن در خودم را داخل اتوبوس جا کرده ام، و یکریز هم از بقیه فحش می‌خورم!

زندگی اتوبوس است.جا تنگ و نفس تنگ و وقت تنگ است. اما نمی‌شود که سوار نشد؛ آدم جا می‌ماند!


پی نوشت یک: جلوی پایم یکی پیاده شد. صندلی خالی شد.بغل دست من یکی هست که وقتی سوار شدم بود و ایستاده بود. معلوم است خیلی خسته است. معلوم است در انتظارِ نشستن پیر شده. معلوم است حتی طعم نشستن و آرام گرفتن را از یاد برده. صندلی برای من خالی شده اما، می‌خواهم به او تعارفش کنم.دلیلش را دارم، دعا کنید دلش را هم داشته باشم. دعا کنید قبول کند...


پی نوشت دو: تقدیم به مادرم.


پی نوشت سه: آهنگ «آخرین اتوبوس» را توی کانالم می‌گذارم. از محسن چاوشی.

  • مصطفی موسوی

درمورد شوِ یخ و بیمزه‌ی اردوغان در این مثلا کودتا، که اردوغان واقعا نشان داد بهترین لقب برایش همان «کود-آتا»1 است، تحلیل زیاد است اما فقط یک جمله کافی‌ست:

ویروسی که نکُشد، واکسینه می‌کند.

و کود-آتا این را خوب می‌دانست و در ارتشش اجرا کرد!


۱) آتا در ترکی یعنی پدر.

پی‌نوشت: بیچاره سربازان،مثل همیشه.

  • مصطفی موسوی

داشتم فکر می‌کردم من از روز اول عمرم عاشق تو بوده‌ام. فقط بیست سال و اندی طول کشید تا از میان اینهمه آدم پیدایت کنم...


  • مصطفی موسوی

می توانم تصور کنم تو را، وقتی که موهایت زیاد بلند نیست و به جای دست‌های من به روی شانه‌ات افتاده‌اند.چقدر موی کوتاه به تو می‌آید! یا وقتی موهایت بلند است و پشت سرت آبشار می‌شود... چقدر موی بلند. به تو می‌آید!

می‌توانم تصور کنم با لباسی شبیه یک گلستان روی تنت، مثل لباس دختران گیلک، که چقدر به تنِ لطیفِ مثل گُلت می‌آید. یا لباسی شبیه یک فرش خوش نقش روی تنت، مثل لباس دختران بلوچ، که به تن ظریفِ مانند فرش دستبافتت.

می‌توانم تصورت کنم با ابروی بلند و کشیده‌ی قجری، یا ابروهای کوتاه و کمان کرده‌ی فرنگی، که هردو...

می‌توانم تصورت کنم دوباره.با کفش‌های کتانی روشن. یا کفش‌های ساق بلند تیره.

می‌توانم تصورت کنم هنوز، که اخم‌های پر پیچ و خمت چقدر به پیشانی و ابروهایت می‌آید. و دوباره لبخند که به لبت می‌آید، لبخند به لب‌هایت می‌آید.

 می‌توانم تصورت کنم با روسری آبی، بنفش، زرد یا سفید.

هر طرحی، هر نقشی، و هر رنگی، همه چیز به تو می‌آید.

با این همه خوبی، با این همه زیبایی، تنها چیزی که به تو نمی‌آید، عزیز دلم، این است که انقدر نامهربان باشی...




پی‌نوشت: عنوان از آهنگی‌ست که با ورژن زیبای محمداصفهانی اش را توی کانال می‌گذارم. موسیقی لطیفی دارد :)

  • مصطفی موسوی

من خیلی وقت است مرد تحلیل‌های بزرگ‌نیستم. مثلا تحلیل اینکه رفتن و مدافع حریم (کلی تر از حرم) شدن توی سوریه چقدر لازم است،چقدر خوب است و کی باید برود و کی نه...

اما آنچه می‌دانم این است که کسانی که این مدافعان را مزدور می‌خوانند، و همچنین کسانی که آنها را - ببخشید که می‌گویم - احمق می‌خوانند، و یا هر انگ و‌برچسب دیگری، این کارشان یک دلیل بیشتر ندارد. و آن هم «حسادت» است.

من خودم جنس این حسادت را عمیقا درک می‌کنم،چون خودم هم کمابیش به آن دچارم. حسادت به این که بتوانی برای آرمانت از خانه و خانواده و خوشی‌هایت بگذری و راهی کشور دیگری شوی که چیزی جز گلوله انتظارت را نمی‌کشد. حسادت به اینکه آرمانی داشته باشی که بیارزد برایش چنین کاری کنی. حسادت به اینکه اصلا آرمانی داشته باشی...

  • مصطفی موسوی

حدس زدم به دنبال عشقی دور از دسترسش خودسرانه از شهرستان سوار اتوبوس شده و راننده ی بی‌وجدان هم لابد به طمع کرایه ای او را سوار کرده و اصلا به حال و روزش نگاه نکرده و برایش مهم نبوده چه می‌شود!


پی نوشت یک: ببخشید که علیرغم میلم موقتا نظرات را غیر فعال کردم :)

پی نوشت دو: ببخشید که این مطلب انقدر طولانی است.

پی نوشت سه: گفتم‌که آن روز روز بدی بود. مهم نیست چرا. اما از دوستم محسن ممنونم که وقتی ساعت ۱۲ شب زنگ‌زدم و گفتم دارم به خوابگاهتان می‌آیم و با آن وضع آشفته پیش او رفتم، نپرسید چه شده و کجا بودی؟


گاهی‌نپرسیدن حال کسی صد برابر بیشتر از پرسیدنش خوب است :)


ادامه ی‌مطلب را بخوانید :)


  • مصطفی موسوی