دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

افول

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۶ ق.ظ

قبلاً بارها گفته‌ام از مرگ نمی‌ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی‌ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله‌ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می‌ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

 از دیدن چهره‌ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می‌خزد و شادابی‌اش کم می‌شود. از دیدن خسته شدن‌های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک‌های روز افزون چهره‌ی مادرم و خیلی چیزهای دیگر می‌فهمم که همه کم کم داریم پیر می‌شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می‌آید که قبلا پیش نمی‌آمد. مثلا نمی‌توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله‌ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی‌شود. مویی که می‌ریزد، پیشانی که چروک بر می‌دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می‌آیند و می‌خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه‌اش عذاب است. بقیه‌اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.

  • مصطفا موسوی

نظرات (۷)

اون نقسمتی که گفتید "بقیه اش اجباراست" رو خیلی موافقم...
با برنامه ریزی میشه اینطور نبود که ما ایرانی ها کی برنامه ریزی بلد بودیم که حالا بلد باشیم؟
پاسخ:
برنامه ریزی کدومه رفیق؟! با برنامه ریزی میشه پیر نشد؟!
سید جان میخوای خلاصت کنم؟
پاسخ:
تو اگه کاری میخوای بکنی وبلاگتو دریاب!
  • سیدسروش‌مهدی مویدی
  • سلام رفیق قدیمی

    بعد از خوندن متنت یاد این شعر افتادم:

    مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
    من از او همری ستنام جاودان /  او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ


    فکر کنم دقیقا می‌فهمم چی می‌گی! واسه من که اختلاف سنی‌م هم با پدر و مادرم نسبتا زیاده، این نگرانی‌ها و ترس‌ها خیلی وقت‌ه که شروع شده.
    اما دنیا همین‌ه دیگه! باید باهاش ساخت

    «و من نعمره ننکسه فی الخلق»


    تازه، برادر من! اگه مرگ برات ترسی نداره، که پیری هم یکی از مسیرهای رسیدن به همون مرگ‌ه دیگه!


    پ.ن. نمی‌دونم فیلم «من هنوز آلیسم» یا «Still Alice» دیدی یا نه. اگه ندیدی، به نظرم بد نیست ببینی. رویکرد قابل تاملی داره نسبت به موضوع پیر شدن و مرگ!
    پاسخ:
    به به سلام آقا سروش عزیز. کم پیدا که چه عرض کنم، ناپیدایی برادر؟!
    ممنون از کامنت پر و پیمونت. البته به جز اونجا که گفتی پیری یکی از مسیرهای رسیدن به مرگه! چون خب قاعدتا بدترین راهشه!
    فیلمه رو هم چشم میذارم توی ب نامه م ببینم! ممنون :)
    من همیشه به کسایی که تو جوونی میمیرن حسودیم می‌شده. میگم خوبه، همه همیشه به عنوان مثلا یه آدم ۲۰ ساله به خاطر میارنش. انگار تا ابد ۲۰ ساله می‌مونه.
    پاسخ:
    آی گفتی!
    دایی من ۱۹ سالگی شهید شده و دایی کوچیکتره الان ۴۵ سالو رد کرده! اصلا نمیتونم تصور کنم این از اون کوچیکتر بوده!

    . من امروز با وبسایتت آشنا شدم. تعدادی از مطالبت را خوندم و امیدوارم زمان داشته باشم ادامه مطالبت رو هم بخونم

  • لافکادیو ‌‌
  • پیری ای که اتفاقی باشه بخشی از طبیعته من میخوام انتخابی پیر بشم پسر...

    پاسخ:
    :))
    انتخابی گندش بزنن!
    عاشق شوووووو ور نه ...

    پاسخ:
    همین یه نسخه رو کم داشتیم که اینم پیچیده شد! ممنون :|
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">