دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

علایق

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

این روزها، در کنار بحث‌های متعدد (و نه تکراری!) درباره‌ی گرانی‌ها، دزدی‌ها، آقازاده‌ها و غیره، یک بحث دیگر هم کم کم دارد جان می‌گیرد و آن بحث نظام آموزشی است. از چند ماه قبل صفحه‌ی اینستاگرام آقای مجید حسینی (کلیک کنید) استاد دانشگاه تهران را دنبال می‌کردم و چون همیشه این دغدغه را داشتم، حرف‌های ایشان بسیار مورد علاقه‌ام است. البته نمیدانم چرا در تلوزیون تریبون دارند؟! یعنی ای کاش نداشتند تا بیشتر بهشان امیدوار باشیم! (بگذریم از این بحث.)

حرف‌های ایشان حول محورهایی نظیر: نه به کنکور، آموزش و پرورش استعداد محور و خلاقیت پرور، آموزش کارآمد به جای صرفا آکادمیک، آموزش مبتنی بر کارآفرینی، نه به تبعیض آموزشی، و غیره است که هرکدام جداگانه (و با هم) بسیار ارزشمند است‌. اخیرا گزارشی نیز در روزنامه‌ی فرهیختگان از تبعیض آموزشی و مدارس غیر انتفاعی سیاسی منتشر شد که سر و صدا کرد و این بحث‌ها را داغ تر هم کرد.

توصیه میکنم صفحه‌ی ایشان را دنبال کنید و حتی از استوری‌های پر تعدادش هم نگذرید و کمی حوصله به خرج بدهید.

یکی از این بحث‌ها، انتخاب رشته و مسیر تحصیل کردن (یا نکردن!) بر اساس علاقه است. بحث خیلی مفصلی است. این که آیا همه باید تحصیلات عالیه داشته باشند؟ و کسانی که می‌خواهند دانشگاه بروند رشته‌ی مناسب و نحوه‌ی تحصیل در آن رشته چگونه باید باشد و این که تکلیف علاقه این وسط چه می‌شود؟

 نکته‌ی اساسی این وسط این است که قرار نیست ما تکلیف علاقه‌مان را مشخص کنیم! بلکه این علاقه‌ی ما است که تکلیف ما را مشخص میکند!  نه این که همه چیز در علاقه خلاصه شود، اما همه چیز بر اساس علاقه است.

 راستش آدم از وقتی روزهای دانشجویی اش کم کم تمام می‌شود و باید وارد دنیای کار شود تازه بعد از بیست و چند سال درس خواندن کم کم به صرافت این می‌افتد که آیا من اصلا به این رشته یا کارهای مربوط به آن علاقه‌ای دارم؟ و البته این مسئله بیشتر برای کسانی که در رشته‌شان کار به راحتی پیدا نمی‌شود یا درآمد خوبی ندارد اتفاق می‌افتد. شاید این از خوش شانسی شان باشد! چون زودتر به این مسئله بر می‌خورند. یک دانشجوی پزشکی‌و دندان پزشکی غالبا ممکن است تا ۴۰ سالگی هم متوجه نشود به کارش علاقه ندارد. اما نقطه مشترک همه‌ی این موارد این است که این اتفاق دارد دیرتر از موعد خودش، یعنی قبل از ۱۸ یا حتی ۱۴ سالگی می‌افتد!

این ضعف نظام آموزشی در شناخت و (یا) پرورش علایق و استعدادهای ما است که جای بحث زیادی دارد. اما نکته‌ی جالب اینجا است که حالا هم بعد از ربع قرن و یا بیشتر(!) دوباره در تشخیص استعداد و علاقه‌مان دچار اشتباه می‌شویم.

دیشب یکی از دوستان بلاگر در صغحه اینستاگرامش سوالی پرسیده بود که اگر شغل یا تخصص فعلی‌تان را نداشتید دوست داشتید چکاره شوید؟ اکثر جوابها اینها بودند: کتابفروش، آشپز، نقاش، مزرعه دار، یانیست و...!

این نشان می‌دهد که خیلی از ماها هنوز فرق استعداد، علاقه و فانتزی را نمی‌دانیم! با هرکسی از این حرف بزنی که ما دنبال استعداد و علاقه‌هایمان نرفتیم، اکثریت مثال‌هایی از علاقه‌شان به زمینه‌های هنری می‌زنند. اما دید درستی از شغل ندارند و فرقی بین حرفه، علاقه مندی، سرگرمی و شغل قائل نیستند.

اگر ما به یک گلفروشی می‌رویم و فضای آنجا برایمان جذاب است و دوست نداریم از آنجا خارج شویم لزوما معنی‌اش این نیست که ما دوست داریم گل فروش باشیم. اما به غلط اینطور فکر می‌کنیم‌. در مورد بقیه موارد نیز همینطور است. اگر آخر هفته‌ها با دخترخاله خود به پخت شیرینی یا آشپزی می‌پردازی و خوش می‌گذرد، این پخت و پز سرگرمی تو است‌. اما این که به فکر خرید آرد و شکر باشی یا این که اصلا بتوانی از رستوران داری نان در بیاوری و مثل نصف رستوران ها ورشکسته نشوی چیز دیگری است! همینطور درمورد موسیقی، نقاشی و...

اگر از یک جمعیت کثیر این سوال را بپرسی، کمتر کسی می‌گوید دوست داشتم یک مغازه بلبرینگ فروشی داشته باشم؛ دوست داشم کابینت ساز باشم؛ دوست داشتم کارگاه تولید چسب و مواد شیمیایی داشته باشم‌؛ دوست داشتم آزمایشگاه آب و خاک داشته باشم و...

در واقع گستره‌ی انتخاب‌های ما محدود است به مشاغل فانتزی. علاقه و استعدادبرای ما یادآور مسائل ورزشی و هنری است.

 این ایراد آموزش و پرورش است اما ما اگر بخواهیم مسیرمان را در بیست و چند سالگی به سمت استعداد و علاقه مان کج کنیم اما باز مسیر را اشتباهی تشخیص دهیم دیگر خیلی غم انگیز است!

پی نوشت: البته این که سبک زندگی ما بالاجبار اینگونه تنظبم شده است که باید ساعات بیش از حدی را به کار اختصاص دهیم تا هشتمان گرو نُه‌مان نباشد هم خیلی موثر است. در واقع ما وقت رسیدن به عشق و علاقه ها و سرگرمی‌هایمان را نداریم و این برایمان ایجاد عقده می‌کند و این باعث اشتباهمان در تشخیص می‌شود‌. و فکر میکنیم برای پرداختن به هر چیزی باید شغلمان همان باشد! البته این سکه یک روی دیگر هم دارد و آن این است که شغلی که هیچ علاقه ای به آن نداریم را انتخاب می‌کنیم و می‌گوییم در کنارش با پرداختن به علاقه‌هایمان جبران می‌کنیم! که این به مراتب بدتر است!

پی نوشت دوم: اینجا کسی اطلاعات و حوصله‌اش را دارد فرق career, hobby, vocation, interest, passion و غیره را توضیح دهد؟ ترجمه ی صرف نه، توضیح!


با تشکر از حوصله تان (البته اگر حوصله کرده باشید و مطلب را خوانده باشبد!)

  • مصطفا موسوی

نظرات (۹)

دوست بلاگر منظورش من بودم بچه ها :)))

پست خوبی بود ممنون، مخصوصا که از من هم یاد کردی :)))

آره واسه خودمم جالب بود همه می خواستن کتاب فروش بشن! اما من منظورم شغلی غیر از اون چیزی که دارن بود.


پاسخ:
بله بله شخص شخیص خودشه! حوصله م نشد لینک بدم ببخشید :))
همون فرق علاقه و فانتزیه. اگر به این انتخابا لاشه از گشنگی میمیریم! نه کسی چیزی میکاره نه گاو و گوسفندی نه خدمات بهداشت و درمانی نه مکانیک و نجار و جوشکاری! یه مشت هنرمند فرهیخته و باکلاس جمع نیشیم کشور تشکیل میدیم:))
این کلمه ها هم خب مشخصن از همون معنیش به نظرم.
passion از interest بالاتره، چون منظورش شور و عشق و علاقه ی خیلی بالاست. interest  بیشتر خوش اومدن عادی از یه چیزه.

hobby یعنی سرگرمی. مثل جدول حل کردن. یا تماشای فیلم یا بازی کردن و ورزش کردن.

 vocation کاری هست که خودت با میل و رغب دوست داری بری انجامش بدی؛ اما career صرفا شغله، چیزی که ازش پول درمیاری. شغلی که توش میتونی ارتقای درجه بدی توش و پیشرفت کنی.
پاسخ:
ممنونم
و خیلی مهمه که به تفاوت اینا دقت کنیم!
اتفاقا منم چند وقتیه دارم مصاحبه های دکتر حسینی رو دنبال میکنم اولش توی برنامه ی کاردان ها دیدمش و بعد دو جلسه مفصل توی حالا خورشید صحبت کرد. خیلی قبول دارم حرف هاشو. داره با دلیل و مدرک حرف میزنه و حرف هاش رو هوا نیست. ولی برای رسیدن به چیزی که ایشون ترسیم میکنن باید نه تنها مملکت رو بلکه آدم های این مملکت رو بکوبیم و از نو بسازیم. من فیلم صحبت هاشون رو ضبط کردم و تصمیم دارم توی کلاس برای بچه ها پخش کنم یا برای جلسه انجمن اولیا باز کنم ببینن.
خیلی دلم میخواد به این سستم مرده یه تکونی بدم حتی اگه کوچیک.
من تا تهش رو خوندم ممنون :)
پاسخ:
الان هدف رسبدن به چیزی که ایشون میگه نیست، بلکه حرکت کردن به سمت چیزی که ایشون میگه هستش! که شدنیه به هرحال. نمیشه هیچ کاری نکرد که!
ممنونم :)
  • ملکه بانو
  • یکی از موانع که به وضوح در اطرافیان و شاگردانم دیدم، پدر و مادرن که به نظر خودشان! برای صلاح فرزندشان مانع از ادامه رشته/شغل مورد علاقه فرزند می شوند
    پاسخ:
    میخوان فرزندشون به آرزوی اونا برسه!
    من هم این شخص رو خیلی دوست دارم و در اینستاگرام دنبالشون میکنم. اما به نظرم این بنده خدا قصدش تغییره ولی خب دست تنهاست هیچ کاری نمی تونه از پیش ببره. 

    چون برای اینکه بتونی تغییر و تحول عظیمی بدی باید از خودی ها باشی که منافع یکسری رو تامین کنی تا بهت توجه کنن و اجازه بدین تغییراتی اعمال کنی. 

    به نظرم ما مردم باید از این شخص یا اشخاص حمایت کنیم تا صداشون به همه برسه و آگاهی مردم بالا بره تا بتونن تصمیمات درستی اتخاذ کنند. 
    پاسخ:
    دقیقا و کاملا همه ی مسئله سر همین "آگاهی" هستش.
    واقعا برای ما مردم زشته هنوز بعد از ۴۰ سال وعده‌ی نامزدهای انتخاباتی چیزایی مثل یارانه، آزادی حجاب و کنسرت و امثالهم باشه! مردم ما باید دغدغه هاشون عمیق تر بشه و اگه امثال آقای حسینی بتونن فقط همین آگاه سازی رو داشته باشن رسالتشون رو انجام دادن
  • بانوچـ ـه
  • تأمل برانگیز بود. اینکه بتونیم واقعیت رو از فانتزی تشخیص بدیم.
    پاسخ:
    سخته مخصوصا که هیچ آموزشی براش ندیدیم
    این پست خیلی درسته. اما یک بخشش باید کامل‌تر بشه و با حالت فعلیش مشکل دارم.
    یه حرفی رو احتمالا همه شنیدیم که میگه "کار کن که زندگی کنی، نه اینکه زندگی کنی که کار کنی". بنظر من درست‌تر از این،‌اینه: "من با کارم زندگی می‌کنم!"
    حالا برسیم به اون بخش علاقه به آشپزی و شیرینی‌پزی که باهاش مشکل دارم. اول اینکه تعمیم اون موضوع به نقاشی و موسیقی اشتباهه؛ چون خب ذات هنر بر درامد کمتره. اما برای بخش اول این پاراگراف هم باید بگم که خیلی وقت‌ها این علاقه می‌تونه انگیزه خوبی باشه برای کار؛‌ اما چون پول درآوردن رو بلد نیستیم یک برداشت اشتباهی میشه که انگار ما برای این کار نیستیم. در صورتی که پول درآوردن یک علم دیگه‌ایه. و یک چیز بزرگ‌تر اینکه شخصا معیار من برای کار خوب صرفا "درامد خوب" نیست که برای رستوران عنوانش کردی.

    پیشنهادمم اینه که اگر نمیدونیم چه کنیم تا می‌شه از سن کمتر شروع به تجربه کردن کنیم و از تجربه کردن نترسیم. بالاخره یک جا می‌رسیم به نقطه طلاقی با راه آرزوهامون. و تجربه من میگه که اگر واقعا پی آرزومون بگردیم و به‌خاطرش هزارجور تجربه رو زندگی کنیم بازم هیچوقت دیر نمیشه.

    آقا ما خیلی جسارت کردیما :))
    پاسخ:
    اولا ذات هنر بر درآمد کمتر نیست! ثانیا آشپزی رو به مثلا نقاشی تعمیم ندادم. بلکه درمورد جفتشون از منظری که مورد نظرم بود قضاوت مشابه کردم چون هرکدوم جداگونه یه هنره! 
    درمورد بحث درآمد که میگی، ببین ما توی زندگی به خیلی چیزا علاقه داریم اما در همه شون استعداد نداریم! یا حداقل استعداد یکسانی نداریم. درمورد این که پول درآوردن یه علم دیگه ست حرفتو قبول دارم.  باید جداگونه درمورد اونم آموزش ببینیم. هرچند درمورد همونم به طور ذاتی ممکنه من از هنر مهندسیم بتونم پول در بیارم اما از هنر خطاطی م نه!
    اما اون چیز بزرگتر که میگی معیارت برای شغل خوب صرفا درآمد خوب نیست حرف درستیه اما از این حرف درست نتیجه ی اشتباهی گرفتی. معیار منم "صرفا" این نیست اما "حتما" هست! یعنی خیلی از معیارای دیگه و حتی مهم تر هم ممکنه باشن اما این یه شرط "لازم"هست.مثال میزنم: شما برای این که  خوب تنیس بازی کنی باید حتما راکت داشته باشی. خیلی معیارای مهم تری هستن برای خوب تنیس بازی کردن اما اولین شرط اینه که راکت داشته باشی! درمورد کار هم همینه. تو بی نهایت عاشق آشپزی باش و بی نهایت دستپختت خوب باشه. اگه رستوران بزنی و نتونی سر برج حقوق کارکناتو بدی و نون ببری خونه شکست خوردی.
    درمورد بند آخرت هم موافقم. و یه مسئله ای که من توی این پست دنبال مطرح کردنش بودم تشخیص درست علاقه و اشتباه نگرفتنش با چیزای دیگه بود که گفتم.
    خلاصه که آره خیلی جسارت کردی! بار آخرت باشه :))
    درمورد موسیقی گفتم بازش نکنم موضوع رو، پرت می‌کرد ذهن رو
    الان با توجه به شرایطی که توی ایران و حتی جهان پیش اومده هنرمند موسیقی بودن تاوان‌های زیادی داره از جمله درامد کم. بخاطر وجود بازاری که ناخودآگاه رفت سمت پذیرش موسیقی کم‌ارزش‌تر و عملا هنرپیشگی یا بی‌هنری بیشتر خریدار داره. بخاطر همین میگم ذات هنر بر درامد کمتره

    ببین بنظر من استعداد رو باید با تجربه به دست آورد. علاقه هم خب رکن جدانشدنیشه. یعنی اینو باید باور کنیم که افراد کمی در جهان بودن و هستن که یهو کاملا دست گذاشته باشن روی استعدادشون. پس تجربه احتمالا راه کارساز تریه تا بشه به شناخت رسید.

    ببین من بازم می‌گم، پول دراوردن هر از شغلی، تاکید می‌کنم هر شغلی، علم جدایی داره. واقعا پول دراوردن دغدغه اصلی نیست. مهم اون کاریه که وقتی انجامش می‌دی متوجه زمان نشی. بعد که پیداش کردی میتونی به پولش هم فکر کنی و در اون مورد هم بخونی تا بتونی پول در بیاری. بعد الان یه چیز جدایی از پستت گفتی. آخرهفته با دخترخاله آشپزی کردن و خوش گذشتن خیلی تفاوت داره با آشپز ماهری بودن و رستوران زدن و صاحب رستورانی که از پس حقوق کارگرش برنمیاد.

    در مورد بند آخر کامنتت هم خب گفتم، باید علاقه رو تبدیل به تجربه کرد. اونجاست که دیگه جایی برای این حرف‌ها نمیمونه و نیازی به توضیه نیست. خود فرد متوجه میشه میتونه ادامه بده یا نه. اصلا شاید منظورت از این پست این بوده که علاقه‌ها رو سخت به تجربه تبدیل کنیم، که خب با نظر من در تضاده.
    پاسخ:
    من با تجربه کردن مخالف نیستم و قبولش هم دارم. اما عمر آدم محدوده و جدای از این که باید به قول تو از سن کمتری تجربه کردن رو شروع کنیم، باید توی انتخاب میزان و عمق تجربه کردن وسواس بیشتری داشته باشیم.  ( همین عمر محدود و علاوه بر اون مشکلات مالی معیشتی و البته سن بالایی که متاسفانه ماها شروع میکنیم به تجربه کردن همه مزید بر علت میشن)
    مرز باریکیه بین تجربه کردن چیزای مختلف با از این شاخه به اون شاخه پریدن. که اولی خوبه و دومی بد.
    ...مرز باریکیه بین تجربه کردن چیزای مختلف و از این شاخه به اون شاخه پریدن...دغدغه ای که همیشه داشتم که دچار دومی نشده باشم...
    پاسخ:
    سکرت گاردن یکی از آهنگای مورد علاقه ی منه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">