دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

یخ بندان

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

در ادامه پروژه آبرسانی عازم تهران شدم برای خرید اتصالات. شنبه ظهر از تصمیم تا حرکتم به سمت تهران یک ساعت هم نشد. اتوبوس ساعت ۱:۰۰ راه افتاد به سمت شیراز و  ساعت ۵ عصر از شیراز راه افتاد به سمت تهران. ساات ۴:۳۰ صبح بود که با زنگ گوشی ام بیدار شدم. خانواده بودند که از شنیدن خبر واژگونی اتوبوس شیراز تهران و کشته شدن چند نفر ترسیده بودن و آنقدر زنگ زده بودن تا بالاخره من برداشتم. بعد از مکالمه متوجه شدم اتوبوس ایستاده. فکر کردم از توقف های معمول عوارضی و . ... هست. اما تا ساعت ۹ و نیم صبح همچنان وضعیت همان بود. به علت بارش برف همه‌ی راه‌های ارتباطی بین قم و تهران مسدود بود. وقتی دیگر آب پاکی را روی دستمان ریختند که حالا حالا ها راه باز نمیشود، اتوبوس نزدیک عوارضی کنار یک رستوران پارک کرد. صبحانه را همانجا خوردیم. همانجا نشستیم و گوشی‌هایمان را شارژ کردیم و کم کم گرم شدیم و سرگرم گوشی‌هایمان. کم کم آماده می‌شدیم برای ناهار سفارش دادن که یکی از مسافران پیشنهاد داد با قطار برویم. من مخالفت کردم و گفتم قطار توی روز عادی هم انقدر یهویی نمیشود چه برسد با حالا که همه هجوم می آورند. اما راننده اتوبوس آنقدر در گوش همه خواند که متقاعدشان کرد.

همه که می‌گویم یعنی ۱۰ نفر مسافر که سه تای آن‌ها خانم بودند. بقیه هم نسبتا جوان (بین ۲۰ تا ۳۰ سال) و یک آقای ۴۵ ساله که استاد دانشگاه بود. پسرها را نصفه و نیمه می‌شناختم. یکیشان زمانی هه م‌کلاسی ام بود. خانم ها هم یکی‌شان دختر یکی از ناظم‌ها ای دوره مدرسه‌ام بود که خودش هم معلم بود. دو خانم دیگر همشهری ما نبودند. یک مادر و دختر بودند اهل گرگان که برای گشت و گذار به جنوب کشور آمده بودند. این اطلاعات و کلی داستان زندگی هرکدام از اعضا را در خلال همان معطلی‌مان کم کم دستگیرمان شد.

کجا بودم؟ آهان؛ راننده اتوبوس بچه ها را متقاعد کرد که با قطار بروند به نفعشان است. بعد هم شماره دو سه نفر را گرفت که اگر از این طرف راه باز شد خبر بدهد.  ما هم ده نفری با دو تاکسی رفتیم راه‌آهن تا به قطار ساعت دو برسیم. همانطوری که پیش بینی میشد سیل جمعیت بدون بلیط هم آنجا بودند. ما ذره ذره توی جمعیت لولیدیم و پیش رفتیم تا به جلوی درب جایگاه رسیدیم. دست آورد خوبی بود اما ناگهان بدون این که قطار آمده باشد سرباز درب جایگاه را باز کرد و همه به راحتی وارد جایگاه شدند و  دست آورد ما به هیچ شد. مخصوصا وقتی چند دقیقه بعدش بلند گوی ایستگاه که منتظر بودیم بگوید برای امروز قطار فوق العاده میگذارند، اعلام کرد همان قطار ساعت دو هم با سه ساعت تاخیر حرکت میکند. این هم از بخت بلند ما است که تحت حکومت مسئولیتی باشیم که برف در زمستان را بحران می‌دانند و از آن فافلگیر می‌شوند!

من در همان حالی که داشتم (مطابق یک عادت بد قدیمی) میگفتم دیدید گفتم، این را هم اضافه می‌کردم که راننده اتوبوس را به حال خود نگذارید و مرتب زنگ بزنید که اگر راه باز شد برویم. هنوز نطق من تمام نشده بود راننده اتوبوس زنگ زد که راه باز شده و من رفتم! یعنی راننده‌ای که خیر سرمان همشهریان بود، هم شهریانش را هزار کیلومتر دور از وطن توی یخ بندان و وسط راه ول کرد و رفت! نه تعهدی، نه شرمی، نه ترسی از عواقب کارش... آن هم وقتی سه زن تنها هم بینمان بود! این هم از بخت بد ماست که باید با جنین انسان(؟)هایی سر و  گله بزنیم. خلاصه بعد از کمی بد و بیراه گفتن به راننده دوباره تاکسی گرفتیم و  رفتیم سمت جاده. وقتی رفتیم دیدیم دوباره راه را بسته اند!

دیگر داشت عصر می‌شد و هوا خیلی سرد شده بود. بعد از این که ایده‌ی دربستی گرفتن و از راه ورامین رفتن را با بدبختی از سر دوستان انداختم، تصمیم بر این شد که سوار یکی از همان اتوبوس های در راه مانده شویم تا حداقل جایمان گرم باشد!

خوشبختانه به محض سوار شدن ما راه باز شد. ساعت ۴:۳۰ بود و ۱۲ ساعت توی قم معطل شده بودیم. راه هم که باز شد اوایلش خوب بود اما اواسط راه تقریبا با سرعت یک عابر پیاده در جاده‌ی یخ زده عبور می‌کردیم و به جان مسئولین دعا می‌کردیم! ساعت ۸ رسیدیم ترمینال جنوب. حدود ۳۱ ساعت توی راه بودیم. دیگر از خستگی چشممان جایی را نمی‌دید!

تنها نکته‌ی مثبت این وسط گروه خوب و هم‌دلی بود که داشتیم. البته یکی را که زیاد نمی‌شناختیم توی ایستگاه قطار گم کردیم و موقع حرکت دوباره به سمت جاده از گروه جا ماند. دو تا از بچه های گروه مربی و شاگرد بودند. رشته شان ورزش های زورخانه ای بود و عازم مسابقات بودند. البته اوایل راه ده دوازده تا شاگرد نوجوانشان هم با ما بودند که آباده پیاده شدند (به دلیل تعویق مسابقه) و این دو نفر به نمایندگی از گروهشان عازم مراسم قرعه کشی بودند که البته نرسیدند! یکی از بچه ها که زمانی هم کلاسی‌ام بود توی تهران کار و زندگی میکرد و آن یکی بعد از فوق لیسانس یه رشته ی دیگر تازه داشت به دانشگاه افسری می‌ربت تا پلیس شود. دختر ناظم قدیمی‌مان معلم حق التدریسی بود و  برای اخذ مدرک تحصیلی اش عازم تهران بود. آن یکی استاد دانشگاه هم که دو تا دکتری داشت وهوشبری و امثالهم درس می‌داد، قراردادی بود میگفت دانشگاه آزاد خلوت شده و برای پر کردن موظفی مجبور است شهر های اطراف را هم برود. آن مادر و  دختر گیلانی پدر خانواده را سه سال پیش از دست داده بودند و کارشان تدریس در نهضت سواد آموزی و بازی در تیاتر بود. می‌گفت شش ماه مثل موش و گربه دنبال زن‌های خانه دار بی‌سواد می‌دویم تا باسوادش کنیم که اگر قبول شود ۴۸۰ تومان نصیبمان شود. دوره‌ی شش ماهه‌ی قبلی دوتا کیس داشتم که یکی‌شان روز آخر سر امتحان هم نیامد و گفت شوهرم نمی‌گذارد!

با آن ده همسفر کلی از این قصه‌های ریز و درشت گفتیم و شنیدیم آن روز. بعد هم هرکسی راهش را کشید و رفت سمت سرنوشتش. منهم رفتم سراغ معامله‌ای که چون پول نقد نیست هنوز جوش نخورده‌ است!

سرتات را درد آوردم! ببخشید.

  • مصطفا موسوی

یخ بندان

نظرات (۷)

بنده خدا.......
منظورم شمایی
پاسخ:
بندگان خدا!
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • راننده اتوبوس O_0

    پاسخ:
    عاشقش شدم اصلا!
  • همطاف یلنیـــز
  • سلام سلام
    خُب نمونه لوله 3 هم اینچنین گذشت
    ...
    سفر پرماجرایی بود و پر قصه.
    برقرار بمانید و راضی

    پاسخ:
    خیلی ممنونم :)
    آره میشد عنوانو هم در همون راستا قید کنم
    اووووپس
    بندگان خدا
    پاسخ:
    والا !
  • محسن رجب پور
  • سلام
    مرور سفرنامه ات چه لسانی و چه کتبی برایم لذت بخش بود!
    پاسخ:
    چه لذتی برادر من؟ از رنج ما کیف میکنی هان؟! ؛-)
    اوووو چه روووز سختیو پشت سرگذاشتین!!!😲
    بازم خسته نباااشی دلاااور..
    پاسخ:
    روز نبود، یوم الله بر ود!
    شبیه سریال های تی وی این وسط یه پاراگراف رو هم تکراری گذاشته بودینا نگین نفهمیدن:)
    دیگه اینجا تنها جایی از دنیاست که مسولان ستاد بحران موقع برف زمستانی هم غافلگیر میشن!
    سفر سلامت و معامله پر سود ان شالله
    پاسخ:
    تنظیمات به هم خورده بود. قاعدتا باید مطلب قبل از ادامه مطلب توی ادامه کطلب نیاد! البته الان رفتم تنظیماتشو درست کردم.
    ممنونم :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">