دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۳۶ مطلب با موضوع «چامه (شعر ها)» ثبت شده است

شب ها که می آیند آن مژگان آهویت به هم

با من بباف این خواب را مانند گیسویت به هم


شاید دوباره یاد من افتادی و غمگین شدی

شاید گره خوردند باز آغوش و زانویت به هم


شاید دلت قاضی شود، بی کفه های منطقی

شاید خورَد یک آن تعادل در ترازویت به هم


باید قدم زد قصه را از کوچه‌های خلوتش

تا سایش آرام بازویم، وَ بازویت، به هم


غم آبرویش می رود از دست، یک ساعت اگر

دست من و دستت رسد مانند ابرویت به هم


خلوت ترین جای جهان کو؟ تا شود نزدیک تر

لب‌های گستاخ من و لب‌های کم رویت به هم!



پی نوشت۱:

وقت هم آغوشی بگو با این زبان تاپ تاپ

این سینه های بی قرار آیا چه می‌گوید به هم؟


پی نوشت ۲: عنوان از حسین صفا است

  • مصطفا موسوی
امروز تمام کتاب تعبیر خواب ابن سیرین را خواندم.
کلی نقشه کشیدم و طراحی کردم.
امشب می‌خواهم خوابی ببینم که بی برو برگرد تعبیرش تو باشی.

پی نوشت: عنوان همان متن است که شعر شده. کدام را می پسندید؟
  • مصطفا موسوی

امروز پای تلفن داشتم به مادرم می‌گفتم « بعضی موقع‌آ دلُم میخا برم استعفاا بدم اَ ای کارو. اَ ای خوابگا. ۱۹ سالُم بوده رفتم. الان ۲۶ سالُمه. دلُم میخا بیام همونجا دنبال کار بگردم. بِلخَره هیشکی اَ گشنه‌ای نمرده. یِی کاری جور میشه. دلُم میخا برگردم خونه.»

منتظر بودم بگوید نه مادر. بچسب به کارت. باید پیشرفت کنی و...

اما گفت: «نمیدونم چی بگم. راسّش منم بعضی وقتا به همی فک میکنم مامان!»

انگار دیگر مادرم هم خسته شده ست.


بیا پیشُم بمون امشو

برَم دشتی بوخون امشو

صداتِ میشنوم، میرم

برَت از دور می‌میرم

برِی گرمیِ مهمونیت

برِی یِی بوس پیشونیت

چُییِ داغِ هل دارت

چیشای تا صبح بیدارت

گره تو کارُم افتاده

باید برداری سجاده

مامان. فکرُم پریشونه

دلُم کرده هوایْ خونه

یه عمری بی تو سر کردم

دلُم میخاد که برگردم


  • مصطفا موسوی

مرا، عشق من،

دوباره صدا بزن.

دوباره مرا «عشق من» صدا بزن!

  • مصطفا موسوی


جنگ اگر با لب و دهن باشد

با حریفی که یار من باشد

برد اگر کوچک است حرفی نیست

باخت باید کمر شکن باشد!


اردیبهشت ۹۶


پی‌نوشت: چرا اینجا خلوت تر از همیشه است؟


  • مصطفا موسوی

هر کار میکنم

دستم «نمی‌رسد»

دستم برای چیدنش یک عمر «کال» بود...


۲۰ فروردین ۹۶

  • مصطفا موسوی

دیشب با یک خواب قلابی موهای کلافه ات را بافتم...

  • مصطفا موسوی

معشوق مغرور من

کاش می‌شد بیایی

و یک بار دیگر

با هم سرِ این میز

درباره‌ی عشق

سکوت کنیم...


۲۷ بهمن ۹۵

  • مصطفا موسوی

قهر تو...می‌کند چه ها با من!

می‌شود مثل مرغ سرکَنده

قلب من لحظه‌ای بیاساید؟


توی قلبم دوباره می‌شویند

گاه باخشم و گاه با اکراه

رخت‌های جُذامیان شاید


در سرم یک نفر عزادار است

از صداهای شیونش تا صبح

خواب در چشم من نمی آید:


زنِ شو مرده‌ی جوانی که

ناخنش را به سنگ می‌ساید

صورتش را به چنگ می‌ساید


۱ آذر ۹۵


ایده از اینجا

  • مصطفا موسوی

مرا هزار امید است و هر هزار «تهی»


*عنوان از سیمین بهبهانی

  • مصطفا موسوی