دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام: @delestoon

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۵۲ مطلب با موضوع «دیدگاه (افاضات و اظهار نظرها)» ثبت شده است

زیاد نمی‌خواهم لِفتش دهم. در پست قبل از اتفاقات کوچکی گفتم که به صورت تصادفی می‌توانست بر اتفاقات بزرگی تأثیر بگذارد.

حال می‌خواهم بگویم زندگی یک انسان، حتی اگر از دید خودش بی اهمیت و بی‌ثمر باشد، دست کم مثل اتفاق کوچکی است که اندازه‌ی یک خرابی چرخ دوچرخه یا یک آدرس پرسیدنِ عابری ناشناس می‌تواند چنان اتفاقات بزرگی را رقم بزند که فکرش را هم نمی‌توان کرد!

وقتی در فیلم It's a wonderful life آن مرد دیگر از همه جا برید و حس کرد ثمره‌ی عمرش به باد رفته و یک عمر بیهوده زندگی کرده، هیچ چیز نمی‌توانست زیباتر از این باشد که به او نشان داده شد که اگر تو ابداً در دنیا نبودی، اصلا شاید سرنوشت جهانی عوض می‌شد. و این را آنقدر زیبا نشان دادند که اصلا حس نمی‌کردی اغراق و خیال‌پردازی است.

اما این را هم باید بگویم که زندگی یک انسان یک اتفاق نیست؛ و مثل آن مثال‌ها، تصادفی غیر قابل کنترل و غیر قابل برنامه ریزی هم نیست. زندگی هر انسان اتفاقی ممتد و جاری است که هر لحظه خود انسان می‌تواند آن را هرجور بخواهد تغییر دهد. و این اتفاقات کوچک می‌تواند اتفاقت مهمی را، مستقیم یا حتی خیلی غیر مستقیم تحت تأثیر قرار دهد. پس هر انسانی می‌تواند اتفاقات بزرگی را رقم بزند و دنیا مگر چیست؟ مجموعه‌ای از این اتفاقات. هر انسان می‌تواند جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. بی آن که این مسئله خیال پردازی باشد!

پر حرفی کردم. همین‌ها را می‌خواستم بگویم. همین که هر کدام از ما یک قطعه از خرپاهایی هستیم که یک‌سازه‌ی بزرگ، مثل همین برج ایفل زیبا را تشکیل داده‌ایم. مبادا روزی دیوانگی کنیم و با خود بگوییم:«ای بابا میلیون‌ها قطعه‌ی ریز و درشت! من نباشم که کسی کک‌اش نمی‌گزد.»

دنیا یک سازه‌ی خرپایی بزرگ و زیبا است و زندگی هرکدام از ما یکی از تکه‌های آن است. تکه‌هایی که، زندگی‌هایی که همه در کنار هم معنی پیدا می‌کنند. عجب زندگی شگفت انگیزی!


  • مصطفی موسوی

از سنین خیلی پایین، شاید ده دوازده سالگی بدون این که بدانم به چیزی شبیه به اثر پروانه‌ای اعتقاد داشتم. یعنی معتقد بودم اگر یکی از اتفاقات دنیا را حذف کنیم دیگر نمی‌توانیم سایر اتفاقات را با همان شکل و فقط بدون آن اتفاق بررسی کنیم. مثلا وقتی کسی می گفت «حالم گرفته است که همین اول تابستان باید معطل دوچرخه ساز بمانم که تاب چرخ عقب را بگیرد و نمی‌توانم بازی کنم» پیش خودم می‌گفتم از کجا معلوم اگر دوچرخه ات درست بود از همان اول امتحانات که کلاس‌ها تعطیل بود سرگرم دوچرخه سواری نمی‌شدی و الان به خاطر تجدیدی‌ها اوقاتت تلخ تر نبود؟ و شاید اصلا همان تجدیدی باعث می‌شد یک سال عقب بمانی و سال آینده مجبور شوی مدرسه ات را عوض کنی و... البته اینها را به او نمی‌گفتم. شاید قبول نمی‌کرد. اما خودم به این دیدگاه خیلی باور دلشتم که حتی کوچکترین اتفاق هم می‌تواند روی بزرگترین اتفاقات اثر بگذارد. اگر بخواهم باز هم مثال بزنم، فرض کنید شما درحال حرکت به سمت سرویس هستید. یک نفر از شما آدرسی می‌پرسد و تا به او توضیح بدهید دیرتان شده و سرویس رفته.سوار تاکسی می‌شوید. در آنجا با کسی که دارد روی یک استارت-آپ جالب کار می‌کند و بعد از کمی حرف زدن به شما پیشنهاد همکاری می‌دهد که بعد از دو سه سال از دل آن یک شرکت بزرگ بیرون می‌آید. البته این‌ها خیال‌پردازی است. خیال‌پردازی‌هایی که بارها در واقعیت اتفاق افتاده. 
همچنین ممکن است جا ماندن شما از سرویس باعث شود راننده در جای خالی‌تان مسافری سوار کند. مسافری که شب قبلش شب‌کار بوده و تازه دارد به خانه می‌رود و اتفاقا سخت ترین شبِ کاری‌اش بوده و بسیار خسته و عصبانی است و اگر تا چند دقیقه‌ی دیگر توی آن سرما وسیله هم گیرش نمی‌آمد آن عصبانیت به اوج می‌رسید شاید همان روز قید شغلش را می‌زد و کلا مسیر زندگی‌اش،حالا به هر سَمتی، عوض می‌شد. البته این هم شاید خیال‌پردازی باشد. اما همه می‌دانیم که محتمل است.
یک آدرس پرسیدن ساده! که شاید هیچ کدام از شما چند نفر دیگر هرگز آن سوال کننده را نبینید. اتفاق کوچکی بود. اما همه‌ی اتفاق‌های بعدش اتفاق‌های بزرگی هستند. این‌ها مثل این می‌مانند که مورچه‌ها قابلیت رهبری فیل‌ها را داشته باشند!
ادامه دارد...

  • مصطفی موسوی

خیلی از ماها دست کم یک بار کسانی را که پول دوا دکتر و خورد و‌خوراکشان را ندارند اما گوشی اَپل در دست گرفته اند را مسخره کرده‌ایم. نگویید نه که باورم نمی‌شود!

از طرفی خیلی‌هایمان شنیده‌ایم که ناصرالدین شاه با آن وضع مردمش چطور رفت فرنگ و از آنجا چه آورد!

خواستم تبریک بگویم که یک ناصرالدین شاه عاقل دیگر این بار برایمان اِیرباس خریده است که دل مردمش را شاد کند. بوس هوایی (ایر بوس) به لپ های او که انقدر خوب است. آخر مردم جامعه از سفر بدون ایرباس خسته شده بودند!

البته فی المثل ما مخالف خریدن گوشی اپل نیستیم منتهی گوشی اپل خریدن با شکم گرسنه فقط برای خودنمایی نوبر است!

حالا لطف بفرمایید و همه با هم دست بزنید و بخوانید: ایرباس چقد قشنگه، ایشالا مبارکش باد. ایران خوش آب و رنگه ایشالا مبارکش باد...

  • مصطفی موسوی

می دانم همین که ببینید موضوع این نوشته درمورد اتفاقات اخیر، یعنی بحث کارتن خواب ها و گورخواب ها و... است حوصله تان سر می رود. اما نتوانستم چیزی نگویم. راستش تعجب کردم که مردم این همه ناراحت گورخواب ها شدند. چون اینها یک شبه گورخواب نشدند. حداقل اول کارتن خواب بودند و خب گور که خیلی از کارتن بهتر است. حالا چون اسمش گور است شلوغش نکنید!

راستی بزرگمهر حسین پور و همسرشان با مطالعاتی که داشتند معتقدند باید اینها را عقیم کنیم. چون اینها ژن شان ضعیف است و باید حذف شوند. آخ خدای من چقدر روشن فکر^_^. چرا این به فکر خود خدا نرسیده بود؟! آخر خدا هم انقدر بی مطالعه؟!

حالا واقعا چرا اینهمه کارتن خواب؟

شما فکر کنید با اعضای خانواده تصمیم می گیرید خانه را تمیز کنید. کلی تلاش می کنید، دست و بالتان خاکی و شاید زخمی می شود، خسته می شوید و ... بعد می نشینید توی خانه می بینید خانه تان از قبل از آن تصمیم کثیف تر شده است! داستان ما و انقلابمان هم همین است. این همه سختی و بدبختی کشیدیم و اینهمه کس و کارمان کشته شدند و این همه خون دل خوردیم که انقلابی که آن را انقلاب مستضعفین نامیدیم سر بگیرد، اما حالا که نگاه می کنیم می بینیم مستضعفینمان هم بیشتر شده اند و هم مستضعف تر. مشکل هم از جایی شروع شد که مایی که اول دست به دست هم دادیم و انقلاب کردیم از میانه ی راه دست یکدیگر را ول کردیم و هر کسی کیسه ی خودش را چسبید. حالا آن هر کسی می تواند مقام مسئولی که حقوق کلان می گیرد تا فقط حرف بزند باشد، می تواند ثروتمندی که به جای دردسر تولید، شیرینی واردات را تجربه می کند، یا من و شمایی که بی توجه به دور و برمان، و دور و بری هایمان فقط کار می کنیم که مال دنیا را جمع کنیم و خانه و ماشین و مبل و کوفت و زهرمار بخریم.

ما متهمیم. وقتی هفته ای هفت روز برنج و گوشت می خوریم و بعد می نالیم که حقوقمان کم است و نمی توانیم به کسی کمک کنیم متهمیم. وقتی هرسال رخت و لباس و دکور و هرچیز دیگری که زورمان برسد را نو می کنیم متهمیم. وقتی در تهران 300هزار و خورده ای (نزدیک به 400 هزار) خانه ی خالی هست متهمیم. ما متهمان خرده پا فردا مسئول می شویم. هر مبلغی روی حکم کارگزینی و فیش حقوقی مان بزنند را با کمال میل می گیریم (اگر چانه نزنیم و لابی نکنیم که بیشتر شود). همه اش را هم خرج همان چیزهایی می کنیم که از زمان غیر مسئولی مان عادت داشتیم. و مردم برایمان انقدر بی ارزش می شوند که خود را متهم هم نمی دانیم! اگر هم مسئول نشویم می شویم یک آدم معمولی که همه چیز را از چشم مسئولین می بیند و خودش را هیچ کاره می داند.

در هر صورت ما تبرئه می شویم. به به تبرئه شدن چقدر خوب است ^_^

  • مصطفی موسوی
دلسوزی خواهرانه شان گاهی محبت خاله خرسه است. چند وقت پیش یکی از خواهرهایم یکی از دوستانش را برای من زیر نظر گرفته بود! وقتی به من گفت فقط خندیدم. که خب ناراحت شد! چند وقتی گذشت. با همان دوستش به چنان اختلافی خورد که بیا و ببین. کلا قطع رابطه کرد. می گفت خیلی بی معرفت است! گفتم تو که می خواستی زن داداشت بشه. گفت خفه شو!
خواهران دلسوز همین اند. باید دلسوزی شان را قبول کنی و مته به خشخاش نگذاری. و در عین حال زیاد هم جدی نگیری! بعد از آن مورد دو نفر دیگر را هم پیشنهاد داده. که البته بار آخر گفتم من حالا حالاها قصد بدبخت کردن کسی را ندارم. مخصوصا دوست و رفیق های تو را. که خب باز هم ناراحت شد. هنوز هم ناراحت است!

#زن از نگاه من 2
  • مصطفی موسوی

الفبای دوستی عجیب سهل و‌ممتنع است. آدم گاهی انقدر خودخواه می‌شود که باور کردنش سخت است. زخم زبان زدن دل آدم را خنک می‌کند اما دل دوست را آتش می‌زند. هرجا حس کردید حق با شماست و حس کردید پذیرفته حق با شماست دیگر به تازیدن ادامه ندهید. حرفی نزنید که از دشمنش هم نشنیده است.

  • مصطفی موسوی

بعضی‌هایمان وقتی از زنان حرف می‌زنیم لبخند تمسخر آمیز، و وقتی از مادران حرف می‌زنیم لبخند مهربانی بر لب داریم. به راستی مگر مادران همان زنان نیستند؟ به نظر می‌رسد ما خوبی‌های جنس زن را در مادرمان و بدی‌هایش را در زنان دیگر می‌بینیم!


#زن_از_نگاه_من ۱

  • مصطفی موسوی

+ باغ پایین دستی: آقا چرا با همسایه‌ها راه آب ما رو بستین؟

- باغ بالا دستی: چون داری کود و سَم پیشرفته میاری واسه درختات.

+خب تو رو سنَنَ؟ می‌خوام درختام خوب شن.

- نمیشه. هرکی من می‌گم باید درختاش خوب شن. تو میخوای کود و سم میاری به وقتش بریزی تو باغ بقیه درختاش خراب شن!

+ ای بابا! باشه دیگه نمیارم. اینایی هم که آوردم میریزم تو چاه.

- آفرین!

*

+ آقا باز چرا آب ما رو بستی؟

- چون روی دیوار باغت نرده و حصار کشیدی.

+ خب دزد میاد.

- همین که گفتم.

+ باشه برش می‌دارم.

- آفرین!

*

+ آقا بازم که راه آب ما رو بستی!

- زن و بچه تو اذیت می‌کنی!

+ جان؟؟

- پسرت دیروز میخواست برا دوردور نذاشتی!

+ چه ربطی به آب و باغ داره؟

- با من یکی به دو نکن!

+ باشه میگم راحت باشن. اصلا منو سنن؟

- آفرین!

*

+ ای بابا باز دیگه چرا؟

- باغ همسایه دزد اومده گرفتنش، قیافه ش عین توئه و من میگم فامیلته حتما!

+ خب خودش که میگه نیست!

 - خودش غلط کرده! هست.

+ خب الان می‌گی چیکار کنم؟

- با فامیلات قهر کن!

+ چشم چشم!

- آفرین!

*

+ آقا بازم آب ما رو بستی؟

- آره! صاب باا قبلیتون که بود من هر روز میومدم میوه می‌چیدم تو نمیذاری!

+ خواهش می‌کنم بفرمایید بفرمایید!

- آفرین!

*

+ آقا مردونه مشکلت با من چیه؟

- این که باغت مال من نیست!

+ خواهش می‌کنم بفرمایید بفرمایید!

- آفرین! برو بیرون!

+ چشم. پس من یه موز برداشتم فقط!

- ایراد نداره فقط پررو نشی!

+ :|


پی‌نوشت: من جای باغ پایین دستی بودم روز اول توی باغم یه چاه می‌زدم. سخته! ولی می‌ارزه!


  • مصطفی موسوی

آدم بعضی وقت‌ها چیز‌هایی می‌بیند که اگر از کس دیگری شنیده بود محال بود باور کند!

چند وقت پیش تصمیم گرفتم کنار کارم، گاهی برای گذران زندگی درآمد کوچک دیگری هم داشته باشم. مثلا از شهرستان مقداری پسته آوردم و با قیمت مناسب‌تر از بیرون به همکاران فروختم. هم آنها راضی بودند و هم من. امشب از جلوی یک آجیل فروشی شیک رد می‌شدم قیمت خیلی بالای یک مدل پسته که تقریبا شبیه پسته‌ی من بود توجهم را جلب کرد: کیلویی ۶۳ هزار ومان. رفتم به مغازه دار گفتم من از این پسته دارم، کیلویی ۳۵ الی ۴۰ هزار تومان. می‌خواهی؟ بدون این که حتی چانه بزند قاطعانه گفت نه! یعنی قیمتم خیلی پرت بوده! یعنی کیلویی ۳۰ هزارتومان از یک محصول ۳۵ هزارتومانی برایش کم است!

بعد شما چه توقعی از وضع مملکت دارید وقتی خودمان گرگ شده‌ایم و به جان هم افتاده‌ایم؟!


پی نوشت: خلاصه پسته خواستید در خدمتیم!

  • مصطفی موسوی

به نام خدا‌. اربعین سالار شهیدان، پسر خلف علی ابن ابی طالب را تسلیت می‌گویم.

گفتم علی، چون این روزها همه‌مان در کوچه و خیابان، در روزنامه و خبرنامه، در اداره و در مغازه، و هر جای دیگری که نگاه کنیم یاد عدالت علی می‌افتیم، از بس که با آن متضادند!

با خبر شدیم (و دیدیم) که در یکی از شهرستان‌ها مأمور(مزدور؟) شهرداری، برای جمع کردن بساط پیرزنی که برای لقمه ای نان حلال شرافتمندانه کار می‌کند (و یحتمل حق شهرداری یا همان شیتیل مرسوم را نداده) چطور بیشرفانه روی او دست بلند می‌کند.۱ و مردم و مردهای بی‌غیرتی که فقط تماشا می‌کنند. که به قول امام علی اگر کسی از غم این حادثه دق کند رواست!

برای مسئولینی که خیلی حواسشان پرت شده و عجیب دارند شبیه کسانی می‌شوند که علیه‌شان انقلاب کردند،بلکه بدتر؛ برای آنهایی که دو دستی به میزشان، به دنیای‌شان چسبیده‌اند و یادشان رفته که روزی باید جواب پس بدهند؛ برای یادآوری به آنها این تکه از سخنان امام علی که خیلی هم از او دم می‌زنند را می‌گذارم. بخشی از نامه ی ۵۱- به مأموران مالیات:

«....

فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ فَإِنَّکُمْ خُزَّانُ الرَّعِیَّةِ وَ وُکَلَاءُ الْأُمَّةِ وَ سُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ وَ لَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ وَ لَا تَبِیعُنَّ لِلنَّاسِ فِی الْخَرَاجِ کِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لَا صَیْفٍ وَ لَا دَابَّةً یَعْتَمِلُونَ عَلَیْهَا وَ لَا عَبْداً وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَکَانِ دِرْهَمٍ وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ...»

«... پس داد مردم را از خود بدهید و در برآوردن حاجتهاى آنان شکیبایى ورزید، که شما رعیت را گنجورانید و امت را وکیلان و امامان را سفیران. حاجت کسى را روانا کرده مگذارید، و او را از آنچه مطلوب اوست باز مدارید و براى گرفتن خراج، پوشش زمستانى و تابستانى رعیت را ، و چارپایى که بدان کارکنند و بنده اى را که در اختیار دارند، مفروشید. و براى دِرهمى کسى را تازیانه مزنید و دست به مال کسى مبرید...»



۱ الهی بشکند دستی که سیلی زد به زهرایم...

پی نوشت: از طولانی شدن مطلب عذر می‌خواهم.

  • مصطفی موسوی