دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۷۷ مطلب با موضوع «خطوط پراکنده (دلنوشته ها)» ثبت شده است


 رسول اکرم (ص) به  حضرت علی (ع) فرموده اند : بزرگترین مردمان در ایمان و یقین، کسانی هستند که در روزگاران آینده زندگی می کنند، پیامبرشان را ندیده اند، امام آن ها در غیبت است و فقط به سبب خواندن خطی روی کاغذ ( خواندن قرآن کریم و احادیث معصومین علیه السّلام) ایمان می آورند.


و بزرگترین مردمان در عشق ماییم، که معشوقمان را ندیده‌ایم،با او قدم نزده‌ایم، به تُن صدایش و گرمای دست‌هایش آشنا نیستیم، حتی یک بار هم به چشمانش خیره نشده‌ایم. و فقط با خواندن خطی که حتی روی کاغذ هم نیست عاشق شده‌ایم و زندگی کرده‌ایم!

  • مصطفا موسوی
وقتی که موهایش را هایلایت قرمز کرد گفتم این بار دیگر کارم تمام است! شما فکر کنید یک لشکر منظم با هزاران شمشیر براق با نوک‌هایی آغشته به زهری سرخ به جنگتان بیاید. مقاومت بی فایده بود!
  • مصطفا موسوی

با دست پس می‌زند که با پا پیش بکشد. اما چون هنوز دلبر آماتوری است، حس می‌کنم این دفعه که با دست پس بزند، کمی دورتر از آنچه می‌خواهد بشوم و وقتی می‌خواهد با پا پیش بکشد باز نوک پایش بخورد به من و دورتر شوم. طوری که مرا ببیند اما دستش به من نرسد!

  • مصطفا موسوی

آن شب به من گفتی بیا با هم باشیم.

و من، صبح نشده، تمام عکس‌های یک نفره‌ام را پاک کرده بودم.

  • مصطفا موسوی

عشق ما مثل کودکی بود که در پنج سالگی مُرد.

نمی‌شود گفت بعدها حتما آدم خوبی میشد. اما آن موقع خوب بود. خیلی خوب. فقط...

بگذریم. آدم پشت سر مرده که حرف نمیزند

  • مصطفا موسوی

از پایان نامه‌ات که دفاع کنی، برای همیشه از این شهر خواهی رفت. این پایان نامه‌ی تو نیست؛ پایان نامه‌ی من است!

  • مصطفا موسوی

وقتی اولین بار به جای پیام دادن، زنگ زدی، به صفحه‌ی گوشی ماتم برده بود. گوشی مثل یک بمب ساعتی توی دستم بود‌ و دکمه های پاسخ و ردتماس مثل سیم‌های قرمز و آبی اش که نمیدانستم کدام بمب را خنثی می‌کند. زمان زیادی نداشتم. یکی را انتخاب کردم.

خب، مثل این که سیم درست را قطع کرده بودم؛ زندگی‌ام منفجر شد!


#عاشقانه_های_مجازی ۶

  • مصطفا موسوی

اگه لباس بودم، حتما چادرت بودم. خیلی وقته از سرت افتادم!

  • مصطفا موسوی

اگه شیء بودم، حتما عینکت بودم. همیشه جلو چشمتم و هیچوقت منو نمی‌بینی!

  • مصطفا موسوی


یادم است وقتی آن روز پاییزی شال گردنی که بافته بودی را دور گردنم می‌پیچیدی، دلم می‌خواست هوا همیشه سرد بماند. وقتی گفتم «حالا چی شد که برام شال بافتی» با آن صدای زیبایت، قشنگ ترین جواب دنیا را دادی. گفتی « من دلم واسه عشق تو کوچیکه، نمیتونم توی دلم نگهش دارم. از زیر و بم رفتارم پیداست. از توی چشمام می‌زنه بیرون، از روی پیرهنم دیده میشه، از لای دفترم می‌افته، توی لرزش صدام شنیده میشه. دیگه نمی‌تونستم نگهش دارم. برای همین نشستم و ذره ذره ی عشقتو لای این نخ ها گره زدم به بند کشیدم. ذره‌ذره ی عشقتو لای این گره ها پنهان کردم. حالا دیگر خیالم‌راحته...» یادش به خیر.

حالا تا هوا کمی خنک می‌شود سریع به تو‌پناه می‌برم. شال گردنت را از توی کمد در می‌آورم و تا آخرین روزهای سرما از خودم جدایش نمی‌کنم. شال گردنت را دور گردنم می‌پیچم. انگار هر گرهش یک بوسه ی توست بر گردنم. خودم را در شال گردنت می‌پیچم. روی دهانم را با آن می‌پوشم که ببوسمش. گاهی خیلی محکم به گردنم می‌پیچمش. هر چه باشد شال گردنت خفه ام کند بهتر از این است که بغض خفه ام کند. 

شالت بی تو نمی‌تواند گرمم کند. تو چرا انقدر دوری از من؟


پی نوشت یک: عنوان بخشی از آهنگی از روزبه بمانی است. عنوان‌پست قبل هم بخشی از آهنگی از‌مهدی یراحی بود.

پی نوشت دو:‌پست های بافتنی پشت سر هم! کجایش را دیده اید؟ هنوز ادامه دارد! 

  • مصطفا موسوی