دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۷۸ مطلب با موضوع «خطوط پراکنده (دلنوشته ها)» ثبت شده است

قبلاً بارها گفته‌ام از مرگ نمی‌ترسم. نه از مرگ خودم و نه عزیزانم. واقعا نمی‌ترسم. اما به همان میزان که مرگ برایم یک مقوله‌ی حل شده و پذیرفته شده است، از پیری می‌ترسم. از پیری خودم و عزیزانم!

 از دیدن چهره‌ی خواهرهایم که کم کم به سمت چهل سالگی می‌خزد و شادابی‌اش کم می‌شود. از دیدن خسته شدن‌های زودتر از حد انتظار برادرم، از دیدن چروک‌های روز افزون چهره‌ی مادرم و خیلی چیزهای دیگر می‌فهمم که همه کم کم داریم پیر می‌شویم.

خودم هم کم کم چیزهایی برایم پیش می‌آید که قبلا پیش نمی‌آمد. مثلا نمی‌توانم مثل سابق فوتبال بازی کنم. مثلا حوصله‌ی بچه ها را دیگر ندارم. مثلا زانودردی که خوب نمی‌شود. مویی که می‌ریزد، پیشانی که چروک بر می‌دارد و...

مثلا همین که اواسط نوشتن این پست به ذهنم زد که وای الان همه می‌آیند و می‌خواهند دلداری بدهند که نه هنوز جوانی یا این که غصه نخور، این چیزها مهم نیست و فیلان! و دلم خواست برگردم از بعد از پاراگراف اول را پاک کنم. مثلا همین بی حوصلگی....

واقعا که عمر آدمیزاد کوتاه است. آنقدر کوتاه که ارزش بحث هم ندارد. از ۱۸ تا ۳۲ سالگی. بقیه‌اش عذاب است. بقیه‌اش اجبار است. دوست ندارم خسته شوم. دوست ندارم حسرت روزهای نه چندان جذاب حالا را بخورم دوست ندارم به جوان ها حسادت کنم. دوست ندارم دچار افول شوم. مرگ نسبتا جذاب تر است.

  • مصطفا موسوی
درست از لحظه‌ای که آخرین حرفم، آخرین حرفی که می‌توانستم بزنم را گفتم، هردویمان ساکت شدیم. عصبانی و ساکت. اما من به بحثم توی ذهنم ادامه دادم.در جاده‌ای تاریک بودیم. موزیکی پخش نمی‌شد. تنها بودیم. بغل دست من نشسته بود و من داشتم با او توی ذهنم حرف می‌زدم. حرف‌های نگفته را می‌گفتم، جواب می‌شنیدم، جواب می‌دادم. فریاد میزدم. گاهی حرفم را پس میگرفتم. گاهی مطمئن تر میگفتم. گاهی فحش میدادم. گاهی قهر میکردم یا قهر می‌کرد. هی حرف پشت حرف می‌آمد. اما...اما واقعیت سکوت بود.
او هم کنار من ساکت بود. احتمالا او هم همین جدل ها را با من توی ذهنش داشت. همه ی اتفاقات هم داخل همان ماشین می افتاد؛ اگرچه نمی افتاد...
آخر سر به مقصد رسیدیم. سوییچ ماشین را چرخاندم و با خاموش شدن ماشین سکوت چند برابر شد. چند ثانیه بی هیچ حرفی رو به رو را نگاه کردیم. بعد هم بی هیچ حرفی آهسته پیاده شدیم و تمام آن جدال ها مثل یک فیلم توقیف شده، توی تاریکخانه‌ی ذهنمان بایگانی شد...
  • مصطفا موسوی

یک معتاد اگر یک هفته چیزی مصرف نکند، اما بعد از یک هفته مصرف کند، باز هم می‌شود یک معتاد. اگر یک سال هم نکشد، از اولین باری که کشید باز هم برمیگردد به همان نقطه ی قبلی! اگر ده سال هم باشد همین است...


من اینقدر خماری کشیده ام؛ اینقدر ضجه زده ام؛ اینقدر درد کشیده‌ام تا که از فکرم، از خونم و از گوشت و استخوانم بیرون بکشمت. تو که خود می‌دانی افیون منی؛ چرا می‌خواهی با هوسِ حتی یک بار، یک ذره و یک لحظه چشیدنت، دوباره هرچه رشته‌ام را پنبه کنی؟


من اگر دوباره بچشمت می‌شوم همان که بودم. می‌خواهی؟ من تسلیمم...


  • مصطفا موسوی

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چیزی که واقعا دلم می‌خواهد، این است که توی خیابان یک نفر غریبه را بدزدم و به خانه بیاورم. به یک صندلی ببندمش و چند روزی به او آب و غذا بدهم که زنده بماند و بتواند خوب بشنود. در خلال این چند روز زندگی‌ام را از روز اول تا به حالا، آنطور که واقعا بوده برایش تعریف کنم. همه‌ی حرف‌های توی دلم را بگویم. احساس واقعی ام از هر اتفاق، عقاید واقعی‌ام، درد دل‌های بی رودربایستی، آرزوهای نگفته‌ام و ...

و خوب که همه‌ی حرف‌هایم تمام شد، از او بابت صبوری اش تشکر کنم و سپس هفت تیر را توی دهانش فرو کنم و با هفت شلیک متوالی بکشمش!

  • مصطفا موسوی
نوروزِ بدون تو تو را تجربه کردم و آموختم. اما روزهای بدون تو بسیارند. باید یک سال بگذرد تا همه‌شان را یاد بگیرم. تولدت بدون تو، تولدم بدون تو، حال و هوای ماه رمضان و بیداری افطار تا سحرش بدون تو، عصرهای خسته از کار تابستان بدون گپ زدن با تو، سرما و سرما خوردن پاییز، خرید دم عید، حال و هوای محرم، شب یلدا، روز عشق، شب قدر، روز زن، شب آرزوها و خیلی وقت‌های دیگر بدون تو را یاد بگیرم.
خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم باید یک سال تمام از نبودنت بگذرد. اینطوری کم کم یاد میگیرم بدون تو زنده بمانم.
اما زندگی؟ برای این که یاد بگیرم بدون تو زندگی کنم، باید یک عمر از نبودنت بگذرد. یک عمر تمام!
  • مصطفا موسوی

چقدر امروز جای خالی‌ات حس می‌شد. صبح که از خواب بیدار شدم این جمله را با خودم زمزمه کردم که "امروز تولد من است و تو نیستی". و به این فکر کردم که چقدر تناقض دارد این جمله. روزی که تو نباشی تولد نه، مرگ من است. و بعد باز هم خوابم برد. هربار بیدار شدم همین‌ها را مرور کردم و دوباره خوابیدم. دستم به مرگ نه، به خواب که می‌رسید! تمام امروز را خوابیدم.

  • مصطفا موسوی
خودش رفته بود اما نمی‌گذاشت من بروم. می‌خواست همیشه مثل یک شبح توی زندگی‌اش باشم. رفتن من دیوانه‌اش نمی‌کرد اما یک گوشه‌ی ذهنش را درگیر می‌کرد. اما او این را نمی‌خواست. او باید تمام ذهنش آزاد باشد. تمام ذهنش درگیر موفقیت‌هایی باشد که قرار بود بدون من رخ دهد. این بود که هربار بوی رفتن من می‌آمد مهربان می‌شد و تا چمدان را زمین می‌گذاشتم خیالش راحت می‌شد و مرا همانطور یک لنگه پا دم در رها می‌کرد و خودش می‌رفت!
این مرا آزار می‌داد. شده بودم مثل جانوری که او توی قفسم انداخته بود. نه خودش به من آب و غذا میداد نه قفس را باز میکرد که بروم! باید هروقت می‌خواست می‌بودم و هروقت می‌خواستم نبود.
آخر یک شب به سیم آخر زدم. گفتم مرا رها کن. برای خودم هم خیلی سخت بود اما دوست داشتم کمی هم او برنجد. کمی هم او ذهنش درگیر شود. اگر تمام خوبی‌های نبودن مرا می‌خواست، باید کمی هم بدی‌های نبودنم را می‌چشید. گفتم خداحافظ. بگذار به جای هیچ جایی از ذهن او و تمام ذهن من، یک گوشه از ذهن او و یک گوشه از ذهن من درگیر باشد. هردویمان با یک ذره غصه کنار می‌آییم. بگذار این سکانس آخر را هم هر دو با هم بازی کنیم. خداحافظ.
  • مصطفا موسوی

اگر بخواهیم بپذیریم که من و تو یک زندگی مشترک مجازی داشته ایم؛ خب هر زندگی مشترک هم ملزوماتی دارد. اولین چیزی که از زندگی مشترک به ذهن می‌آید، یک سقف مشترک است. زیر یک سقف رفتن، هم خانه شدن. جایی که با هم حرف می‌زنید، با هم چای می‌خورید، جایی که در آن با هم زندگی می‌کنید. حالا با این اوصاف خانه‌ی ما کجا بود؟ باید بگویم تلگرام!

خب باید قبول کنیم که اول هر زندگی‌ای نمیشود خانه‌ی مجللی داشت. اولش از یک جای کوچک و نقلی شروع می‌کنند. نظرات خصوصی وبلاگ‌هایمان آن خانه‌ی کوچک و نقلی بود که کم کم شد یاهو مسنجر و فیس بوک و ... و آخرش هم این تلگرام شیک و سریع و جذاب!

چند سال را توی تلگرام با هم زندگی کردیم؟ چقدر با گوشه گوشه اش، با هر ایموجی و استیکرش خاطره داریم؟ 

از وقتی قابلیت ادیت نداشت و نمیشد حرفت را پس بگیری! تا اولین باری که می‌شد پیام را حدف کرد و من پیام " دلم برات تنگ شده" ی seen نشده ام را پاک کردم اما چند دقیقه بعد پیام دادی من هم! چه روزهایی بود...

عوض کردن تصویر زمینه ی چت، گروه های مشترک، کانال شخصی هر کداممان، 

حالا تلگرام، خانه‌ی آبی دوست داشتنی بهترین سال‌های جوانی‌مان، بدون تو آیینه‌ی دق من شده. خودت که نمی‌دانی، نمی‌شود تنهایی توی خانه‌ای که هیچ وقت در آن تنها نبوده‌ای زندگی کنی. توی اتاقی که هیچ وقت تنها نبوده‌ای بخوابی. باید اتاقت را عوض کنی. باید خانه ات را، محله ات را عوض کنی.

راستش از خبر فیلتر شدن تلگرام چندان هم ناراحت نشدم. حالا که من جراتش را ندارم، انگار توفیق اجباری است که ترکش کنم. تا در و دیوار این خانه مرا نخورده است... تا عکس پروفایلت، دو نفره نشده و مرا دق نداده...

  • مصطفا موسوی

- این دنیا چیست؟

+ دروغی بین دو حقیقت!

  • مصطفا موسوی

دوباره داشتم خواب می‌دیدم. من گوشه‌ی کاناپه نشسته بودم و داشتم فیلم می‌دیدم. تو هم روی کاناپه دراز کشیده بودی و سر روی پای من گذاشته بودی که کمی کتاب بخوانی و بخوابی. پای من بالشِ تو شده بود. موهایت مثل پر قو لطیف؛ بالشِ پای من شده، پایم خواب رفته بود! گمانم تو هم خوابت برد که کتاب توی دستت آهسته آهسته شل شد و سر خورد و افتاد کف زمین. تالاپ صدا داد. ناگهان از خواب پریدم. چند لحظه گیج بودم. نمی‌دانم با آن صدا تو هم توی خواب من، از خواب پریدی یا نه؟ نمی‌دانم فصل آخر آن کتابی که می‌خواندی چه شد؟ نمی‌دانم آخر آن فیلمی که می‌دیدم چه شد؟

نمی‌دانم آخرش چه می‌شود. کاش میشد دوباره بخوابم...


از من بخوان: خواب های رنگی - گیج خواب

  • مصطفا موسوی