دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۶۴ مطلب با موضوع «خطوط پراکنده (دلنوشته ها)» ثبت شده است

۲۶ سال زندگی کرده‌ام. بچگی خوبی داشته‌ام. برای پدر و مادرم پسر خلفی بوده‌ام. برای جامعه‌ام شهروند بی‌آزاری. سفر رفته‌ام. روزگاری عاشقی کرده‌ام. آنقدر که حس میکنم چند سال زندگی مشترک را پشت سر گذاشته‌ام. هفت سال زندگی مستقل را تجربه کرده‌ام. بیست سال تمام درس خوانده‌ام. کار کرده‌ام. برای دوستانم رفاقت، برای خواهر برادران بزرگترم برادری، و برای خواهر کوچکم پدری کرده‌ام...

دیگر نمی‌دانم آدم از اینجا به بعد قرار است چه کند؟ نمی‌گویم از زندگی سیرم؛ اما واقعا دیگر مرا به هیجان نمی‌آورد. کنجکاوم نمی‌کند. از ۲۵ سالگی به بعد زندگی می‌شود شبیه پازلی که دیگر توی ذهنت حل شده و فقط مانده چیدن بقیه‌ی قطعات کنار هم. یک کار کسل کننده!

  • مصطفی موسوی
از آنهایی بود که یک اسم در شناسنامه دارند و یک اسم غیر رسمی که صمیمی‌تر ها صدایش می‌زدند. منتهی آنقدر هر دو اسم قشنگ بودند که من یک خط در میان از هر دو استفاده می‌کردم.
چند روز پیش دوستم را دیدم که دخترش همراهش بود و اسمش یکی از اسم‌های "او"بود. با دخترک که بازی می‌کردم، وسط بازی آمدم اسمش را صدا کنم ناخودآگاه به اسم دوم "او" صدایش زدم! دوستم برگشت و گفت این چه اسمی بود؟ پیر شده‌ای و اسمی که اینهمه صدایش کردی همین الآن یادت رفت!
درست می‌گفت. این اسم را خیلی صدا کرده‌ام. درست می‌گفت. پیر شده ام...
  • مصطفی موسوی

اولین باری که با هم دعوایمان شد، رفت و از تمام شبکه‌های مجازی بلاکم کرد! بدجوری توی بی‌خبری و دلتنگی حبس شده بودم. بعد که دوباره آشتی کردیم رفتم و توی هر کدام یک اکانت ساختم، با اسم و مشخصات مستعار. هی عکس گذاشتم، فالوئر جذب کردم و خلاصه حسابی جعل هویت کردم. بعد توی روزهایی که رابطه‌مان عادی بود رفتم و اکانتش را دنبال کردم.

حالا دیگر راه فراری ندارد. هرچند دعوایمان شود (که شد) و بلاکم کند (که کرد) من می‌بینمش و می‌خوانمش.و او حتی نمی‌داند من کدام هستم تا از من متنفر باشد.!

و این همه‌ی انتقام من از قهر اوست...

  • مصطفی موسوی

صدایش عجیب بود. انگار می‌خواست با تمام پیری من مبارزه کند. صدایش در ۱۸ سالگی مانده بود. حرف هایش؟ هرگز نمیشد بفهمی چند ساله است. در اوج پختگی ناگهان کودک میشد. آنقدر که دلم میخواست همان لحظه بنشینم و برایش بادبادکی رنگی درست کنم تا بهانه‌های دلش تمام شود.
دست‌هایش کوچک بود. لطیف و شکننده. حس می‌کردم وقت انگشتانمان به سختی در هم قفل می‌شود بین انگشت‌های ظریفش کشیده می‌شود و درد می‌گیرد! اما گاهی نگاهم می‌کرد و دستم را محکم- آنطور که خودش می‌پنداشت- می‌فشرد.
کمتر مستقیم نگاهم می‌کرد اما نگاه نافذی داشت. هرگز نفهمیدم در چشمانم دنبال چه چیز می‌گردد؟
هان... از دست‌هایش می‌گفتم. انگار که مچ دست آهویی را گرفته باشی. کمی میلرزید. شاید از هیجان بود. دل من هم میلرزید...
زیاد ندیدمش اما هربار، سیر نگاهش کردم. معذب میشد!میگفت چرا به من خیره شدی؟ بار آخری که دیدمش حال و روز خوشی نداشتم. ژولیده بودم. گفت چرا به خاطر من بهتر نپوشیدی؟ خودش هم خسته بود. از راه دوری آمده بود. گفتم خودت هم دست کمی از من نداری. همینطور قدم زنان مرا تا گوشه ی پارک برد. گفت چند دقیقه همینجا بمان و رفت جلوی آینه‌ی روشویی. برگشت، دیدم دستی به سر و رویش کشیده است. گفتم که من قبلش هم دیدمت و میدانم این آرایش است! گفت تو چکار داری؟! بعد گفتم حالا که خوشگلتر شدی برویم چند تا عکس بگیرم از تو. و چه عکس‌هایی شدند....
حالا آن عکس‌های زیبایش را ندارم. هیچ عکسی از او ندارم. گریه‌ام گرفته. دلم خیلی برایش تنگ شده است. خیلی...۰

  • مصطفی موسوی
این بار، فرق می‌کند.
این بار فرق می‌کندِ این بار، فرق می‌کند.
  • مصطفی موسوی

می‌دانی؟ من اگر به خودم باشد دوست دارم شب را بیدار بمانم. اما آدم نمی‌تواند هرگز نخوابد. خواب نیاز آدم‌هاست. بعد که می‌خوابم، اگر به خودم باشد هیچ دوست ندارم از خواب بیدار شوم. اما صبح، آخر از راه می‌رسد. باید بیدار شد.
تو برایم خواب شب بودی. من هیچ نمی‌خواستم غرق ات شوم. اما بعد که شدم، دیگر هیچ نمی‌خواستم تمام شود.
اما آخر، صبح رسید و تمام شدی. تو خواب شب بودی. و آخ که چه خواب شیرینی...

  • مصطفی موسوی