دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام: @delestoon

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۴۷ مطلب با موضوع «خطوط پراکنده (دلنوشته ها)» ثبت شده است

هرگز نگفتم با تمام دنیا عوضت نمی‌کنم. آخر تمام این دنیا مگر چه تحفه‌ای ست؟

اصلاً این جمله قبیح است. یک جور چانه زنی بر سر قیمت است. با دنیا عوضت نمی‌کنم یعنی با چیز دیگری شاید.

اصلا حرفِ عوض کردنِ تو، با هرچه که‌باشد، احمقانه ست.

  • مصطفی موسوی

یک بار که بعد از چند روز قهر بالاخره نصفه و نیمه داشتی آشتی می‌کردی، اوایل چت حس و حال خاصی داشتم. انگار که تازه با هم آشنا شده باشیم. کلمات را با دقت انتخاب می‌کردم. مواظب بودم حد صمیمیتم را نگه دارم. انگار که تازه بخواهی مرا بشناسی و از رفتارم  قضاوت کنی با من بمانی یا نه. انگار که تازه بخواهم دلت را ببرم! استرس داشتم و می‌ترسیدم حرفی بزنم به تو بر بخورد. اما حس خوبی بود.

بعد از آن تصمیم گرفتم فرق صمیمی شدن با تکراری شدن را درک کنم. بعد از آن هر روز من پسر ۱۷ ساله ای می‌شدم که برای دل بردن از دلبرش خودش را به آب و آتش می‌زند.

می‌گویند عشق اول شیرین ترین عشق است. بعد از آن تو هر روز عشق اول من می‌شدی!


#عاشقانه‌های‌مجازی ۵

پی‌نوشت ۱: توبه‌ی گرگ مرگ است! باز هم از این یادداشت ها گذاشتم!

پی نوشت ۲: شاید آن پسر ۱۷ ساله این باشد(!):


  • مصطفی موسوی

شب هایی که زودتر از من می‌خوابی انگار به تو حریص تر می‌شوم! هی گوشی را بر می‌دارم تا پیام بدهم اما تا صفحه‌ی چت را باز می‌کنم و شب به خیرت را می‌بینم یادم می‌آید خوابی؛ مثل روز اول ماه رمضان که هی می‌روم سمت بطری آب و هی یادم می‌آید که روزه ام.

بله. باید گاهی روزه ات بگیرم تا قدر تو را بدانم؛ تا حال آنهایی که تو را ندارند را بدانم. چاره ای نیست. بی حال و دمق منتظر فردا صبح می‌مانم تا روزه ی شبانه ام را با تو افطار کنم.

شاید هم خوابیدم. خواب روزه دار هم عبادت است...


مصطفی موسوی


#عاشقانه‌های‌مجازی ۴

و قسمت آخر! کاش اینجا منتشرشان نمی‌کردم.

  • مصطفی موسوی

یادت می‌آید؟ یک بار وسط دعوا دستت اشتباهی خورد و یک استیکر خیلی خنده دار فرستادی! با دیدن آن انگار همه ی عصبانیتم از تو فروکش کرد و یک لحظه دیدم اصلا از تو ناراحت نیستم! تو هم نتوانستی جلوی خنده ات را بگیری و یک دفعه بزرگترین دعوایمان تبدیل به بگو بخند شد و آن شب یکی از بهترین شب هایمان بود. یادم نمی‌آید بعد از آن دعوایمان شده یاشد و بیشتر از ۱۰ دقیقه از هم دلخور باشیم! انگار بی آن که قرار یگذاریم وسط بحث هرکدام یک استیکر خنده دار، نه به گوشی هم، که یکراست به قلب هم می‌فرستیم! بعضی اشتباه ها چقدر خوبند!


#عاشقانه‌های‌مجازی ۲

  • مصطفی موسوی

از میان نظر بازی‌ها و اشاره‌های پنهان عاشقانه‌ای که از  سعدی و حافظ گرفته تا همین هوشنگ ابتهاج معاصر تعریفش کرده‌اند من نظر بازی های مجازی را دوست می‌دارم. وقتی که در شبکه‌ای، یا گروهی هردویمان هستیم، هردو آشناهای خودمان و آشناهای مشترکی داریم اما هیچ کدام نمی‌دانند ما با همیم. نمی‌دانند پنهان از چشمشان چه سر و سری داریم. بی آن که کسی بداند همه کس همیم. دیگران هیچ وقت نخواهند فهمید در جملات کوتاهی که در مقابلشان خطاب به هم می‌نویسیم و ظاهرا مانند همه، با هم حرف می‌زنیم چه عشقی نهفته است.

این که بعد از گذاشتن هر پستی یا مطلبی هم‌دیگر را جداگانه خبر کنیم را دوست دارم.این که بگوییم می‌خواهم این نظر را بگذارم ایرادی ندارد؟ یا کدام یک از این عکس ها را بهتر است بگذارم؟ این هم فکری پنهانی، این اتاق خصوصی پنهانی را دوست دارم. استرس این که در عموم از آنچه از هم می‌دانیم چیزی از دهانمان بپرد و دیگران بهمان شک کنند را دوست دارم.

این فضای مجازی که یک عده آدم از ناکجا آبادِ جهان در هم می‌لولند و با هم زندگی می‌کنند خود به خود مرموز است.  من این مرموز بودنمان در این فضای مرموز را دوست دارم.


#عاشقانه‌های‌مجازی ۱

پی نوشت: یک سری یادداشت کوتاه دارم با موضوع عاشقانه‌های مجازی. نمی‌دانم خوب شده‌اند یا نه؟ یا کلاً موضوع درستی برای انتشار است یا نه؟ به هرحال  قبلا بعضی‌هایشان را در کانال منتشر کرده‌ام. اینجا با پیش عنوان «مجاز محض» می‌گذارمشان.

  • مصطفی موسوی


دیشب رفتم و از خیابانی که در آن رهایم کرده بودی گذشتم. اینبار، مقتول به صحنه ی جرم برگشته بود...

  • مصطفی موسوی

دلم می‌خواهد چرخ فلک چند روزی دست از سرمان بردارد که کمی نفس بکشیم. مثلا با هم برویم مسجد نصیر الملک شیراز. تو چادر رنگی سر کنی و بنشینی کنار یکی از ستونهای شبستان و در حالی که صورتت رنگ در رنگ شده برایم آهنگ «باز باران» را بخوانی و من سر بر روی زانوی تو مقرنس‌ها را نگاه کنم و آهسته خوابم ببرد. مثل الان که خوابم برده بود و داشتم همین ها را توی خواب می‌دیدم...


آهنگ باز باران از گروه پالت

مسجد نصیرالملک




  • مصطفی موسوی

چشمات مث «دوات»ه. مژه هات مث لیقه ست. و من هنوز تو این فکرم که چطوری با اون مرکب عسلی خوش‌رنگ روزگارمُ سیاه نوشتی.

چشمات «دوات»ه. چشمات «دوا»مه. دوای دردامه. اما اگه، اگه مهربون باشی. مهربونا! نه مثل حالا که با جوهر چشمات نمک به زخمم می‌پاشی. نه مثل حالا که جوهرنمک به زخمم می‌پاشی.


  • مصطفی موسوی

تا آمدم قربانت شوم، یک گوسفند از راه رسید و جای مرا گرفت!


عیدتان مبارک :)

  • مصطفی موسوی

چند روز پشت سر هم آشفته باشی. هی با خودت کلنجار بروی. سعی کنی منطقی باشی. هرچه دلیل داری و هرچه بهانه می‌توانی جور کنی. بارها با خودت تمرین کنی که چه بگویی و چگونه بگویی که قبول کند تمامش کنید. خودت را قانع کنی که این بار دیگر خداحافظی می‌کنی تا او به دنبال زندگی اش برود و تو هم به دنبال به درد خود مردنت. دل را به دریا بزنی. نقش یک آدم منطقی را بازی کنی. سعی کنی که صدایت نلرزد و بالاخره حرف‌هایی که می‌خواستی را بگویی.

و وقتی با ترسی پنهان منتظری ببینی عکس‌العملش چیست در جواب فقط بشنوی که: «چی می‌گی تو دیوونه؟!»


عشق تعریف‌های ساده ای دارد مثل همین! بیخودی پیچیده اش کرده‌اند...

  • مصطفی موسوی