دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفی
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۵۵ مطلب با موضوع «خطوط پراکنده (دلنوشته ها)» ثبت شده است

با دست پس می‌زند که با پا پیش بکشد. اما چون هنوز دلبر آماتوری است، حس می‌کنم این دفعه که با دست پس بزند، کمی دورتر از آنچه می‌خواهد بشوم و وقتی می‌خواهد با پا پیش بکشد باز نوک پایش بخورد به من و دورتر شوم. طوری که مرا ببیند اما دستش به من نرسد!

  • مصطفی موسوی

آن شب به من گفتی بیا با هم باشیم.

و من، صبح نشده، تمام عکس‌های یک نفره‌ام را پاک کرده بودم.

  • مصطفی موسوی

عشق ما مثل کودکی بود که در پنج سالگی مُرد.

نمی‌شود گفت بعدها حتما آدم خوبی میشد. اما آن موقع خوب بود. خیلی خوب. فقط...

بگذریم. آدم پشت سر مرده که حرف نمیزند

  • مصطفی موسوی

از پایان نامه‌ات که دفاع کنی، برای همیشه از این شهر خواهی رفت. این پایان نامه‌ی تو نیست؛ پایان نامه‌ی من است!

  • مصطفی موسوی

وقتی اولین بار به جای پیام دادن، زنگ زدی، به صفحه‌ی گوشی ماتم برده بود. گوشی مثل یک بمب ساعتی توی دستم بود‌ و دکمه های پاسخ و ردتماس مثل سیم‌های قرمز و آبی اش که نمیدانستم کدام بمب را خنثی می‌کند. زمان زیادی نداشتم. یکی را انتخاب کردم.

خب، مثل این که سیم درست را قطع کرده بودم؛ زندگی‌ام منفجر شد!


#عاشقانه_های_مجازی ۶

  • مصطفی موسوی

اگه لباس بودم، حتما چادرت بودم. خیلی وقته از سرت افتادم!

  • مصطفی موسوی

اگه شیء بودم، حتما عینکت بودم. همیشه جلو چشمتم و هیچوقت منو نمی‌بینی!

  • مصطفی موسوی


یادم است وقتی آن روز پاییزی شال گردنی که بافته بودی را دور گردنم می‌پیچیدی، دلم می‌خواست هوا همیشه سرد بماند. وقتی گفتم «حالا چی شد که برام شال بافتی» با آن صدای زیبایت، قشنگ ترین جواب دنیا را دادی. گفتی « من دلم واسه عشق تو کوچیکه، نمیتونم توی دلم نگهش دارم. از زیر و بم رفتارم پیداست. از توی چشمام می‌زنه بیرون، از روی پیرهنم دیده میشه، از لای دفترم می‌افته، توی لرزش صدام شنیده میشه. دیگه نمی‌تونستم نگهش دارم. برای همین نشستم و ذره ذره ی عشقتو لای این نخ ها گره زدم به بند کشیدم. ذره‌ذره ی عشقتو لای این گره ها پنهان کردم. حالا دیگر خیالم‌راحته...» یادش به خیر.

حالا تا هوا کمی خنک می‌شود سریع به تو‌پناه می‌برم. شال گردنت را از توی کمد در می‌آورم و تا آخرین روزهای سرما از خودم جدایش نمی‌کنم. شال گردنت را دور گردنم می‌پیچم. انگار هر گرهش یک بوسه ی توست بر گردنم. خودم را در شال گردنت می‌پیچم. روی دهانم را با آن می‌پوشم که ببوسمش. گاهی خیلی محکم به گردنم می‌پیچمش. هر چه باشد شال گردنت خفه ام کند بهتر از این است که بغض خفه ام کند. 

شالت بی تو نمی‌تواند گرمم کند. تو چرا انقدر دوری از من؟


پی نوشت یک: عنوان بخشی از آهنگی از روزبه بمانی است. عنوان‌پست قبل هم بخشی از آهنگی از‌مهدی یراحی بود.

پی نوشت دو:‌پست های بافتنی پشت سر هم! کجایش را دیده اید؟ هنوز ادامه دارد! 

  • مصطفی موسوی

هرگز نگفتم با تمام دنیا عوضت نمی‌کنم. آخر تمام این دنیا مگر چه تحفه‌ای ست؟

اصلاً این جمله قبیح است. یک جور چانه زنی بر سر قیمت است. با دنیا عوضت نمی‌کنم یعنی با چیز دیگری شاید.

اصلا حرفِ عوض کردنِ تو، با هرچه که‌باشد، احمقانه ست.

  • مصطفی موسوی

یک بار که بعد از چند روز قهر بالاخره نصفه و نیمه داشتی آشتی می‌کردی، اوایل چت حس و حال خاصی داشتم. انگار که تازه با هم آشنا شده باشیم. کلمات را با دقت انتخاب می‌کردم. مواظب بودم حد صمیمیتم را نگه دارم. انگار که تازه بخواهی مرا بشناسی و از رفتارم  قضاوت کنی با من بمانی یا نه. انگار که تازه بخواهم دلت را ببرم! استرس داشتم و می‌ترسیدم حرفی بزنم به تو بر بخورد. اما حس خوبی بود.

بعد از آن تصمیم گرفتم فرق صمیمی شدن با تکراری شدن را درک کنم. بعد از آن هر روز من پسر ۱۷ ساله ای می‌شدم که برای دل بردن از دلبرش خودش را به آب و آتش می‌زند.

می‌گویند عشق اول شیرین ترین عشق است. بعد از آن تو هر روز عشق اول من می‌شدی!


#عاشقانه‌های‌مجازی ۵

پی‌نوشت ۱: توبه‌ی گرگ مرگ است! باز هم از این یادداشت ها گذاشتم!

پی نوشت ۲: شاید آن پسر ۱۷ ساله این باشد(!):


  • مصطفی موسوی