دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

قال علی آقا کریمی: "لطفا همتون این پست [پست رو/ پستو] بزارید[بذارید] توی پیجتون ….بیایید تا 1 ماه چیزی از بازار نخریم نه طلا [نه تو رو خدا بذار بخرم] نه ماشین[اینو دیگه نمیتونم باید هر هفته بخرم!]  نه هر چیزی که گرون شده.. [یعنی همه چیز!] بیاید واسه یه بار همه با هم اتحاد پیدا کنیم و چیزی نخریم (وات؟؟؟ چیزی نخریم؟؟؟) مثل بقیه کشورها (کدوم کشورا مثلا؟) که چیزی گرون میشه نمیخرن تا مجبور بشن (دقیقا کیا؟؟جنسارو ارزون کنن (جنس مگه ارزون کردنی یا گرون کردنیه؟!) ..ایرانی هستی این پست  بزار…همتون حمایت کنیدتا دست دلال و دزدا ببره از این مملکت…"


حرف‌های زیادی می‌شود در این مورد زد که بنده فقط به همانهایی که توی پرانتز گفتم بسنده می‌کنم و بقیه را به اقتصاد خوانده ها میسپارم! بیشتر از این هرچه بگوییم و این نوع نگاه را مسخره کنیم از بار طنز ماجرا کم می‌شود! فقط بعد از خواندن این پست و بازنشرهای پر تعدادش توسط دوست و آشنا،  به این فکر کردم که واقعا حق ما است که در قحط الرجال این مملکت، کسانی به سبب این که خوب "یه پا دو پا" می‌زده‌اند بیایند و برای ما نسخه بپیچند!

آقای کریمی. این دفعه را اشتباه زدی! با تمام علاقه‌ای که به شما دارم و نشان داده‌ام!

  • مصطفا موسوی

ترس این را داشتم که ماشین بترکد یا آتش بگیرد. در به سختی باز شد و پریدم بیرون. چند متری از ماشین دور شدم. خبری از خطر نبود. فقط یک طرف ماشین از گلگیر عقب تا گلگیر جلو به طور کامل مورد عنایت گارد ریل قرار گرفته بود. بعد دیدم جای ماشین بد است و جاده دو طرفه و سر پیچ. گفتم ماشین را جا به جا کنم. خوشبختانه راحت روشن شد. با این که دو تا لاستیک ترکیده بود ۱۰۰ متر جا به جایش کردم.

چند تا عکس گرفتم و فرستادم برای برادرم که فسا منتظر من بود. زنگ زد و گفت خسته نباشی! خودت طوریت نشد؟ ...

  • مصطفا موسوی

با خواندن این پست از آقای دکتر کنجکاو شدم بروم برنامه ماه عسل را که قبلا مخاطبش بودم اما حالا حوصله‌ام نمی‌کشد ببینمش را توی اینترنت پیدا کردم و دیدم: قسمتی که یاسمن اشکی یا همان یاسی اشکی مهمان این برنامه بود.

رنگ و لعاب خوبی داشت این قسمت. یک دختر جوان با لهجه و بیانی شیرین که از دم مرگ رهایی یافته و با نذر و نیازی که از ینگه دنیا می‌کند مبنی بر آگاه سازی مردم سرزمینش، از بین صدها نفر بیمار مشابه محکوم به مرگ، مانند ابراهیم از میان آتش نجات می‌یابد تا ناجی ما هم باشد.

اما راستش در خلال برنامه هرچقدر تمرکزم را جمع می‌کردم نمی‌توانستم روایت یاسی اشکی از داستانش را با زمان مطابقت دهم. سنی که به بیماری مبتلا می‌شود، مدتی که با این بیماری در ایران دست و پنجه نرم میکند، مدتی که با بیماری خارج از ایران درگیر است، مدت زمانی که با وجود بیماری درس خوانده و دانشگاه رفته و کار کرده و مستقل شده، مدتی که طول میکشد یک پزشک بیماری‌اش را تشخیص دهد، مدت زمان درمان بیماری، و نهایتا زمان رهایی اش از بیماری. اگر همه‌ی اینها را در نظر بگیریم نمی‌توانیم یک قصه‌ی منسجم را روی ریل زمان سوار کنیم و چند سال کم یا زیاد نیاوریم! (شما چنین چیزی حس نکردید؟)

برای همین با وجود این که تحت تاثیر این برنامه قرار گرفته بودم، کمی به حقایق مطرح شده در آن شک کردم. دوست دارم درباره‌ی یاسی اشکی و کمپین (های) او اطلاعت دقیق‌تری داشته باشم.

برای روشن تر شدن برخی حقایق احتمالا باید منتظر پست تکمیلی آقای دکتر باشیم و اگر من هم به نکته‌ی قابل ذکری رسیدم در یک پست جداگانه با شما در میان می‌گذارم. لطفا شما هم اگر به اطلاعتی رسیدید که احساس کردید اهمیتی دارد من را در جریان بگذارید. پذیرای نظرات شما هستم هرچند فعلا نظرات تایید نمی‌شود.

  • مصطفا موسوی
اگر دستگاه قضا و ساز و کارش صحیح باشد همه‌ی پرونده‌ها با سرعتی معقول و عادلانه بررسی می‌شوند و حدود الهی هم برای همه‌شان جاری می‌شود. اما دستور رسیدگی ویژه برای یک پرونده‌ی خاص یا به معنی پذیرفتن این مسئله است که دستگاه قضا بعد از ۴۰ سال هنوز کارآمدی لازم را ندارد، یا دستوری برای هرچه سریع تر پاک کردن صورت مسئله.
ما نگرانیم. نگران پرونده‌های قضایی که رسانه‌ای می‌شوند. فشار رسانه‌ها، سلبرتی‌ها، مردم و سیاسیون ممکن است منجر به از بین رفتن حق شاکی یا متشاکی شود. ممکن است به حذف فردی که از دید همه مقصر است، بدون این که معلوم شود او واقعا چقدر و چطور مقصر است، منجر بشود؛ شاید برای التیام احساسات جریحه دار شده‌ی مردم و جبران بخشی از هزینه‌ای که اصل پرونده بر افراد و نهادهای مسئول ممکن است تحمیل کند.
نظام اجتماعی ما بیمار است اما کاش دستورها برای حل عامل بیماری مطرح شود نه صرفا حذف علائم بیماری.
  • مصطفا موسوی

کامنت‌ها، چالش‌های وبلاگی، رادیوها، مسابقات وبلاگی، دورهمی‌ها، صندلی داغ‌ها و خیلی پل‌های ارتباطی دیگری وجود دارند که می‌توانند منجر به این بشوند که روابط بین وبلاگ نویس‌ها را تقویت کنند، وبلاگ‌ها و نویسنده‌های جدید به آدم معرفی کنند و نهایتا منجر به بهتر خواندن و بهتر نوشتن بشوند.

اما بلاگستان پر شده از نویسنده‌هایی که نه تنها خوب نمی‌نویسند، بلکه با روابطی که دارند، نیازی هم به تلاش برای بهتر نوشتن حس نمی‌کنند. (که واقعا همه ما می‌دانیم خوب نوشتن ملاک نیست و تلاش برای خوب تر نوشتن مهم است).

 این تلاش نکردن هم برای خودشان بد است هم برای دیگران. وبلاگ‌هایی که انگار کپی ناشیانه‌ای از وبلاگ نویس‌های قدیمی تر (که همان‌ها هم گاهی کپی بودند!) و کپی ناشیانه‌ای از روی‌دست یکدیگرند. و واقعا تشخیصشان از یکدیگر مشکل است.

در این واویلای شبکه‌های اجتماعی که دارد فرهنگمان را به نابودی می‌کشاند، کاش با زیاده روی نکردن در این روابط، فضای وبلاگ فارسی را دیگر شبیه به شبکه‌های اجتماعی نکنیم. به خدا همین یک جا برای پناه آوردن برایمان مانده!

  • مصطفا موسوی

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چیزی که واقعا دلم می‌خواهد، این است که توی خیابان یک نفر غریبه را بدزدم و به خانه بیاورم. به یک صندلی ببندمش و چند روزی به او آب و غذا بدهم که زنده بماند و بتواند خوب بشنود. در خلال این چند روز زندگی‌ام را از روز اول تا به حالا، آنطور که واقعا بوده برایش تعریف کنم. همه‌ی حرف‌های توی دلم را بگویم. احساس واقعی ام از هر اتفاق، عقاید واقعی‌ام، درد دل‌های بی رودربایستی، آرزوهای نگفته‌ام و ...

و خوب که همه‌ی حرف‌هایم تمام شد، از او بابت صبوری اش تشکر کنم و سپس هفت تیر را توی دهانش فرو کنم و با هفت شلیک متوالی بکشمش!

  • مصطفا موسوی