دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

همسر عزیزم! نمی‌دانی چقدر و نمی‌دانی چطور دوستش داشتم. و چه خوب که نمی‌دانی! متاسفم که این را می‌گویم اما تو جای او را برای من پر نمی‌کنی. قرار هم نیست که پر کنی.

من مثل کودک چهار ساله‌ای بودم. کنجکاو و پر انرژی. و او مثل جوجه ای رنگی بود که نصیبم شده بود. نمی‌دانستم چه میخواهد چه نمیخواهد. چی برایش بد است و چی خوب؟ اولین باری که کمی مریض شد را یادم است. چقدر درد کشیدم! طول کشید تا کم کم طبیعتش دستم آمد. تا فهمیدم چه کنم که خوشحال باشد.

طول کشید تا یادش گرفتم...

ذره ذره بزرگش کردم و بزرگم کرد. ذره ذره او را، و دوست داشتن او را، و "دوست داشتن" را، یاد گرفتم. حالا که دیگر او نیست، دیگر چه فرقی میکند چه کسی باشد؟ هیچ کودکی تشنه ی کشف دنیای جوجه‌ای جز جوجه ی اولش نیست. دیگر همه چیز برایش تکراری شده...

 تو او را ندیده‌ای که بفهمی چه بود! من عشق را از او یاد گرفتم و با او کشف کردم. حالا برای تو، اگر بخواهم و اگر بتوانم، حداکثر بازی اش میکنم!

ببخش مرا ولی نمی‌دانی چقدر توی ذهنم با او مقایسه ات میکنم. و ببخش که در این جنگ نا برابر محکوم به شکستی!

خوشحال باش که همسر مهربان و سر به زیری داری؛ اما من، سالها پیش از این به تو خیانت کرده ام...

  • مصطفا موسوی

مناظره علی کریمی و ساکت سنبل تقابل اعتراضی مردم و سیاستمداران است.

مردم می‌دانند مشکل وجود دارد، اما نمی‌دانند چه بپرسند؟ چطور باید بپرسند؟ ریشه کجاست و... فقط حرص می‌خورند و در اعتراضشان لکنت دارند. مثل علی کریمی. و نهایتا هم دستشان به جایی نمی‌رسد جز استعفا دادن. مثل علی کریمی.

سیاستمداران اما آمار دارند، اسناد و مدارک دارند، اعصاب آرام و حواس جمع دارند، لبخندهای به موقع بلدند، احترام ظاهری و لفظ قلم حرف زدن بلدند، نکته‌های کوچک را بزرگ می‌کنند و از اصلی تر ها می‌گذرند و نهایتا هم بدون هیچ پاسخگویی قسر در می‌روند. مثل ساکت!

  • مصطفا موسوی
چگونه می‌توان از بین دو جناح، هر دو را ناراضی نگه داشت؟ خیلی ساده است: صدا و سیما را الگوی خود قرار بدهید!
  • مصطفا موسوی

قصد داشتم یک ابزار مناسب پیدا کنم برای برش لوله‌ی پلی اتیلن. کاری که توی بازار همه با یک ابزار رایج ولی به درد نخور انجامش میدهند. واقعا که بازار مبهم و محدودی است و اگر کمی قدرت و کمی هم ایده داشته باشی میشود واردش شد و کارهای متفاوت زیادی انجام داد!

خوشحال بودم که قرارداد خرید اتصالات را بسته‌ام و با همان انرژی توی بازار ابزار حسن آباد خیلی گشتم و از این پاساژ به آن پاساژ رفتم. بعد هم همینطوری قدم زنان تا خانه‌ی خواهرم که منیریه بود پیاده رفتم! خیلی خسته بودم اما خودش و شوهرش هنوز از سر کار نیامده بودند. کار کوچکی هم حوالی گمرک داشتم. باز هم پیاده تا آنجا رفتم. میدان رازی که رسیدم ساعت ۷ شب بود و کم کم درد را توی پایم حس می‌کردم! و وقتی با دامادمان رفتیم چهاردانگه که ماشینش (که به دلایلی توی پارکینگ محل کارش گذاشته بود) را بیاوریم کارم کاملا به لنگ لنگان راه رفتن کشید!

حالا هم پایم را بسته‌ام و توی خانه بست نشسته‌ام. طوری پایم درد می‌کند که برای ادامه‌ی کارها برادر گرامی را از شیراز فرا خواندم! خرید یک دستگاه جوش لوله، یک دستگاه پروفیل بُر که قرار است برای برش لوله شخصی سازی شود، یک موتور سیکلت و احتمالا یک جفت بیسیم برای سر پروژه کارهای پیش رو است! و من امیدوارم یک روزه همه‌اش انجام شود!

  • مصطفا موسوی

...اتوبوس نزدیک عوارضی کنار یک رستوران پارک کرد. صبحانه را همانجا خوردیم. همانجا نشستیم و گوشی‌هایمان را شارژ کردیم و کم کم گرم شدیم و سرگرم گوشی‌هایمان. کم کم آماده می‌شدیم برای ناهار سفارش دادن که یکی از مسافران پیشنهاد داد با قطار برویم. من مخالفت کردم و گفتم قطار توی روز عادی هم انقدر یهویی نمیشود چه برسد به حالا که همه هجوم می آورند. اما راننده اتوبوس آنقدر توی گوش همه خواند که متقاعدشان کرد...

  • مصطفا موسوی