دلستون

نگفتنی های از دهان در رفته ی مصطفا
دلستون

نخلستون خونه ی نخلا ؛
دلستون آرامگاه منه.
________________

Home

اینستاگرام‌: mostafamoosaviiii

کانال تلگرام

About

آدرس کوتاه شده برای لینک دادن در بلاگفا :

http://goo.gl/Rql0Wp

.

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

فرای این که معصوم و تعریفش چیست، به نظر بنده معصوم را می‌شود نقد کرد.

واقعیتش این است که ما باید علوم انسانی‌مان و علوم دینی‌مان بسیار قوی باشد. طوری که آنچنان دلایل محکم و زیبایی برای رد نقدی که به معصوم می‌شود آورده شود که شخص نقد کننده نه تنها چیزی بیاموزد، بلکه با هر نقد و بحث اعتقادش به معصوم قوی‌تر شود. اساسا کارکرد نقد فقط خرده گرفتن نیست. انسان در جریان نقد می‌تواند خیلی چیزها یاد بگیرد. شما توی کلاس از روش حل استادتان، که در یک مقیاس کوچکتر می‌توان نسبت به شما در زمینه آن درس معصوم قلمدادش کرد، می‌گیرید. استاد، یا یکی از همشاگردی‌های باسوادترت، می‌گوید این که فلان ایراد را می‌گیری یعنی فلان قسمت موضوع را نفهمیدی. این قسمتی که نفهمیدی در اصل چنین است و اگر چنان که می‌گویی بود فلان تناقض در بهمان اصل را ایجاد می‌کرد پس رد است!

خب البته اینی که می‌گویم برای وقتی است که استاد در دسترس باشد یا همشاگردی با سوادی داشته باشی. اما برای نقد معصومین طرف حساب ما این طلبه‌های غالبا م ف ت خ و ر ی هستند که ۱۴ قرن است دور سر خودشان می‌چرخند و امروز شاید بیشتر از همه‌ی آن چهارده قرن قدرت دارند و کمتر از همه‌ی آن مفیدند!

بله معصومین را می‌شود نقد کرد. حتی معصومین را باید نقد کرد! خدا را هم باید نقد کرد! اما چه کسی، پیش چه کسی و چطور نقد کند؟ و هدفش چه باشد؟


پی‌نوشت یک: امیدوارم متوجه شده باشید حرف من با حرف آقای روحانی کاملا متفاوت است. من با زاویه نگاه ایشان مخالفم. بنده کلا در بیشتر موارد با ایشان مخالفم مگر این که عکسش ثابت شود.

پی‌نوشت دو: آقای روحانی هرچند شما واقعا استادید اما واقعا فکر میکنید تا کی میتوانید با راه انداختن بحث های چالشی و حاشیه‌ای، آن هم سر بزنگاه، حواس مردم و منتقدان را از مطالباتشان و از بی عرضگی‌هایتان پرت کنید؟

  • مصطفا موسوی

خلاصه با همان ماشین که ذکر خیرش بود رفتم. نزدیک شیراز زنگ زدم به فامیلمان که گفت دیر آمدی باید وقت اداری باشد. فردا صبح برو. ناچار ۳۰ کیلومتر دیگر رفتم و شب را در خانه ی خواهر جان در شیراز سپری کردم و صبح ساعت ۸ دوباره رفتم کارخانه. بعد از کلی پیگیری و  گشتن فهمیدیم نمونه لوله ی مورد نظرم توی کارخانه نیست. 

  • مصطفا موسوی

قرار است برای یک پروژه آبرسانی زمین کشاورزی لوله پلی اتیلن بخریم. چون رقم قرارداد بالا است و شخص مذکور با وجود دارندگی، حاضر به پرداخت پول نقد نیست(و در واقع سود ما از همین جا است) دنبال کارخانه ای بودیم که بابت یک چنین رقمی به ما اعتماد کند. بالاخره از طریق یکی از اقوام، موردِ موردنظر پیدا شد. 

  • مصطفا موسوی

شب ها که می آیند آن مژگان آهویت به هم

با من بباف این خواب را مانند گیسویت به هم


شاید دوباره یاد من افتادی و غمگین شدی

شاید گره خوردند باز آغوش و زانویت به هم


شاید دلت قاضی شود، بی کفه های منطقی

شاید خورَد یک آن تعادل در ترازویت به هم


باید قدم زد قصه را از کوچه‌های خلوتش

تا سایش آرام بازویم، وَ بازویت، به هم


غم آبرویش می رود از دست، یک ساعت اگر

دست من و دستت رسد مانند ابرویت به هم


خلوت ترین جای جهان کو؟ تا شود نزدیک تر

لب‌های گستاخ من و لب‌های کم رویت به هم!



پی نوشت۱:

وقت هم آغوشی بگو با این زبان تاپ تاپ

این سینه های بی قرار آیا چه می‌گوید به هم؟


پی نوشت ۲: عنوان از حسین صفا است

  • مصطفا موسوی

با خودم قرار گذاشته بودم هیچ وقت سراغ لباسی که نمی‌توانم بخرم نروم. آدم خودش را که نمی‌تواند گول بزند! می‌ترسیدم لباسی که نمی‌شود مال من باشد را پرو کنم، و توی آینه دلم را ببرد. ببینم وای خدای من چقدر خوب است! چقدر زیباست! چقدر باید مال من باشد! اگر اینطور می‌شد، دیگر دلم نمی‌خواست از اتاق پرو بیرون بیایم! اتاق پرو زندانم می‌شد. خوب نبود، اما بهتر از بیرون بود. آن بیرون حقیقت بود...

و اما تو... تو وسوسه انگیز تر از آن بودی که بتوانم اصولم را رعایت کنم. توی اتاق پروِ خلوتم، عاقبت پوشیدمت. دلم را بردی. دیدم خدای من! چقدر خوبی! چقدر زیبایی! چقدر باید مال من باشی!

چندی بر تنم بودی. یادت هست؟ هی خودم را توی آینه نگاه می‌کردم. از زاویه‌های مختلف تو را، و خودم در تو را تماشا می‌کردم و ذوق می‌کردم. توی همان زندان اتاق پرو خوش بودم. اما زود وقتم تمام شد. صدای تق تق در مرا به خودم آورد. یک دفعه یادم افتاد که آن بیرون حقیقت کهنه و خالی‌ام منتظر من است. کاری از دستم بر نمی‌آمد...

۹برای آخرین بار یک بار با تو چرخیدم. بعد آرام تو را از تنم بیرون آوردم. با احترام سر جایت گذاشتم و باز برای آخرین بار - با حسرت - نگاهت کردم. بعد زدم بیرون و دمق و بی‌حوصله به خانه برگشتم. دیگر نه دل و دماغ پرسه زدن را دارم و نه جز تو چیزی به چشمم خوب و زیباست...

کاش دفعه بعد که رد می‌شوم، تو دیگر پشت آن شیشه نباشی. راستی، تو به کی مثل من می‌آیی که حقیقتِ بیرون از اتاق پرو اش مثل من تلخ نباشد؟

  • مصطفا موسوی